چیزی که اینجا خیلی جالب است این است که اصولن هیچ اتفاقی نمیافتد. یعنی از بیاتفاقی و بیماجرایی مُردم. اول که وارد شدم به نظر میرسید که وای چه دنیای متفاوت و پر ماجرایی را قرار است تجربه کنم اما همه چیز ظرف دو هفته تکراری و چرت و پرت شد.
من وارد دوره کارشناسی ارشد شدم، اما الان هرچه به مغزم فشار میآورم که چه تفاوتی با کارشناسی دارد جز تعداد دانشجویان کلاس که از 50 نفر به 9 نفر تقلیل پیدا کرده هیچ چیزی به ذهنم نمیرسد. تعداد پسرهای کلاس که همان 3 نفر دوره کارشناسی است. فقط تعداد دخترها با کاهش "چشم گیری" مواجه شده است. اینکه گفتم چشم گیر منظور کیفی و کمی بود. اساتید همچنان کار خودشان را میکند. جزوه میگویند و کلاس را یکتنه اداره میکنند. تکلیف میگویند یادشان میرود بگیرند. از بچه ها میپرسند که "خب هفتهی قبل تا کجا گفتیم؟... ااا... آها اینا رو به اون کلاس گفتم، فکر کردم به شما گفتم... این لیست کلاس شماست... خانم فلانی؟...". صرف نظر از خانمش بقیه جملهها را از دوره راهنمایی میشنوم.
اما بچههای کلاس: "استاد امتحان تستی یا تشریحی؟ استاد نمرهها رو ببرین رو نمودار... استاد فرمولها رو باید حفظ کنیم؟* استاد خسته نباشین... استاد هفته آخر هیچکی نمیاد کلاس... استاد تحقیق چند نمره داره؟ استاد فلان...". نه که فکر کنید من از این حرفها خیلی بدم میآید یا خودم استفاده نمیکنم یا از این بچه متفاوتها هستم، نه، فقط مشکلم این است که همه چیز تکراریست. مشکل من این است که خر همان خر است، حتا پالونش هم عوض نشده.
دیشب از در پشتی خوابگاه 4 خارج شدم که بروم آن یکی خوابگاه دوغ و تخم مرغ بخرم که این هم اتاقی آشپز با گوشت و سیب زمینی کتلت درست کند! تا خوابگاه کنار یک مسیر باریک و نسبتن تاریک از وسط درختها و خار خاشاک هست که از دور نور نورافکن کمی روشناش کرده است. دیشب مه بود و من هم تمام مسیر، دو تا دستم را بالا گرفته بودم و مشغول جا انداختن دکمهی پشت یقه ی کاپشنم (اگر توانستید تصور کنید!) بودم. انگار یک شبح داشت یک اسیر بیخیال را میبرد تحویل دهد!
وقتی برگشتم دو تا از دوستانِ این هم اتاقیِ ما خودشان را اینجا تلپ کرده بودند. (ناگفته نماند که هم اتاقی و دوستان و خلاصه همهی بچههای این خوابگاه کارشناسی هستند پس حق بدهید دچار بحران هویت شوم.) یکی از این دو نفر که هیکل گندهای دارد و میخواهد خیر سرش کنکور ارشد روانشناسی بدهد من را رسمن دیوانه کرده. هر جا مرا میبیند، میخواهد آشپزخانه باشد، تو راه رو باشد، داخل توالت باشد، زیر دوش حمام باشد (این دو مورد آخر البته فقط میشنود) شروع میکند به سین جیم کردن دربارهی این رشته ی جنده شدهی ما. دیشب آمده بود اتاق و میگفت: "فیلم میبینی؟ با دنیای فیلم کلن آشنا هستی؟" من گفتم که: "ای... تا حدی... گاهی میبینم." گفت: "تا حدی؟! تو زیاد باید فیلم ببینی. من الان اینقدر فیلم دیدم که کاملن به تحلیل فیلم مسلط شدم. با بچهها قبلن میشستیم فیلمها رو تحلیل ادیپی میکردیم. جدن فیلم نگاه کن. بچههای روانشناسی متاسفانه فیلم زیاد مسلط نیستن..." من گفتم: "آره متاسفانه. آره باید فیلم بیشتر ببینم." بعد اسم چندتا فیلم را برد و زور زد که بگوید کیا توش بازی میکنند.
نفر بعدی که آمد، غذا آماده شده بود. بوی این کتلتها تمام خوابگاه را بر میدارد. جدن توپن. بعد این استاد جدیدمان شروع کرد به بحث اعتقادی و مذهبی. گیر داده بود که تو قرآن را قبول داری؟ من هم که دیشب پاک بی حوصله بودم گفتم که آره! اما مثل اینکه باید میگفتم نه تا کلک را بکند. خلاصه شروع کرد به سخنرانی که محمد اینجور بوده محمد آنجور بوده و کلی خودش را کشت. من هم تلاش میکردم یکجور از زیر جواب دادن شانه خالی کنم تا بحث تمام شود و پا شوند گورشان را گم کنند بلکه بشینم یک کتابی بخوانم یا فیلم ببینم. نه حوصله جا زدن خودم را در نقش یک مسلمان واقعی و معتقد داشتم و نه چندان صلاح میدیدم در این جو مزخرف خوابگاه مدال اتئیستی به سینه بزنم. طرف فهمیده بود که من رک و راست نیستم و یکی به نعل میزنم یکی به میخ (حتا نقش طرفداری کردن از مسلمانان را بازی کردن هم به نظر غیرممکن میرسد!)و میخواهم از زیر بار در روم. رو کرد به کناریش گفت: "بعضی آدما خایه نمیکنن عقایدشون رو مطرح کنن تا یکی به چالش بکشش و میخوان همونجوری که هستن باشن، خودشون هم تکلیف خودشون رو نمیدونن. میترسن..."
