* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!
* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.
* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.
* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.
چیزی که اینجا خیلی جالب است این است که اصولن هیچ اتفاقی نمیافتد. یعنی از بیاتفاقی و بیماجرایی مُردم. اول که وارد شدم به نظر میرسید که وای چه دنیای متفاوت و پر ماجرایی را قرار است تجربه کنم اما همه چیز ظرف دو هفته تکراری و چرت و پرت شد.
من وارد دوره کارشناسی ارشد شدم، اما الان هرچه به مغزم فشار میآورم که چه تفاوتی با کارشناسی دارد جز تعداد دانشجویان کلاس که از 50 نفر به 9 نفر تقلیل پیدا کرده هیچ چیزی به ذهنم نمیرسد. تعداد پسرهای کلاس که همان 3 نفر دوره کارشناسی است. فقط تعداد دخترها با کاهش "چشم گیری" مواجه شده است. اینکه گفتم چشم گیر منظور کیفی و کمی بود. اساتید همچنان کار خودشان را میکند. جزوه میگویند و کلاس را یکتنه اداره میکنند. تکلیف میگویند یادشان میرود بگیرند. از بچه ها میپرسند که "خب هفتهی قبل تا کجا گفتیم؟... ااا... آها اینا رو به اون کلاس گفتم، فکر کردم به شما گفتم... این لیست کلاس شماست... خانم فلانی؟...". صرف نظر از خانمش بقیه جملهها را از دوره راهنمایی میشنوم.
اما بچههای کلاس: "استاد امتحان تستی یا تشریحی؟ استاد نمرهها رو ببرین رو نمودار... استاد فرمولها رو باید حفظ کنیم؟* استاد خسته نباشین... استاد هفته آخر هیچکی نمیاد کلاس... استاد تحقیق چند نمره داره؟ استاد فلان...". نه که فکر کنید من از این حرفها خیلی بدم میآید یا خودم استفاده نمیکنم یا از این بچه متفاوتها هستم، نه، فقط مشکلم این است که همه چیز تکراریست. مشکل من این است که خر همان خر است، حتا پالونش هم عوض نشده.
دیشب از در پشتی خوابگاه 4 خارج شدم که بروم آن یکی خوابگاه دوغ و تخم مرغ بخرم که این هم اتاقی آشپز با گوشت و سیب زمینی کتلت درست کند! تا خوابگاه کنار یک مسیر باریک و نسبتن تاریک از وسط درختها و خار خاشاک هست که از دور نور نورافکن کمی روشناش کرده است. دیشب مه بود و من هم تمام مسیر، دو تا دستم را بالا گرفته بودم و مشغول جا انداختن دکمهی پشت یقه ی کاپشنم (اگر توانستید تصور کنید!) بودم. انگار یک شبح داشت یک اسیر بیخیال را میبرد تحویل دهد!
وقتی برگشتم دو تا از دوستانِ این هم اتاقیِ ما خودشان را اینجا تلپ کرده بودند. (ناگفته نماند که هم اتاقی و دوستان و خلاصه همهی بچههای این خوابگاه کارشناسی هستند پس حق بدهید دچار بحران هویت شوم.) یکی از این دو نفر که هیکل گندهای دارد و میخواهد خیر سرش کنکور ارشد روانشناسی بدهد من را رسمن دیوانه کرده. هر جا مرا میبیند، میخواهد آشپزخانه باشد، تو راه رو باشد، داخل توالت باشد، زیر دوش حمام باشد (این دو مورد آخر البته فقط میشنود) شروع میکند به سین جیم کردن دربارهی این رشته ی جنده شدهی ما. دیشب آمده بود اتاق و میگفت: "فیلم میبینی؟ با دنیای فیلم کلن آشنا هستی؟" من گفتم که: "ای... تا حدی... گاهی میبینم." گفت: "تا حدی؟! تو زیاد باید فیلم ببینی. من الان اینقدر فیلم دیدم که کاملن به تحلیل فیلم مسلط شدم. با بچهها قبلن میشستیم فیلمها رو تحلیل ادیپی میکردیم. جدن فیلم نگاه کن. بچههای روانشناسی متاسفانه فیلم زیاد مسلط نیستن..." من گفتم: "آره متاسفانه. آره باید فیلم بیشتر ببینم." بعد اسم چندتا فیلم را برد و زور زد که بگوید کیا توش بازی میکنند.
