تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
بستنی برای لباس شویی

بیش از صد سال پیش پاولف با آزمایش بر روی سگ‎هایش به قوانین اساسی یادگیری و شرطی شدن پی‎برد. قوانینی که به نظر می‎رسد به روان‎شناسی بیش از هرچیز جهت داد. خوش‏بختانه اصول پاولف در روان‏شناسی به اندازه یافته‏های داروین مورد طرد واقع نشد و خیلی زود باعث شکل‏گیری روان‏شناسی رفتاری در آمریکا شد. پس از آن نیز درمان‏های درخشانی برای بسیاری از اختلالات از آن استخراج شد. اما باور کردنی نیست که کار پاولف چقدر خلاقانه و اصولی که بدست داد چقدر ساده بوده است. همان قدر ساده که سیبی از آسمان بر زمین میافتد.

پاولف دریافت هنگامی که برای سگش غذا میبرد او شروع میکند به بزاق ترشح کردن، حال اگر از این پس قبل از غذا بردن زنگی را به صدا در آورد و بعد به او غذا بدهد و این کار را چند روز مداوم تکرار کند از آن به بعد سگ تنها با شنیدن صدای زنگ (حتا اگر غذایی هم در کار نباشد) شروع به ترشح بزاق میکند.

این اتفاق ساده منجر به یک سری آزمایش‏های فوق العاده دقیق و کم نظیر توسط پاولف شد که داده‏های آن هنوز بعد از صد سال دست نخورده اند. پاولف جایزه نوبل دریافت کرد و برتراند راسل او را با داروین مقایسه کرد.

این را به عنوان مقدمه نگه دارید تا من دوباره به آزمایش پاولف باز گردم.

مدتی بود دائم به این فکر میکردم که ما چرا لذت میبریم و درد میکشیم. آیا تکامل جور دیگری نمیتوانست موجود زنده را به سمت رفتار خاص هدایت کند. آیا اگر درد و لذت را از موجودات زنده حذف کنیم خللی در رفتارشان ایجاد میشود؟ اصلن آیا درد و لذت وجود دارد؟!

شاید جواب این سئوال ها به نظرتان بدیهی میرسد. اما دقت کنید که منظور من ادراک کاملن سوبژکتیو (درونی، ذهنی) از درد و لذت است. این احساس ذهنی درد و لذت چه نفعی برای تکامل ما موجودات زنده داشته است؟ آیا یک سیستم دست و پاگیر و اضافی است یا کاملن انطباقی است یا یک محصول فرعی است؟ تکامل تا جایی که قدرتش را داشته است اقتصادی عمل کرده است. یعنی موجودات زنده از اندام ها و اجزاء و حتی ویژگیهای روانی اضافی و بدون کاربرد تهی شده‎اند. علی‎رغم اینکه این صرفه‏جویی مطلق عمل نکرده است میتوان به عنوان یک اصل آن را پذیرفت. پس اول باید این احتمال را در نظر گرفت که احساس درونی ما از درد و لذت کارکرد خاصی داشته است. ممکن است که بگوییم بله کاملن بدیهی است که کار کرد خاصی دارد. مثلن اگر من از خوردن غذا لذت نبرم چه دلیلی دارد که دوباره غذا بخورم؟ و نخوردن غذا باعث مرگ موجود زنده میشود. پس کسانی باقی مانده‎اند که هنگام خوردن غذا لذت میبردند و به این ترتیب لذت بردن یک کارکرد تکاملی پیدا میکند. برای درد نیز همینطور اگر من بعد از خوردن غذای فاسد یا گزیده شدن توسط عنکبوت (اگر زنده بمانم) دچار درد (همان حس ذهنی) نشوم چه چیزی باعث میشود در آینده از آنها پرهیز کنم؟ پس اینجا هم درد به روشنی مفید است. اما سئوالی که پیش میآید این است که مگر موجود زنده میتواند کار دیگری انجام دهد؟ یک میمون از خوردن میوه‎ی شیرین لذت میبرد، آیا تکامل نمیتوانست رفتارِ خوردنِ میوه‎ی شیرین را در میمون بدون لذت شکل دهد؟ تکامل میتوانست میمونهایی را انتخاب کند که میوه‎ی شیرین میخوردند، فقط همین! یعنی اینکه، میوه‎ی شیرین (یا هر چیز شیرین دیگر) حاوی ملکولهای خاصی است که روی زبان با بزاق حل شده و ترکیب شیمیایی آنها توسط سلولهای مخصوص چشایی تشخیص داده میشود و مغز دستور میدهد تا رفتار خوردن ادامه پیدا کند. میبینیم که اینجا همان اتفاق میافتد بدون اینکه احساس درونی لذت وجود داشته باشد. تکامل موجود زنده را بوجود میآورد. چه چیزی باعث میشود موجود زنده خلاف آن چیزی که برایش برنامه ریزی شده است عمل کند؟ اگر من یک روبات بسازم، چه چیزی باعث میشود او کاری را انجام دهد که خلاف اراده و میل من باشد؟ چرا باید به روبات پاداش بدهم؟ من فقط به روبات میگویم چه کاری بکند یا نکند. پاداش زمانی معنا دارد که روبات بطور بالقوه بتواند خدمت کس دیگری (از جمله خودش) را بکند و این پاداش او را تشویق میکند که همچنان پایبند به اصول من باشد و کاری که من میخواهم انجام دهد. اما در این دنیا موجودات زنده چه انتخابهای دیگری دارند؟ شاید شما بگویید موجودات زنده از روبات‎ها خیلی پیشرفته‎ترند. من هم موافقم. بعضی‎ها مساله را اینطور ادامه میدهند:

