تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
دارایی‌ها و سرگرمی‌ها

 

نوشتن در وبلاگ احتیاج به یک سری چیزها دارد که یکی از مهمترین‌هایش داشتن دل خوش یا ناخوش است در حال حاضر من هیچکدام را ندارم. من یک لیوان دارم که داخلش هم شیر و هم دوغ می‌خورم و تا وقتی فقط این دو را خورده باشم از شستنش خودداری می‌کنم (مگر اینکه مثلن چای یا نوشابه بخورم). من یک رو تختی خاکستری رنگ دارم که شرط می‌بندم مادرم برای این خریده است که چرک بردار باشد. یعنی به جای دو ماه، هر شش ماه بشویم‌اش (شش ماه شد و من جمعش کردم، مچاله کردم داخل کمد).

من یک دفترچه‌ی قرمز رنگ دارم که رویش گل‌های آبی و زرد دارد. این را همراه با یکسری چیز دیگر مفت به پدرم دادند و او محض اینکه رنگ‌هایش مایه آبروریزی‌اش است به من داده است. من تمامش را سر کلاس جزوه نوشتم و حالا تمام شده است. من یک چمدان سیاه دارم که تنها دوبار مسافرت بردمش و طی این دوبار آنقدر کف زمین کشیدم‎اش که چرخ‌هایش به‌کل ساییده شدند. من یک کمد دارم که سه ماه طول کشید برایش قفل و پیچ مناسب پیدا کنم تا بتوانم درش را قفل کنم. از آن وقت تا به حال درش را قفل نکرده‎ام. اصلن چرا باید قفل کنم وقتی داخلش فقط رخت چرک است؟

من یک تخت دارم که طولش از قد من کوتاه‌تر است. برای همین شب‌ها همیشه پاهایم از ته تخت بیرون می‎زند و روی ساق پایم رد می‎اندازد. من یک ماژیک "های لایت" آبی دارم. اما وقتی ازش استفاده می‎کنم دیگر نمی‎توانم آن خط را بخوانم چون خیلی تیره است. ما یک بغل روزنامه داریم که موقع غذا خوردن ازشان به عنوان سفره استفاده می‌کنیم. ماه‌هاست که این کار را می‌کنیم اما از تعداد روزنامه‌ها کم نشده. برکت دارند. اما چون همه‌شان مربوط به یک شماره است من همیشه غذا خوردنم همراه با دیدن یک‌سری تصاویر و نوشته‌های تکراری است. می‌ترسم آخر با دیدن عکسِ رئیس شرکت ژنرال‌الکترونیک بزاقم ترشح شود.

کنسرو بادمجان بهروز نخرید. ما داخل دلستر قرص مخمر انداختیم و شیشه‌ها را یک هفته در کمد نگه داشتیم. بعد از یک هفته خوردیم. مستی‌اش ترکیبی از تلقین، سیگار و عصاره‌ی مالت بود. ما یک جارودستی، از این رو زمین کشیدنی‌ها که نمی‌دانم اسمش چیست، خریدیم و ازش استفاده کردیم. من تا به حال ندیدم که این وسیله واقعن جایی را تمیز کرده باشد. هر چه جمع می‌کند دوباره پس می‌دهد. وقتی درش را باز می‌کنم می‌بینم هیچی داخلش نیست. من مانده‌ام این ابزار چطور دوام آورده و تولید می‌شود.

جواد یک مایع دستشویی دو هفته قبل از اینکه من به تهران بیایم خریده بود. الان یک چهارمش را مصرف کرده است. شیرین یکسال جواب می‌دهد. یک اتو هم دارد که ترموستاتاش (یا هرچی اسمش هست) خراب شده. برای همین باید خودمان خاموشش کنیم. ملت آنقدر ترس سوزاندن لباس با اتو دارند که عملن از فشاری که با اتو بر لباس می‌آورند گرمش می‌کنند. مثلن خود من تا به حال با اتو لباس نسوزاندم اما تا جایی که بخواهید لباس اتو کردم که هیچ فرقی با اتو نکرده‌اش نداشته است.

اگر می‌خواهید در خوابگاه یک مستراح اختصاصی خود شما باشد و کسی از آن استفاده نکند دو کار انجام دهید: یک، دورترین مستراح را انتخاب کنید. دو، وقتی از مستراح بیرون می‌آیید درش را ببندید، با این کار مردم فکر می‌کنند که خراب است یا کسی داخلش است و باور کنید این فرضیه هیچوقت مورد آزمون واقع نمی‌شود. اگر جواب نداد یک تکه کاغذ بچسبانید و رویش بنویسید "خراب است".

یکی از سرگرمی‌های من در مورد مترو و بازارها نگاه‌کردن به برخورد مردم با پله برقی است. یکبار شاهد بودم خانومی لباس یا چادرش برای لحظه‌ای لای پله برقی گیرکرد و افتاد روی پله. شروع کرد به جیغ‌کشیدن، جیغ‌هایی که نمونه‌اش را تا به حال ندیده بودم. برای یک لحظه موهای تنم سیخ شد و پله‌های در حرکت را موج‌های متلاطم رودخانه دیدم و آن بخش دندانه‌دار پله را تمساح‌هایی که دهان بازکرده‌اند تا پاهای چاق خانوم را گاز بگیرند. خانوم هم گمانم چنین می‌دید. کمی بعد لباسش آزاد شد اما همچنان نشسته بود و جیغ می‌کشید و با پله‌ها به طبقه‌ی پایین می‌رفت. همه شوکه شده بودند و فقط نگاه می‌کردند. کسی نرفت آنطرف رود جنازه را از آب بگیرد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/23ساعت 18:22  توسط زیرزمین  |