نفر بعدی که آمد، غذا آماده شده بود. بوی این کتلتها تمام خوابگاه را بر میدارد. جدن توپن. بعد این استاد جدیدمان شروع کرد به بحث اعتقادی و مذهبی. گیر داده بود که تو قرآن را قبول داری؟ من هم که دیشب پاک بی حوصله بودم گفتم که آره! اما مثل اینکه باید میگفتم نه تا کلک را بکند. خلاصه شروع کرد به سخنرانی که محمد اینجور بوده محمد آنجور بوده و کلی خودش را کشت. من هم تلاش میکردم یکجور از زیر جواب دادن شانه خالی کنم تا بحث تمام شود و پا شوند گورشان را گم کنند بلکه بشینم یک کتابی بخوانم یا فیلم ببینم. نه حوصله جا زدن خودم را در نقش یک مسلمان واقعی و معتقد داشتم و نه چندان صلاح میدیدم در این جو مزخرف خوابگاه مدال اتئیستی به سینه بزنم. طرف فهمیده بود که من رک و راست نیستم و یکی به نعل میزنم یکی به میخ (حتا نقش طرفداری کردن از مسلمانان را بازی کردن هم به نظر غیرممکن میرسد!)و میخواهم از زیر بار در روم. رو کرد به کناریش گفت: "بعضی آدما خایه نمیکنن عقایدشون رو مطرح کنن تا یکی به چالش بکشش و میخوان همونجوری که هستن باشن، خودشون هم تکلیف خودشون رو نمیدونن. میترسن..."
استاد عزیزم چند دقیقه قبل اتاق بغلی ویولون زده بود و خلاصه تو فضا بود و کلن تمایل به چالش کشیدن داشت. من هم در آن لحظه واقعن آدم بیخایهای بودم که از به چالش کشیده شدن عقایدم میترسیدم. تا این دو دیوانه از اتاق بیرون رفتند ساعت یک و نیم شده بود.
شاید همه جای این خوابگاه پر از آدمهای به مراتب مزخرفتر از این دو نفر است. شاید هم من با یک مشت الدنگ میپرم که اینها به تورم میخورند. اما باید چکار کنم؟ اعلامیه بزنم که از دیو و دد ملولم؟! نبود دوروبریهای خوب بزرگترین مسالهی من در این خوابگاه است.
اما در این دانشگاه چیزهای جالب هم پیدا میشود. مثلن استخر که همین دو ساعت پیش آنجا بودم. فوقالعاده است. بزرگترین استخری که تا به حال دیدم. مجموع آدمهایی که هر دفعه آنجا میبینم 20 نفر نمیشود. امروز که من یکم زودتر رفته بودم تقریبن هیچ کس آنجا نبود. ساعت 3:30 بود. خورشید نارنجی بزرگتر از چیزی که معمولن هست از پنجرهی عریض و طویل میدرخشید و سطح آب را روشن میکرد. وقتی عینک شنا داشته باشی و در این مواقع سرت را چند ثانیه زیر آب کنی و همینطور معلق بمانی منظرهای میبینی که شاید یکی از عجیبترین چیزهایی باشد که در همهی عمرت دیدی. بجز صدای مبهم و بم داخل آب صدایی شنیده نمیشود. هر چند ثانیه چند حباب کوچک از داخل دهانت خارج میشود و بالا میرود. همه چیز آهسته حرکت میکند. نور نارنجی رنگ آبی را شکافته و کف استخر یکسری خط خطی شکل میدهد که با امواج آهسته، منظم حرکت میکنند. تمام زیر آب خطوط طلایی نور است که به نظر میرسد از هم دور میشوند. آنقدر آب شفاف است که ته استخر را که در آبی کبود فرو رفته میبینی و تو در آب نسبتن گرمی شناوری و هنوز اکسیژن در ریههایت وجود دارد و برای تقلا کردن برای رسیدن به سطح آب زود است...