وقتی محیطِ موجود زنده از حدی پیچیده‎تر و متنوع‎تر و سیستم عصبی او نیز از حدی پیشرفته‎تر شد، دیگر تنها نمیتوان با یک سری کد نویسی ساده رفتار موجود زنده را شکل داد و توقع بقا و تولید مثل داشت. یعنی پستانداران پیچیده، دیگر موجودات هیپنوتیزم شده‎ی تکاملی نیستند که مغزشان تنها دارای یک سری کدهای ساده برای جفت‎گیری و غذا دادن به جوجه‎ها و پرهیز از دشمن باشد. در محیطهای پیچیده دشمن تنها پرنده بزرگی که از آسمان فرود میآید نیست. دشمن تاریکی است، دشمن غریبه‎ها هستند، دشمن ناشناخته‎هاست، دشمن کسی است که جفت را از چنگش در آورد یا او را به چیزی منفی مشهور کند. حال تکامل باید برای انبوهی از مسائل پیچیده و متغیر کد نویسی کند! این کار محال است. خلق موجودی که بطور غریزی بداند در هر حالتی باید چه کند نه ممکن است و نه اقتصادی. پس بهتر است تکامل موجودات پیچیده‎تری خلق کند که بسیار انعطاف پذیر باشند و بتواند بسیار تحت تاثیر محیطش قرار گیرد و به فراخور آن رفتارش شکل گیرد، تصحیح شود و پیچیده گردد. و این یعنی یادگیری و شرطی شدن.

