تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
آینه بازی

* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!

* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.

* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.

* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:28  توسط خاشاک  |