آدم وقتی این صحنهها را میبیند به امپرسیونیستها حق میدهد که اینقدر دیوانهی نور و رنگ بودند. ترکیب خارج العادهای بود، از این به بعد درست همین موقع میروم تا این منظره را از دست ندهم. هرچند که به نظر میرسد هوای اینجا بیشتر ابری باشد.
دیگر قصد داشتم از چه چیزی بگویم؟ آها. اینکه همه فکر میکنند که من الان اینجا چقدر بهم سخت میگذرد. چون اصولن همه یک سری برچسب وسواسی، تنبل، خودخواه، پرتوقع و نمکنشناس به من میزنند (که البته بعضیهایش درست هستند!**) احتمالن فکر میکنند که در خوابگاه پدرم در میآید. اما اینجا خیلی هم راحت است. تنها مشکل شستن ظرف و لباس است که آنها هم اکثر مواقع به نظر سخت نمیآیند (البته لباس شستن واقعن مرگ من است اما خب هفتهای یک بار که بیشتر نیست!). علاوه بر این از نظر مالی وضعیت خوب است. هیچوقت در طول زندگی اینقدر وضعم خوب نبود! برای همین هیچ تمایلی برای بازگشتن به خانه ندارم. خانهای که همیشه محل غیرتی بازیهای پدرم و خنگ بازیهای خواهرم و دلسوزیهای مسخرهی مادرم است (هرچند که ترکشهایش گاهی تا اینجا هم میرسد). البته بیانصافی است که میگویم همیشه، اما خب دوربودن ازشان فعلن هیچ حس خاصی را بر نمیانگیزد.
اتفاق دیگر اینکه سیگار نمیکشم. جز در موارد خاص. فعلن اینطور تصمیم گرفتم، تا یک ماه دیگر معلوم میشود که ادامه میدهم یا کلن کنار میگذارمش.
دوست دارم فقط یک پست مجزا در مورد تنها هم اتاقیام بزنم و کاملن تحلیلش کنم. آدم بدی نیست اما یکم دچار هذیانهای خاصی است که شاید بعدن تعریف کردم.
خبر دیگر اینکه 5 شنبه تولدم بود. 25 ساله شدم. خودم فکر میکنم که چون 50 سال بیشتر عمر نمیکنم پس حالا نصف راه را پیمودهام. نصف دیگر هم به همین خوبی اگر بگذرد واقعن دستش درد نکند، سورپرایز خواهم شد.
* قبل از اینکه بخواهید بگویید رشتهی شما فرمولش کجا بود خودم بگویم که منظورم فرمولهای آمار است.
** لطف کنید اگر دوست داشتید بگویید کدام صفتها احتمالن از نظر شما در مورد من درست هستند. اگر چیزی به ذهنتان میرسد اضافه کنید.
و من الله توفیق
امروز افطار تقریبن تمام اقوام مادری خانه ما دعوت بودند و بحثهای چالش انگیزی هر چند دقیقهای یکبار بینشان به سرعت در میگرفت و بعد هم به همان سرعت فرو مینشست. تقریبن تمام بحثها حول محور خدا و پیغمبر میچرخید. من یک گوشه نشسته بودم و گاهی مخاطب این دایی و آن دایی میشدم، مخاطبی که هنرش فقط این است که سرش را تکان دهد. پسر دایی بزرگه به دایی بزرگه میگفت که «آدم باید تو زندگیش تلاش کنه و مثل سگ جون بکنه، نه اینکه وا بده و بگه خدا هرچی بخواد همون میشه، خدا سپرده همه چی رو به خودت، اگه تلاش کنی موفق میشی اگه تلاش نکنی هیچی نمیشی. خودم سه سال جون کندم، کارگری کردم ولی از همون اول به بالا تر نگاه میکردم و میگفتم یه روز باید حتمن به اونجا برسم، روز و شب تهرون جون کندم تا تونستم سر از کار اینا در بیارم و خودم بشم تولید کننده. هرکی به جایی نمیرسه از کون گشادی خودشه، از اینه که به همون چیزی که هست راضیه. مثل یه عده کارگر که با من کار میکردن و میگفتن ما رعیت زاده ایم، تا آخرش هم رعیت میمونیم. خدا آدما رو برابر خلق کرده، موقیت هم برای همشون یکسانه، هرقدر کار کنن همونقدر بهشون میرسه...»