حال باز گردیم به پاولف و اصول شرطی. پس به اینجا رسیدیم که ادعا شد حداقل برای یادگیری ما احتیاج به سیستم درد و لذت داریم. بطور کلی شرطی کلاسیک (پاولفی) بیان میکند هرگاه محرکی پاسخی را در موجود زنده فرا بخواند و آن محرک اولیه با محرک دیگری همراه گردد پس از مدتی محرک ثانویه نیز میتواند به تنهایی آن پاسخ را فرابخواند. بیان نورولوژیک این اصل میشود: هنگامیکه دو دسته نورون در مغز همزمان آتش کنند پاسخی را که یکی فرا میخواند دیگری نیز بعد از همراهیهای مکرر فرا خواهد خواند (دو دسته نورون به هم متصل میشوند). این مساله ساختار نورونی مغز را روشن میکند. وقتی مسیری در مغز بارها پیام الکترو شیمیایی را منتقل میکند آن مسیر برای انتقالهای بعدی روان‎تر میشود. خب، برای اینکه موجود زنده از این اصل پیروی کنند آیا احتیاج به درد و لذت است؟ چرا این نتواند خود به تنهایی باعث یادگیری گردد؟ به نظر میرسد در سطح بیولوژیک خود ساختار نورونی مستعد انجام این عمل است و هیچ معلوم نیست حس سوبژکتیو ما در مورد لذت و درد این وسط چه نقشی دارد. آیا بدون درد و لذت مسیرهای نورونی کمرنگ و پرنگ نمیشوند؟ دیدیم که این مساله تنها به همراهی ها و همزمانی ها در شلیک نورون‎ها بر میگردد. اگر شما هنگام حس کردن بوی عطری مشابه عطر دوست دخترتان (یا پسرتان) در خیابان از خود بی خود میشوید، همین اتفاقِ ساده‎ی نورونی عامل آن است. یا از بوی شیرینی بعد از سه سال کار کردن در کارگاه شیرینی پزی حالتان به هم میخورد! همینطور شما پاسخ مثبت به عطر و گلاب در حرم را به خود حرم و گنبد و بارگاه و امام رضا تعمیم میدهید.

پس ما اگر بخواهیم روباتی بسازیم که یاد بگیرد یا شرطی شود چندان به صرفه نیست که به دنبال مکانیزمهای لذت و درد بگردیم و آن را در روبات شبیه‎سازی کنیم و بعد بخواهیم به او چیزی بیاموزیم. عاقلانه‎تر است که سیستمی مشابه سیستم نورون‎ها طراحی کنیم که با تکرار همزمان محرک‎ها پاسخ‎ها را تعمیم دهد. و این کد ساده (همراه با چند اصل ساده‎ی دیگر) با گذشت زمان نسبتن طولانی به شرط وجود یک سیستم پویا بسیار متنوع و انطباقی عمل خواهد کرد. از یک سری کد ساده اولیه شبکه‎ای پیچیده از روابط نورونی شکل خواهد گرفت. و در این سیستم هیچ جایی برای ادراک سوبژکتیو درد و لذت وجود ندارد.

بی. اف. اسکینر در اوخر دهه 60 و اویل دهه 70 نوعی نظام یادگیری دیگر را بطور منسجم معرفی کرد (کار او بسیار تحت تاثیر یافتههای ثرندایک و هال بود). اسکینر بعد از آزمایشهای مکرر بر روی موش‎ها، گربه‎ها و کبوترها دریافت همیشه برای یادگیری یک رفتار احتیاج به همراهی دو محرک نیست، بلکه گاهی ما صبر میکنیم تا رفتاری بروز کند (پاسخ) بعد آن رفتار را با پاداش تقویت میکنیم (محرک). در واقع چیزی که محرک رفتار است بعد از پاسخ میآید! شما صبر میکنید گربه روی دوپایش بشیند بعد به او کمیغذا میدهید. بعد دوباره این کار را تکرار میکنید. بعد از چند بار تقویت شدن گربه یاد می‎گیرد برای دریافت غذا باید روی دو پایش بنشیند. یا من اینجا در وبلاگم مطلب مینویسم و شما کامنت میگذارید و باعث میشوید رفتار من (نوشتن) تکرار شود. در واقع شما به رفتار من شکل داده‎اید! به این نکات ریز دقت کنید، اگر هوش اجتماعی بالایی داشته باشید میتوانید هر کسی را تقریبن به هر کاری وادار کنید فقط باید دید احتیاجات طرف چیست!

خب به نظر میرسد این ایده که حس سوبژکتیو درد و لذت کارکردی ندارند اینجا دیگر به گِل مینشیند: این احساس لذت و دردِ درونی است که باعث میشود انسان (بطور کلی موجود زنده) تصمیم بگیرد رفتاری را تکرار کند. اگر مکانیسم درد ما از کار افتاده باشد فرضن اگر بخشی از بدنمان بی حس باشد لطمه وارد کردن به آن بخش (مثلا شوک برقی خفیف) باعث نمیشود ما یادبگیریم که رفتاری انجام دهیم که از شوک پرهیز کنیم، چون درد نکشیدیم و از حس درد آگاه نیستیم.

