تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
مسائل شخصی

چیزی که اینجا خیلی جالب است این است که اصولن هیچ اتفاقی نمی‎افتد. یعنی از بی‎اتفاقی و بی‎ماجرایی مُردم. اول که وارد شدم به نظر می‎رسید که وای چه دنیای متفاوت و پر ماجرایی را قرار است تجربه کنم اما همه چیز ظرف دو هفته تکراری و چرت و پرت شد.

من وارد دوره کارشناسی ارشد شدم، اما الان هرچه به مغزم فشار می‎آورم که چه تفاوتی با کارشناسی دارد جز تعداد دانشجویان کلاس که از 50 نفر به 9 نفر تقلیل پیدا کرده هیچ چیزی به ذهنم نمی‎رسد. تعداد پسرهای کلاس که همان 3 نفر دوره کارشناسی است. فقط تعداد دخترها با کاهش "چشم گیری" مواجه شده است. اینکه گفتم چشم گیر منظور کیفی و کمی بود. اساتید همچنان کار خودشان را می‎کند. جزوه می‎گویند و کلاس را یکتنه اداره می‎کنند. تکلیف می‎گویند یادشان می‎رود بگیرند. از بچه ها می‎پرسند که "خب هفته‎ی قبل تا کجا گفتیم؟... ااا... آها اینا رو به اون کلاس گفتم، فکر کردم به شما گفتم... این لیست کلاس شماست... خانم فلانی؟...". صرف نظر از خانمش بقیه جمله‎ها را از دوره راهنمایی می‎شنوم.

اما بچه‎های کلاس: "استاد امتحان تستی یا تشریحی؟ استاد نمره‎ها رو ببرین رو نمودار... استاد فرمولها رو باید حفظ کنیم؟* استاد خسته نباشین... استاد هفته آخر هیچکی نمیاد کلاس... استاد تحقیق چند نمره داره؟ استاد فلان...". نه که فکر کنید من از این حرفها خیلی بدم می‎آید یا خودم استفاده نمی‎کنم یا از این بچه متفاوت‎ها هستم، نه، فقط مشکلم این است که همه چیز تکراریست. مشکل من این است که خر همان خر است، حتا پالونش هم عوض نشده.

دیشب از در پشتی خوابگاه 4 خارج شدم که بروم آن یکی خوابگاه دوغ و تخم مرغ بخرم که این هم اتاقی آشپز با گوشت و سیب زمینی کتلت درست کند! تا خوابگاه کنار یک مسیر باریک و نسبتن تاریک از وسط درخت‎ها و خار خاشاک هست که از دور نور نورافکن کمی روشن‎اش کرده است. دیشب مه بود و من هم تمام مسیر، دو تا دستم را بالا گرفته بودم و مشغول جا انداختن دکمه‎ی پشت یقه ی کاپشنم (اگر توانستید تصور کنید!) بودم. انگار یک شبح داشت یک اسیر بیخیال را می‎برد تحویل دهد!

وقتی برگشتم دو تا از دوستانِ این هم اتاقیِ ما خودشان را اینجا تلپ کرده بودند. (ناگفته نماند که هم اتاقی و دوستان و خلاصه همه‎ی بچه‎های این خوابگاه کارشناسی هستند پس حق بدهید دچار بحران هویت شوم.) یکی از این دو نفر که هیکل گنده‎ای دارد و می‎خواهد خیر سرش کنکور ارشد روان‎شناسی بدهد من را رسمن دیوانه کرده. هر جا مرا می‎بیند، می‎خواهد آشپزخانه باشد، تو راه رو باشد، داخل توالت باشد، زیر دوش حمام باشد (این دو مورد آخر البته فقط می‎شنود) شروع می‎کند به سین جیم کردن درباره‎ی این رشته ی جنده شده‎ی ما. دیشب آمده بود اتاق و می‎گفت: "فیلم می‎بینی؟ با دنیای فیلم کلن آشنا هستی؟" من گفتم که: "ای... تا حدی... گاهی می‎بینم." گفت: "تا حدی؟! تو زیاد باید فیلم ببینی. من الان اینقدر فیلم دیدم که کاملن به تحلیل فیلم مسلط شدم. با بچه‎ها قبلن میشستیم فیلم‎ها رو تحلیل ادیپی می‎کردیم. جدن فیلم نگاه کن. بچه‎های روان‎شناسی متاسفانه فیلم زیاد مسلط نیستن..." من گفتم: "آره متاسفانه. آره باید فیلم بیشتر ببینم." بعد اسم چندتا فیلم را برد و زور زد که بگوید کیا توش بازی می‎کنند.