دایی بزرگه جواب داد که «کی همچی حرفی زده؟ خدا هر چی بخواد همون میشه، صد جای قرآن گفته ما حساب جزئیات کار شما رو داریم، خودش میدونه که چیکار بکنه. مگه کم دیدی آدمایی که کار کردن، زحمت کشیدن، یک شیفت نه، دو شیفت کار کردن، پس انداز کردن، اما نشد، چیزی دستشون رو آخر نگرفت. چرا؟ چون خدا نخواست، خدا اگه بخواد تو رو به عرش میرسونه، اگه نخواد هم هیچی نمیشی. بنده خدا مومن هم بود، اهل کار هم بود. همین همکار ما تو اداره مگه یادت نیست چقدر زحمت کشید، دو شیفت کار کرد... بله باید زحمت بکشی باید تلاش کنی اما آخر این خداست که معلوم میکنه کی چی بشه.»
پسر دایی جواب داد «نه خیر حاج آقا، همون خدا گفته مومن باید زرنگ هم باشه، من قبل از اینکه قیمت خونه افت کنه هرچی ساخته بودم فروختم، اما شما گفتی تا آخر میسازی تموم که شد میفروشی، گفتم حاج آقا بفروش از این لامسب چیزی در نمیاد شیش ماه دیگه. گفتی خدا هرچی بخواد همون میشه، خونه رو فروختی، سه تومن هم گیرت نیومد.»
دایی گفت: «خب همون شد پدر جان، خدا اینجور خواست، عوضش هشت تا خانواده خونهدار شدن، کلی کارگر و بنا از کنارش نون خوردن، این مجید آقا هم الان خونه داره میتونه زنشو بیاره خونه خودش،من همین کار از دستم بر اومد، خدا رو شکر میکنم، چون خودش اینجور خواسته. آدم صد هم که تلاش کنه، حرف آخر رو خدا میزنه. چندتا از همون مهندسا بودن که به خیال خودشون زرنگی هم کردن آخر ضرر هم کردن؟ نبودن ممد آقا؟»
هر دو نفر خوب حرف هم را میفهمیدند، هر دو نفر هم یک جایی کارشان گیر کرده بود که نمیتوانستند حرف طرف مقابل را درست و حسابی رد کنند. خدا این وسط هم حساب کتاب دنیا دستش بود و هم قرار بود انسان بر مبنای تلاشی که میکند به نتیجه برسد. هر دو نفر این تناقض را حس میکردند. خدا همه کارهی دنیا و آخرت است، کم نبودند آدمهایی که بسیار تلاش کردند و به هیچ جا نرسیدند. بدون خدا سنگ روی سنگ بند نمیآید، خدا بندههایش را به حال خود رها نمیکند. از طرفی خدا مسئول ندانم کاریهای بشر نیست، این انسان است که دنیا و آخرتش را میسازد و خود او مسئول بدبختیها و خوشبختیهایش است.
دایی میخواست لجاجت و منفعت طلبیاش را در مورد نفروختن نیمه تمام آپارتمان به گردن خدا بیندازد و پسر دایی هم میخواست مارمولک بودن و تیز بازیهای بساز بفروشیاش را به خدا حواله کند. بالاخره خدا چطور با این جماعت کنار میآید را من نمیدانم، اما اگر آخرتی وجود داشته باشد هزاران مورد غامضتر از این هم گریبان باری تعالی را خواهد گرفت.