باید به مساله‎ی بی‎حس شدن با دقت بیشتری نگاه کنیم. بی‎حسی چیست؟ جلوگیری از انتقال ایمپالس عصبی به سیستم عصبی مرکزی (بیشتر مغز). تزریق یک ماده خاصِ بی حسی مثلن به پا باعث میشود پیامهای عصبی (پیام مربوط به گرما، سرما، درد، فشار و...) به مغز منتقل نشوند، یعنی موقتن این ارتباط عصبی با مغز قطع میشود. پس ملاحظه میکنید که ناتوانی ما در ادراک درد (حس درونی) محصول فرعی نرسیدن پیام به مغز است. از طرفی در حالت متضاد این، یعنی زمانی که ما آگاه نیستیم اما پیام به مغز میرسد ما یاد میگیریم! بدون اینکه بدانیم و بدون اینکه آن حس سوبژکتیو از درد و لذت را داشته باشیم. آزمایشهای مفصلی وجود دارد که نشان میدهد فرد بطور ناخودآگاه تشویق به انجام رفتاری میشود و بدون اینکه خودش بداند فراوانی انجام آن رفتار در او بالا میرود. اسکینر نقل میکند: در گفتگویی با اریک فروم روان‎کاو انسان‎گرا هر زمان او دست چپش را در هوا تکان میداد من به او لبخند میزدم و با سر تاییدش میکردم. فروم مشغول اعتراض به رفتارگرایی بود و میگفت انسان‎ها کبوتر و گربه نیستند که بی‎اراده شرطی شوند. ده دقیقه بعد فروم چنان دست چپش را در هوا تکان میداد که هر آن ممکن بود ساعت از مچ دستش کنده شود!

حرف من بطور کلی این است ادراک درونی لذت و درد اگر واقعن وجود دارند معلوم نیست که چه کارکردی دارند. به نظر میرسد که خود ما هم بدون این احساس درونی هیچ مشکلی برای هیچ کجای رفتارمان به وجود نیاید. از طرفی فکر کردن به اینکه چرا باید موجود زنده توسط درد و لذت رفتارش شکل گیرد به نتایج عجیبی میسد. "برای اینکه کاری که تکامل و ژنها از او انتظار دارند را انجام دهد"؟ چه دلیلی دارد که موجود زنده کار دیگری انجام دهد؟! مگر ماموریت دیگری هم دارد؟ مثل این میماند که من به ماشین لباس شویی برای انجام کارش پول بدهم. او تنها احتیاج به انرژی دارد و زمانی که روشن میشود ماموریتش را انجام میدهد. چون من اینطور ساختمش. چون این ماشین واسطه‎ای در راه تبدیل انرژی پتانسیل به گرماست. همانطور که ما موجودات زنده هستیم. ما ماشین تبدیل انرژی هستیم. و طراحی هرقدر هم که میخواهد پیچیده باشد باز هم در نهایت همین کار را میکند و این ماشین‎ها توسط تکامل طراحی شده‎اند پس چه دلیلی دارد که تکامل به ما برای انجام کاری که میکنیم دست مزد بدهد؟

در مورد درد و لذت هم تقریبن به همان جایی رسیدم که در مورد من رسیده بودم. اینکه واقعن فراتر از حواس ما و فراتر از این عینک سوبژکتیو چه میگذرد و واقعیت چه شکلی است چیزی است که هرگز نخواهیم فهمید. چون تا زمانی که میفهمیم از پشت همین عینک به دنیا نگاه کرده‎ایم و تا زمانی که تجربه میکنیم احتیاج به همین عینک داریم و بدون آن نیستیم که ببینیم.

 

نوشتن این متن را در آخرین دقایق سال 87 تمام کردم. و در اولین دقایق سال 88 پست کردم!

2 نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 16:3  توسط خاشاک  |