نفر بعدی که آمد، غذا آماده شده بود. بوی این کتلت‎ها تمام خوابگاه را بر می‎دارد. جدن توپن. بعد این استاد جدیدمان شروع کرد به بحث اعتقادی و مذهبی. گیر داده بود که تو قرآن را قبول داری؟ من هم که دیشب پاک بی حوصله بودم گفتم که آره! اما مثل اینکه باید میگفتم نه تا کلک را بکند. خلاصه شروع کرد به سخنرانی که محمد اینجور بوده محمد آنجور بوده و کلی خودش را کشت. من هم تلاش می‎کردم یکجور از زیر جواب دادن شانه خالی کنم تا بحث تمام شود و پا شوند گورشان را گم کنند بلکه بشینم یک کتابی بخوانم یا فیلم ببینم. نه حوصله جا زدن خودم را در نقش یک مسلمان واقعی و معتقد داشتم و نه چندان صلاح می‎دیدم در این جو مزخرف خوابگاه مدال اتئیستی به سینه بزنم. طرف فهمیده بود که من رک و راست نیستم و یکی به نعل می‎زنم یکی به میخ (حتا نقش طرفداری کردن از مسلمانان را بازی کردن هم به نظر غیرممکن می‎رسد!)و می‎خواهم از زیر بار در روم. رو کرد به کناریش گفت: "بعضی آدما خایه نمی‎کنن عقایدشون رو مطرح کنن تا یکی به چالش بکشش و میخوان همونجوری که هستن باشن، خودشون هم تکلیف خودشون رو نمی‎دونن. می‎ترسن..."

استاد عزیزم چند دقیقه قبل اتاق بغلی ویولون زده بود و خلاصه تو فضا بود و کلن تمایل به چالش کشیدن داشت. من هم در آن لحظه واقعن آدم بی‎خایه‎ای بودم که از به چالش کشیده شدن عقایدم می‎ترسیدم. تا این دو دیوانه از اتاق بیرون رفتند ساعت یک و نیم شده بود.

شاید همه جای این خوابگاه پر از آدم‎های به مراتب مزخرف‎تر از این دو نفر است. شاید هم من با یک مشت الدنگ می‎پرم که اینها به تورم می‎خورند. اما باید چکار کنم؟ اعلامیه بزنم که از دیو و دد ملولم؟! نبود دوروبری‎های خوب بزرگترین مساله‎ی من در این خوابگاه است.