استاد عزیزم چند دقیقه قبل اتاق بغلی ویولون زده بود و خلاصه تو فضا بود و کلن تمایل به چالش کشیدن داشت. من هم در آن لحظه واقعن آدم بیخایهای بودم که از به چالش کشیده شدن عقایدم میترسیدم. تا این دو دیوانه از اتاق بیرون رفتند ساعت یک و نیم شده بود.
شاید همه جای این خوابگاه پر از آدمهای به مراتب مزخرفتر از این دو نفر است. شاید هم من با یک مشت الدنگ میپرم که اینها به تورم میخورند. اما باید چکار کنم؟ اعلامیه بزنم که از دیو و دد ملولم؟! نبود دوروبریهای خوب بزرگترین مسالهی من در این خوابگاه است.
اما در این دانشگاه چیزهای جالب هم پیدا میشود. مثلن استخر که همین دو ساعت پیش آنجا بودم. فوقالعاده است. بزرگترین استخری که تا به حال دیدم. مجموع آدمهایی که هر دفعه آنجا میبینم 20 نفر نمیشود. امروز که من یکم زودتر رفته بودم تقریبن هیچ کس آنجا نبود. ساعت 3:30 بود. خورشید نارنجی بزرگتر از چیزی که معمولن هست از پنجرهی عریض و طویل میدرخشید و سطح آب را روشن میکرد. وقتی عینک شنا داشته باشی و در این مواقع سرت را چند ثانیه زیر آب کنی و همینطور معلق بمانی منظرهای میبینی که شاید یکی از عجیبترین چیزهایی باشد که در همهی عمرت دیدی. بجز صدای مبهم و بم داخل آب صدایی شنیده نمیشود. هر چند ثانیه چند حباب کوچک از داخل دهانت خارج میشود و بالا میرود. همه چیز آهسته حرکت میکند. نور نارنجی رنگ آبی را شکافته و کف استخر یکسری خط خطی شکل میدهد که با امواج آهسته، منظم حرکت میکنند. تمام زیر آب خطوط طلایی نور است که به نظر میرسد از هم دور میشوند. آنقدر آب شفاف است که ته استخر را که در آبی کبود فرو رفته میبینی و تو در آب نسبتن گرمی شناوری و هنوز اکسیژن در ریههایت وجود دارد و برای تقلا کردن برای رسیدن به سطح آب زود است...
آدم وقتی این صحنهها را میبیند به امپرسیونیستها حق میدهد که اینقدر دیوانهی نور و رنگ بودند. ترکیب خارج العادهای بود، از این به بعد درست همین موقع میروم تا این منظره را از دست ندهم. هرچند که به نظر میرسد هوای اینجا بیشتر ابری باشد.
دیگر قصد داشتم از چه چیزی بگویم؟ آها. اینکه همه فکر میکنند که من الان اینجا چقدر بهم سخت میگذرد. چون اصولن همه یک سری برچسب وسواسی، تنبل، خودخواه، پرتوقع و نمکنشناس به من میزنند (که البته بعضیهایش درست هستند!**) احتمالن فکر میکنند که در خوابگاه پدرم در میآید. اما اینجا خیلی هم راحت است. تنها مشکل شستن ظرف و لباس است که آنها هم اکثر مواقع به نظر سخت نمیآیند (البته لباس شستن واقعن مرگ من است اما خب هفتهای یک بار که بیشتر نیست!). علاوه بر این از نظر مالی وضعیت خوب است. هیچوقت در طول زندگی اینقدر وضعم خوب نبود! برای همین هیچ تمایلی برای بازگشتن به خانه ندارم. خانهای که همیشه محل غیرتی بازیهای پدرم و خنگ بازیهای خواهرم و دلسوزیهای مسخرهی مادرم است (هرچند که ترکشهایش گاهی تا اینجا هم میرسد). البته بیانصافی است که میگویم همیشه، اما خب دوربودن ازشان فعلن هیچ حس خاصی را بر نمیانگیزد.
اتفاق دیگر اینکه سیگار نمیکشم. جز در موارد خاص. فعلن اینطور تصمیم گرفتم، تا یک ماه دیگر معلوم میشود که ادامه میدهم یا کلن کنار میگذارمش.
دوست دارم فقط یک پست مجزا در مورد تنها هم اتاقیام بزنم و کاملن تحلیلش کنم. آدم بدی نیست اما یکم دچار هذیانهای خاصی است که شاید بعدن تعریف کردم.
خبر دیگر اینکه 5 شنبه تولدم بود. 25 ساله شدم. خودم فکر میکنم که چون 50 سال بیشتر عمر نمیکنم پس حالا نصف راه را پیمودهام. نصف دیگر هم به همین خوبی اگر بگذرد واقعن دستش درد نکند، سورپرایز خواهم شد.
* قبل از اینکه بخواهید بگویید رشتهی شما فرمولش کجا بود خودم بگویم که منظورم فرمولهای آمار است.
** لطف کنید اگر دوست داشتید بگویید کدام صفتها احتمالن از نظر شما در مورد من درست هستند. اگر چیزی به ذهنتان میرسد اضافه کنید.
و من الله توفیق