ظهر نهار اصلن از گلویم پایین نمیرود. دهانت خشک است. شکم خالی اگر آب بخوری هم دلدرد میشوی هم همین یک ریزه اشتها را از دست میدهی. اگر نخوری لقمه در دهانت نمیچرخند. غذا احتمالن مرغ است. گوشت سفید یکدست، درشت، ضخیم، این چه جور مرغی است؟ برای پرورش این مرغ یکی یک کاری کرده است. مرغ نمیتواند اینقدر خرکی باشد. نصف سینهاش 4 نفر را سیر میکند.
... بعد مثل جنازه روی تخت دراز میکشی. تمام پشتت از خواب یازده ساعتهی دیشب کوفته است. یادم میافتد که یکم نفس عمیق بکشم. بعد زود یادم میرود. این جوش لعنتی همین امروز درست بالای لبت سبز شده. چقدر من زشت شدهام. چرا هیچکس نمیگوید... که چقدر زشتم...
بعد چه اتفاقی میافتد؟ تا دم غروب در رختخواب دراز میکشم. هوا ابریست. اما تو ابرها را نمیبینی چون پشت پنجرهها را برای سرما عایق کردهاند در نتیجه خانه تاریک است، از صبح که بیدار شدی تاریک بود تا عصر که یکی به خودش زحمت داد چراغها را روشن کند. چه حسی...
کم کم احساس میکنی خوابت میآید. شاید موقع دراز کشیدن وسط اتاق و شمردن ترکهای دیوار کم کم حس کردی عضلاتت شل شدهاند و صورت کمی گرم شده است و بعد بین خواب و بیداری یک حس خوشی بهت دست میدهد، خواب قل قلکت میکند. خوشت میآید، خوابت میبرد...
یک ساعت بعد به نظر میرسد صدای ماشینهای اتوبان صد برابر شده است. حتا صدای رفت آمد مردم را هم به دقت میشنوی. همین پشت پنجره هستند. این دیوارها صدا را تقویت میکنند. صدای جرینگ جرینگ سکهها درون جیبشان را میشنوی. صدای نفس نفسشان. هه، این دیوارها ما را به هم نزدیکتر میکند! مرد سیبیلو نفس میکشد، نفسش بوی سیگار میدهد، سبیلهای زبرش صورتم را میخراشد. پشت این دیوار یک بازار میوه و ماهی است. تف به هرچی بازار است، تف به بوی ماهی. چشمهایت را باز میکنی. هوا سرد است. نه، بدن تو سرد است. ساعت پنج و نیم است، صدای اذان را میشنوی، انگار آب یخ رویت میریزند. نوک انگشتهایم یخ زده است. کلید هیتر را بزن. یک نفر وسط بازار دستمال قرمزی را با آب میشوید، از دستش سر میخورد میافتد لای کاهوهای پوسیده.
از این نور چراغ زرد روبرویت متنفری. از مجری بیمزه تلویزیون متنفری از صدای خندهی توی راهرو متنفری... یکهو یاد دورانی میافتی، دورانی که همین مجری و همین چراغ زرد آنقدرها چندش آور نبود. یاد علاءالدین وسط راهرو خانه مادر بزرگت میافتی. بوی دود راه انداخته بود. برادرت از ته گلویش سرفه میکرد، صدایش توی راهرو میپیچید. مادرت به تو و برادرت دانههای بِه داده بود که زیر زبانتان بگذارید. تمام مزهاش الان توی دهانم است. یاد زیرزمین خانهشان میافتی که موقع شام باید از آنجا ترشی میآوردی. دمپاییهای بزرگتر از پایت را به پا میکردی و لخ لخ تا زیرزمین آن سر حیاط میرفتی تا از شیشه دو تا کاسه ترشی بیاوری. زیرزمین بوی سیر میداد. دم پایی هنوز هم اندازهات نشده است.
بعد یادت میآید که فردای آن روز شنبه بود و باید مدرسه میرفتی. یعنی ممکن بود برف ببارد؟ ابرهای قرمز... شب تاریک وسط حیاط به آسمان خیره شده بودی. پانزده سال گذشته حس من هیچ فرقی نکرده است. هنوز میخواهم برف ببارد، به هر بهانهای، آسمان قرمز شود، فردا بچهها مدرسه نروند!
خط من مثل خط بچه دبستانیهاست. میبینم...
یادت میآید یک شب با پسرداییها و پسرخالهها توی اتاق جوراب را گلوله کرده بودید و فوتبال بازی میکردید؟ شب برف آمد، همه خانه مادربزرگ ماندند. هیچکس مدرسه نرفت، حتا حسن که دبیرستانی بود. هیچ شبی در عمرت بهتر از آن بود؟
یک آرزو بکن، خوب فکر کن، یک آرزو بکن. آرزو نمیکنی. میدانم. حماقت است. میدانم. حتا حوصلهی فکر کردن به آرزوها را هم نداری. واقعن بی مزه است. تازه مهمترین کاستیهایت را میآورد جلوی چشمت. مثلن ای کاش صدایم اینقدر کلفت نبود. فکر کردن به کمبودها مثل زهر مار است. تلختر از این نمیشود. مردم میخواهند شب عید را هم به یاد مهمترین کمبودهای زندگیشان باشند. اما تو نمیخواهی. هیچکس نمیخواهند، اما کسی به اینجای کار فکر نمیکند.
باز هم خوابت میآید. خیلی وقتها در برابر خواب مقاومت میکنم. مشکل مقاومت در برابر خواب اینجاست که بعد از مدتی تلاش برای نخوابیدن متوجه میشوی خواب هستی و خواب میبینی که تلاش میکنی نخوابی. منظورت از مقاومت همین بود؟ من هیچ منظوری ندارم... آرزو کردم... بگذار بخوابم...