تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی

تمام روز STABBED IN THE HEART جیم وایت را گوش کرده بودم. شاید بیشتر از 20 بار. یکم از لیریکش را می فهمیدم. بقیه را حدس می زدم. حس خوبی نداشتم. همه چیز به نظرم افتضاح بود شده بود، امتحان ها، دانشگاه، خوابگاه... اما این ترانه آرامش بخش بود. وقتی برگشتم اتاق لیریکش را خواندم و دراز کشیدم و فکر کردم. جمله ها توی سرم مثل لته از بند آویزان شده بودند. ازشان آب می چکید. این جمله "why blood is running down my shirt" را با خودم می خواندم. حس خوبی بهم دست می داد. انگار توی شعر هستم:

Upon awakening I find myself lying in some woods,
and for the longest time I’ve sat here, just trying to remember
why I feel like I am floating, why blood is running down my shirt
then my memory returns to me as the pain comes flooding;
into my heart,
my baby she stabbed me in my heart.
left me here to die,
my baby she stabbed me in my heart
and I know why
...
 

یک ساعت و نیم بعد که از خواب بیدار شدم خیلی گیج تر از قبل بودم. خواب دیدم لباس سفید محلی تنم است و وسط برف ها در یک بیایان کنار یک روستا به هوش آمده ام. از لباسم خون تازه می چکد و برفها قرمز بودند. شال بلندی داشتم که تلاش می کردم دور زخمم بپیچم. دور مچم نوار پارچه ای سفید رنگی بسته بودم. فکر می کردم یک گروه سیاه پوش با داس های بلند من را زخمی کرده اند و رهایم کرده اند. چوب دستی ام چند متر آنطرف تر افتاده بود. صدایم در نمی آمد. نمی توانستم تکان بخورم:

 

I hear the sound of distant footsteps, and I know that she is running
from that past which will pursue her until the day that she dies.
’Cause I know about her family, and their crimes upon her body...
so I guess it wasn’t me at all that she was trying to kill...
when she drove that knife
into my heart
...
 

پیرمردی خمیده نزدیک آمده بود به دیوار کاهگلی تکیه داده بود و دوتار می زد. چشمهایم به سختی او را می دید. توجهی به من نداشت و شعرش را می خواند. یک شعر عجیب بود. ترکیبی از ذهن درهم خودم بود. دو تارش شبیه به گیتار همین ترانه بود. اما خیلی تیره و تار. همه چیز با هم قاطی شده بود. فکر می کردم که کاملن طبیعی است که به من توجهی نکند، مثل اینکه این اتفاق باید می افتاد. توی بیابان، در حالی که یک دیوار من و برفها را از چیزهایی که می دانستم جدا کرده بود. هیچ چیز نمی دانستم. کی هستم و اینجا چه می کنم، چرا زخمی شده ام و این پیرمرد چکاره است. تنها حدس های بی ربطی زده بودم و به دقت به آسمان خیره شده بودم. ابرها به هم بافته شده بودند و دوست داشتم آخرین چیزهایی باشند که می بینم.

 

Over the hill there is a highway, now I hear a truck is stopping...
she’s flagged somebody down and asked ’em for a ride.
And I would try to follow her, but I don’t seem to be able
to lift this heavy body anymore, as the light fails, and the darkness falls
into my heart
my baby she stabbed me in my heart
left me here to die
my baby she stabbed me in my heart
so now I’ll just, I’ll just close my eyes
close my eyes as the darkness falls
into my heart
I’m falling, I’m falling, I’m falling
...
 

من تنها بودم و دوست داشتم حداقل علت مرگم را می دانستم. این بیابان ذهن خودم بود که خالی و سفید بود. احساس می کردم که ازش کنده می شوم. صدای ذهن خودم را به دقت می شنیدم. و با وسواس تلاش می کردم سرو سامانش بدهم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 19:31  توسط خاشاک  |