اما در این دانشگاه چیزهای جالب هم پیدا می‎شود. مثلن استخر که همین دو ساعت پیش آنجا بودم. فوق‎العاده است. بزرگترین استخری که تا به حال دیدم. مجموع آدم‎هایی که هر دفعه آنجا می‎بینم 20 نفر نمی‎شود. امروز که من یکم زودتر رفته بودم تقریبن هیچ کس آنجا نبود. ساعت 3:30 بود. خورشید نارنجی بزرگتر از چیزی که معمولن هست از پنجره‎ی عریض و طویل می‎درخشید و سطح آب را روشن می‎کرد. وقتی عینک شنا داشته باشی و در این مواقع سرت را چند ثانیه زیر آب کنی و همینطور معلق بمانی منظره‎ای می‎بینی که شاید یکی از عجیب‎ترین چیزهایی باشد که در همه‎ی عمرت دیدی. بجز صدای مبهم و بم داخل آب صدایی شنیده نمی‎شود. هر چند ثانیه چند حباب کوچک از داخل دهانت خارج می‎شود و بالا می‎رود. همه چیز آهسته حرکت می‎کند. نور نارنجی رنگ آبی را شکافته و کف استخر یکسری خط خطی شکل می‎دهد که با امواج آهسته، منظم حرکت می‎کنند. تمام زیر آب خطوط طلایی نور است که به نظر می‎رسد از هم دور می‎شوند. آنقدر آب شفاف است که ته استخر را که در آبی کبود فرو رفته می‎بینی و تو در آب نسبتن گرمی شناوری و هنوز اکسیژن در ریه‎هایت وجود دارد و برای تقلا کردن برای رسیدن به سطح آب زود است...

آدم وقتی این صحنه‎ها را می‎بیند به امپرسیونیستها حق می‎دهد که اینقدر دیوانه‎ی نور و رنگ بودند. ترکیب خارج العاده‎ای بود، از این به بعد درست همین موقع می‎روم تا این منظره را از دست ندهم. هرچند که به نظر می‎رسد هوای اینجا بیشتر ابری باشد.

دیگر قصد داشتم از چه چیزی بگویم؟ آها. اینکه همه فکر می‎کنند که من الان اینجا چقدر بهم سخت می‎گذرد. چون اصولن همه یک سری برچسب وسواسی، تنبل، خودخواه، پرتوقع و نمک‎نشناس به من می‎زنند (که البته بعضی‎هایش درست هستند!**) احتمالن فکر می‎کنند که در خوابگاه پدرم در می‎آید. اما اینجا خیلی هم راحت است. تنها مشکل شستن ظرف و لباس است که آنها هم اکثر مواقع به نظر سخت نمی‎آیند (البته لباس شستن واقعن مرگ من است اما خب هفته‎ای یک بار که بیشتر نیست!). علاوه بر این از نظر مالی وضعیت خوب است. هیچوقت در طول زندگی اینقدر وضعم خوب نبود! برای همین هیچ تمایلی برای بازگشتن به خانه ندارم. خانه‎ای که همیشه محل غیرتی بازی‎های پدرم و خنگ بازی‎های خواهرم و دلسوزی‎های مسخره‎ی مادرم است (هرچند که ترکش‎هایش گاهی تا اینجا هم می‎رسد). البته بی‎‏انصافی است که می‎گویم همیشه، اما خب دوربودن ازشان فعلن هیچ حس خاصی را بر نمی‎انگیزد.

اتفاق دیگر اینکه سیگار نمی‎کشم. جز در موارد خاص. فعلن اینطور تصمیم گرفتم، تا یک ماه دیگر معلوم می‎شود که ادامه می‎دهم یا کلن کنار می‎گذارمش.

دوست دارم فقط یک پست مجزا در مورد تنها هم اتاقی‎ام بزنم و کاملن تحلیلش کنم. آدم بدی نیست اما یکم دچار هذیان‎های خاصی است که شاید بعدن تعریف کردم.

خبر دیگر اینکه 5 شنبه تولدم بود. 25 ساله شدم. خودم فکر می‎کنم که چون 50 سال بیشتر عمر نمی‎کنم پس حالا نصف راه را پیموده‎ام. نصف دیگر هم به همین خوبی اگر بگذرد واقعن دستش درد نکند، سورپرایز خواهم شد.

 

* قبل از اینکه بخواهید بگویید رشته‎ی شما فرمولش کجا بود خودم بگویم که منظورم فرمول‎های آمار است.

** لطف کنید اگر دوست داشتید بگویید کدام صفت‎ها احتمالن از نظر شما در مورد من درست هستند. اگر چیزی به ذهنتان می‎رسد اضافه کنید.

و من الله توفیق
2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 19:37  توسط خاشاک  |