اما این جور مسائل تنها مسائلیست که یافتن تناقض در آن هیچ تغییری در پیش فرضها ایجاد نخواهد کرد. حتا تناقضهای بسیار شدید. و حتا اگر انسان بارها هوشمندتر از این باشد. این رفیق ما همیشه میگفت مغز انسان در طی تکامل آنقدر رشد کرده و آنقدر پیشرفته شده که حرف روانشناسان تکاملی در مورد ضعفهای مغز مزخرف است. اما من میگویم این سیستم بسیار پیچیده شده است اما حفرهها همیشه وجود دارند. (حفره به معنای نرمافزاریاش).
چند وقتی است که فکرهای جورواجوری ذهنم را به خود مشغول میکند. معمولن قبل از خواب یا موقع خواندن کتاب ناگهان غرق در اینجور افکار میشوم. اینها چیزهای زشت یا بدی نیستند که اذیتم کنند، تنها موقعیتها یا شرایط خاصیست که خیلی دور از ذهن است اما آدم دوست دارد بهشان فکر کند. مثلن:
داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر جالب میشود که من بروم یک کشور اروپایی یا آمریکایی و با یک پورن استار معروف ازدواج کنم (مثلن آلکسی تگزاس) و او را بیاورم با خودم ایران کنار سفرهی عقد بنشانم و یک آخوندی بیاید خطبیهی عقد را بخواند و او با لهجهی غلیظ آمریکاییاش بگوید "بله". و بعد مادرم او را بغل کند و یک گردنبند طلا به گردنش بیاویزد، بعدش (یا شاید هم قبلش) برویم حرم زیارت و با او زندگی خوب و خوشی داشته باشم و او دو تا بچه بور بدنیا بیاورد، یکی چشمهایش آبی باشد و یکی مثل خودم قهوه ای. و بعدالظهرها چادر رنگیاش را سرش کند و برود دوتا نان لواش از نانوایی بخرد و بیاید من را که با بیژامه زیر پنکه خوابیدم را بیدار کند و یک نان پنیر و خربزه با بچه ها بخوریم و وقتی من سر کارم او بشیند پای تلوزیون و برنامه خانواده ببیند و مجری برنامه از عفاف و پاکدامنی حضرت زهرا برایش بگوید. من چه حسی نسبت به او خواهم داشت؟ او چطور؟
دیشب روی تختم پشت به در اتاق خوابیده بودم و ساعت حدود سه و نیم بود و من کم کم داشت خوابم میبرد. اما یک لحظه به خودم آمدم و فکر کردم اگر در این لحظه یک موجودی از پشت سر با یک حرکت بینهایت سریع یک گاز از من بگیرد و مثلن یک تکه از پایم را بکند و ملافه ی سفید روی تخت پر از خون شود، قبل از اینکه رویم را برگردانم، فکر میکنم آن چه موجودی میتواند باشد؟ شما چه فکری میکنید؟ مطمئن باشید قبل از اینکه رویتان را برگردانید آنقدر پراسس شدید و سریعی در مغز اتفاق میافتد که حتمن در مورد موجود پشت سرتان یک حدسی میزنید. یک گربه است؟ نه گربه همچین گازی نمیتواند بگیرد. یک سگ است؟ یک سگ هم نمیتواند مگر اینکه خیلی خفن باشد، در ثانی یک سگ آنموقع شب چطور میتوانسته است به اتاق شما بیاید؟ راحتترید که فکر کنید یک موجود عجیب غریب فراطبیعی شبیه به یک تمساح بسیار دراز که دست و پا ندارد که هم می خزد هم پرواز میکند خودش را کوچک کرده از لای در اتاق شما بدون اینکه هیچ صدایی ایجاد کند وارد شده است و بدون هیچ دلیلی یک تکه از پای شما را کنده است. باور به همچین موجودی در آن لحظات محتملتر است از اینکه فکر کنید یک سگ بزرگ وارد اتاقتان شده است!
