تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
آرزو کن در خواب بمیری
بعضی وقت‎ها فکر می‎کنی فلج شده‎ای. نمی‎توانی از رختخواب بیرون بیایی، هر قدر زور می‎زنی... من نمی‎توانم به هیچکدام از کارهای امروزم برسم. من باید تا بعدالظهر در رختخواب بمانم. تا وقتی مطمئن شوی دیگر به هیچ کاری نخواهی رسید. و واقعن آن روز همین کار را می‎کنی. تا جایی که روده‎ات حسابی به اسفنکترها فشار می‎آورد، و یک روز دیگر آغاز می‎شود. با یک دلدرد و کمی حالت تهوع که نشانه‎ی خوابیدن تا لنگ ظهر و دو در کردن کلاس صبح و نرفتن دنبال بقیه کارهایی که باید حتمن حتمن امروز انجام می‎دادی و خلاصه رفتن همه تا دسته به ماتحتت است.

ظهر نهار اصلن از گلویم پایین نمی‎رود. دهانت خشک است. شکم خالی اگر آب بخوری هم دلدرد می‎شوی هم همین یک ریزه اشتها را از دست می‎دهی. اگر نخوری لقمه در دهانت نمی‎چرخند. غذا احتمالن مرغ است. گوشت سفید یکدست، درشت، ضخیم، این چه جور مرغی است؟ برای پرورش این مرغ یکی یک کاری کرده است. مرغ نمی‎تواند اینقدر خرکی باشد. نصف سینه‎اش 4 نفر را سیر می‎کند.

... بعد مثل جنازه روی تخت دراز می‎کشی. تمام پشتت از خواب یازده ساعته‎ی دیشب کوفته است. یادم می‎افتد که یکم نفس عمیق بکشم. بعد زود یادم می‎رود. این جوش لعنتی همین امروز درست بالای لبت سبز شده. چقدر من زشت شده‎ام. چرا هیچکس نمی‎گوید... که چقدر زشتم...

بعد چه اتفاقی می‎افتد؟ تا دم غروب در رختخواب دراز می‎کشم. هوا ابریست. اما تو ابرها را نم‎یبینی چون پشت پنجره‎ها را برای سرما عایق کرده‎اند در نتیجه خانه تاریک است، از صبح که بیدار شدی تاریک بود تا عصر که یکی به خودش زحمت داد چراغ‎ها را روشن کند. چه حسی...

کم کم احساس می‎کنی خوابت می‎آید. شاید موقع دراز کشیدن وسط اتاق و شمردن ترک‎های دیوار کم کم حس کردی عضلاتت شل شده‎اند و صورت کمی گرم شده است و بعد بین خواب و بیداری یک حس خوشی بهت دست می‎دهد، خواب قل قلکت می‎کند. خوشت می‎آید، خوابت می‎برد...

یک ساعت بعد به نظر می‎رسد صدای ماشین‎های اتوبان صد برابر شده است. حتا صدای رفت آمد مردم را هم به دقت می‎شنوی. همین پشت پنجره هستند. این دیوارها صدا را تقویت می‎کنند. صدای جرینگ جرینگ سکه‎ها درون جیبشان را می‎شنوی. صدای نفس نفسشان. هه، این دیوارها ما را به هم نزدیک‎تر می‎کند! مرد سیبیلو نفس می‎کشد، نفسش بوی سیگار می‎دهد، سبیل‎های زبرش صورتم را می‎خراشد. پشت این دیوار یک بازار میوه و ماهی است. تف به هرچی بازار است، تف به بوی ماهی. چشم‎هایت را باز می‎کنی. هوا سرد است. نه، بدن تو سرد است. ساعت پنج و نیم است، صدای اذان را می‎شنوی، انگار آب یخ رویت می‎ریزند. نوک انگشت‎هایم یخ زده است. کلید هیتر را بزن. یک نفر وسط بازار دستمال قرمزی را با آب می‎شوید، از دستش سر می‎خورد می‎افتد لای کاهوهای پوسیده.

از این نور چراغ زرد روبرویت متنفری. از مجری بی‎مزه تلویزیون متنفری از صدای خنده‎ی توی راهرو متنفری... یکهو یاد دورانی می‎افتی، دورانی که همین مجری و همین چراغ زرد آنقدرها چندش آور نبود. یاد علاءالدین وسط راهرو خانه مادر بزرگت می‎افتی. بوی دود راه انداخته بود. برادرت از ته گلویش سرفه می‎کرد، صدایش توی راهرو می‎پیچید. مادرت به تو و برادرت دانه‎های بِه داده بود که زیر زبانتان بگذارید. تمام مزه‎اش الان توی دهانم است. یاد زیرزمین خانه‎شان می‎افتی که موقع شام باید از آنجا ترشی می‎آوردی. دمپایی‎های بزرگتر از پایت را به پا می‎کردی و لخ لخ تا زیرزمین آن سر حیاط می‎رفتی تا از شیشه دو تا کاسه ترشی بیاوری. زیرزمین بوی سیر می‎داد. دم پایی هنوز هم اندازه‎ات نشده است.

بعد یادت می‎آید که فردای آن روز شنبه بود و باید مدرسه می‎رفتی. یعنی ممکن بود برف ببارد؟ ابرهای قرمز... شب تاریک وسط حیاط به آسمان خیره شده بودی. پانزده سال گذشته حس من هیچ فرقی نکرده است. هنوز می‎خواهم برف ببارد، به هر بهانه‎ای، آسمان قرمز شود، فردا بچه‎ها مدرسه نروند!

خط من مثل خط بچه دبستانی‎هاست. می‎بینم...

یادت می‎آید یک شب با پسردایی‎ها و پسرخاله‎ها توی اتاق جوراب را گلوله کرده بودید و فوتبال بازی می‎کردید؟ شب برف آمد، همه خانه مادربزرگ ماندند. هیچکس مدرسه نرفت، حتا حسن که دبیرستانی بود. هیچ شبی در عمرت بهتر از آن بود؟

یک آرزو بکن، خوب فکر کن، یک آرزو بکن. آرزو نمی‎کنی. می‎دانم. حماقت است. می‎دانم. حتا حوصله‎ی فکر کردن به آرزو‎ها را هم نداری. واقعن بی مزه است. تازه مهمترین کاستی‎هایت را می‎آورد جلوی چشمت. مثلن ای کاش صدایم اینقدر کلفت نبود. فکر کردن به کمبودها مثل زهر مار است. تلخ‌تر از این نمی‌شود. مردم می‌خواهند شب عید را هم به یاد مهمترین کمبودهای زندگیشان باشند. اما تو نمی‌خواهی. هیچکس نمی‌خواهند، اما کسی به اینجای کار فکر نمی‌کند.

باز هم خوابت می‌آید. خیلی وقتها در برابر خواب مقاومت می‎کنم. مشکل مقاومت در برابر خواب اینجاست که بعد از مدتی تلاش برای نخوابیدن متوجه می‎شوی خواب هستی و خواب می‎بینی که تلاش می‎کنی نخوابی. منظورت از مقاومت همین بود؟ من هیچ منظوری ندارم... آرزو کردم... بگذار بخوابم...


Sometimes I think that the sky is a prison and the earth is a grave.
And sometimes I feel like Jesus, in some Chinese opera.
And sometimes I’m glad I built my mansion from crazy little stones.
But sometimes I feel so goddamned trapped by everything that I know.
And I wish it wasn’t so, cause the only thing that anyone should ever know
is that today’s a perfect day
to chase tornados

Jim White - A Perfect Day to Chase Tornados
from Wrong Eyed Jesus

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 14:37  توسط خاشاک  |