بطور وسواسی به این فکر میکنم که چقدر جالب میشد اگر من مثلن دو هزار سال پیش زندگی میکردم. البته با اطلاعات امروزم. یعنی همین الان من چشمهایم را ببندم و باز کنم سال 8 میلادی باشد. من چه میتوانم بکنم؟ از اطلاعاتم چه استفادهای میکردم؟ از سقراط و افلاطون و ارسطو آدم بزرگتری بودم؟ گاهی بطور مفصل کارهایی که باید بکنم را مرور میکنم! نمیگویم چه کارهایی خواهم کرد. چون خندهدار است و موضوع پست من قرار نیست اصلن به سمت فکاهی و این چیزها پیش برود! اما خودم میدانم این فکرها در چه چیزی ریشه دارد. قبل از اینکه شما تحلیلهای رونکاوانهتان را بخورد من بدهید خودم میگویم که سرخودگی عامل همهی اینهاست. به قول علی رحمانی اینکه هیچ گهی نشدیم، اینکه میل بینهایت ما برای در آوردن سری میان سرها احتیاج به یک ضمانت قوی از دنیا دارد و دنیا هم زیر بار دادن اینجور ضمانتها نمیرود. ما میمانیم و خروارها خروار بلند پروازی، رویاپردازی و این واقعیت تلخ (چسباندن خروار به بلند پروازی چه ترکیب چرتی میشود). میدانم که خیلیها هم اینطور نیستند. خیلیها با زندگی آرام و عادی خودشان حال میکنند و نمیخواهند سری که درد نمیکند را دستمال ببندند. اما من می خواهم این کار را بکنم...
یک آقای کچل به نام آقای فرهنگ برای یک عده دختر دبیرستانی برنامهی جالب و سرگرم کنندهای در مورد هوشمندی آب تدارک دیده است (که احتمالن دیده اید یا نقلش را جایی شنیدهاید) که با یک سری عکس و اسلاید یافتههای "دکتر ایموتو" (دانشمند کذایی ژاپنی) را به خورد جماعت میدهد. تمام حرف این است که کریستال آب در مقابل حرف و کنش ما واکنش نشان می دهد (آن هم به شیوه ای که عزیزان انتظار دارند)
اصلن بگذارید از گفتههای خودش چند تا را اینجا نقل کنم:

دوستان عزیز هر ذرهای در عالم هستی دارای درک و فهم و شعور است. همه ذرات عالم هستی هوشمندانه در مقابل خدای خودشون تعظیم و تکریم میکنند و تسبیح میگن. هوشمندانه. تسبیح گفتن هوشمندی می خواهد (اشاره به آن حدیث معروف پیامبر و اصحاب که سنگ ریزهها تسبیح میگفتند) یکی از این ذرات آب است. آب زشت و زیبا را میفهمد، خوب و بد را میفهمد، آب دعا را میفهمد، آب اهانت و فحش را میفهمد، آب تفاوت قائل است بین فکر مثبت و فکر منفی و واکنش نشان میدهد، هوشمندانه.
یادتونه گفتم که با کودک درونتون آشتی کنین؟ و آشتی با کودک درون برگشتن به همون پاکی و صافی و زلالی زمانیست که ما به دنیا آمدیم. (این یابو حتا کودک درون و نظریهی اریک برن را هم درست نمیداند)...
آقای ایموتو معتقد است که دعا بلافاصله روی مولکولهای آب اثر میگذارد. او معتقد است دعا بلافاصله همه چیز را زیبا میکند. یکیش هم آبه. به محض اینکه ما دعا میکنیم همهی ذرات هستی با دعای من و شما زیبا میشوند (الله اکبر) بعضی وقتها ما مثلن میشینیم دعا میکنیم که خدایا مثلن فلسطین آزاد بشه. یه عده مسخره میکنن. مثلن میگن رفتی راهپیمایی روز قدس، آزادش کردی؟! ایشالا سال دیگه میریم تو خیابون آزاد میشه...
آقای ایموتو یک لیوان آب رو روی میزش در توکیو گذاشت و از مردم خواست تا در ساعتی مشخص دعا کنن که مولکولهای این آب زیبا بشه. بعد از دعا، شد این تصویری که میبینین (تصویر اول شبیه به تاول روی صورت بود و تصویر دوم شبیه به بلورهای یخ یا برف که متقارن هستند. جل الخالق) یادتونه گفتیم به محض اینکه به چیزی فکر میکنیم هالههای انرژی من و شما به آن سمت گسیل میشود؟ و هاله انسان میتونه باردار بشه. مثبت یا منفی. آقای ایموتو معتقد است خلوص نیت برای دعا بسیار مهم است. آنهایی که خالصتر دعا می کردند آب خوشگلتر میشد (!!!) آقای ایموتو معتقد است که در دعاهای گروهی اگر یک عده باشند که خوب نباشند دعای جمع به درد نمیخورد. آزمایش کرد. یه عده بودن خیلی آدمای خوبی بودن، دو سه تا هم دزد مزد آورد لاشون گفت بشینین دعا کنین. آب واکنش خوبی نشون نداد (یاد سخنان علمی احمدی نژاد می افتم)...
هی گفتیم هوی متال گوش نکینُ گفتین این چیزا چیه که میگی، دلت خوشه؟! ببینیم آیا آنچه که ما گفتیم برای موفقیت خوب است یا نه. موسیقی هوی متال برای آب پخش کردند شد این (یک تصویر شبیه به سوراخ مستراح) این هوی متاله، اگه خوشگله گوش کنین. همه بدنتون این شکلی میشه...

این سی دی شهرت خاصی بدست آورده است (فکر کنم از سه چهار سال پیش). چه نزد مخاطب تحصیل کرده و روشنفکر و چه قشر کم سواد و عامهی مردم.
اگر از من بپرسند چه چیزی در جهان بیشترین خریدار را دارد میگویم اول سکس دوم متافیزیک. باورم نمیشود چطور آدمهای باسواد و تحصیل کرده هم هنوز دنبال دعا کردن و روح و هوشمندی سنگ و شن و حیات پس از مرگ هستند. بر مبنای چه چیزی این جور ادعاهای بزرگ را میپذیرند؟ بدون اینکه مدرکی و شاهدی بخواهند. انگار این ادعاهای متافیزیکی هرقدر عجیب غریب و گل درشت تر باشند باور کردنش برای انسان راحتتر است. آیا احتیاج نیست برای به باد دادن دستاوردهای کنونی فیزیک، شیمی و زیست شناسی اندکی شواهد مدارک در دست داشته باشیم؟ چطور آدم اینقدر سریع قانع می شود؟ من واقعن به این جملهی داکینز که میگوید دین ویروس ذهن است علاقه دارم. من میگویم باورهای متافیزیکی (که فراگیرترینشان ادیان هستند) ویروس ذهن هستند. مگر نه چطور میشود منطق و استدلال ما یکباره در مقابل این باورهای عجیب و غریب به خواب برود؟ این تنها از یک ویروس بر میآید. این ویروس است که فردی را چنان زودباور و ابله میکند که دست عدهای را بر هر جور شیادی و شارلاتان بازی باز میگذارد. یک درمانگر که با رویکرد درمان منطقی عاطفی الیس کار میکند چطور خودش معتقد است که اگر دعا کند فردا روز بهتری خواهد داشت (یعنی معتقد است با خواندن ورد آینده را دگرگون میکند!) چطور این آدم با این تناقض کنار میآید؟ من حدس میزنم که برای او اصلن تناقضی در کار نیست. ویروس همینجاست که اثر میگذارد.
کار جناب ایموتو و نشخوارکنندههای نادانش در ایران همانطور که در لینک زیر میخوانید هیچگونه اعتبار علمی ندارد و کسی هم آنها را تایید نکرده است. دانستن این مساله یک جستجوی ده دقیقه ای در اینترنت میخواهد. چرا کسی به خودش در این مورد زحمت نمی دهد؟ چرا حتا سر کلاسهای به ظاهر علمی در دانشگاه سخن از سی دی شهادت آب است، اما یک نفر حاضر نمیشود کمی در مورد این چرندیات جستجو کند؟ همانطور که گفتم ویروس کار خودش را میکند.
پ.ن: لینک زیر را ببینید. جالب است. در مورد ایموتو و روش کارش است. این بنده خدا مدرک در رشته ی ارتباط بین الملل دارد که نمیدانم چطور در مورد کریستال و بلور و این حرفها آزمایش انجام داده است (علیش تحویل بگیر). پیشنهاد یک میلیون دلاری جیمز رندی مشهور را هم برای نشان دادن ادعایش در محیط آزمایشگاه رد کرده است. اما اگر شما میگویید که ذهن آلوده به ویروس دیگر آدم میشود، نه اینطور نیست. ویروس ها بسیار مقاومند و حتا حالت لذت بخش و یکجور اطمینان خاطر برای میزبانشان مهیا میکنند تا جایی که بدیهیترین و واضحترین چیزها را نمیبیند و ادعاهای گزافتر از این را هم قبول میکند و با وعده سر خرمن زندگی میکند و میمیرد.
http://www.goftegu.com/vb/showpost.php?p=31235&postcount=10
پ.ن2: اینجا را ببینید. یک نفر بنام کریستوفر سچفیلد نظریه ی آقای ایموتو را به دقت به آزمایش گذاشته است. او بعد از بررسی هایش به این نتیجه رسیده است:
After the lengthy review of Emoto’s research methods and results, I have come to believe that Dr. Emoto is offering pseudoscience to the masses in the guise of defensible research. Only time and review by others will tell if there is any truth at the heart of Mr. Emoto’s claims, as Emoto himself thoroughly believes in his findings but does not value the scientific method or community. What is truly fearsome is the great numbers of people that accept his words as proven facts without looking deeper to find out if his claims are truly justified. While I respect Dr. Emoto’s desire to save the Earth’s water from contamination and pollution, unless he can produce a scientific paper and get it published in a scientific journal, I believe that he will continue to be ignored by the scientific community, and his claims will never be soundly proved or disproved.
پ.ن3: سری هم به بنیاد رندی بزنید.
چند روزی بود که حسابی تنها بودم. حسابی تنها. یعنی حتا یک اس.ام.اس هم من را غافلگیر نکرد! مامان و بابا تشریف برده بودند شهرستان و دو سه روزی من غذای مانده و تخم مرغ و این چیزا خوردم. مثل پیرمردهِ تو عشق سگی شده بودم. دو روز با کسی دیالوگی رد و بدل نکرده بودم. در واقع دهنم فقط برای خوردن و خمیازه کشیدن باز شده بود. هر وقت از این اتفاقها میافتد کم کم احساس میکنم دارم از بین میروم. منظورم این است که حس میکنم یک وجود خیالی هستم. به سرم میزند بیافتم توی خیابان و یکی را پیدا کنم تا دو کلمه باهاش حرف بزنم. این فقط یک حس است، هیچوقت عملی نمیشود. حرف زدن یک نیاز جدیست، باور کنید!
ظرفها را در آشپزخانه ردیف کرده بودم و بوی تن ماهی و برنج مانده راه افتاده بود. حال نداشتم. کلاس ساعت ده را دودر کردم و گرفتم خوابیدم. شاید سه چهار ماه است که مجبورم هر روز حدود ساعت نُه از خواب بیدار شوم. یعنی سه چهار ماه است که سیر خواب نمیشوم. همیشه گفتم که مهم نیست که آدم شب ساعت چند کله بگذارد، مهم این است که تا یازده دوازده خواب باشد.
در تمام عمرم اینقدر تلوزیون کم نگاه نکرده بودم (منظورم همین چند ماه گذشته است). هیچ عنادی با تلوزیون ندارم که تصمیم گرفته باشم که نبینم، اما خدا وکیلی هیچ چیز خاصی ندارد که حداقل ده دقیقه سرگرم کند. بجز یکی دو تا فوتبال که نگاه کردم و جمعه که فیلم ارسون ولز نشانی از شر را دیدم و خیلی عالی بود. غیر از این معمولن تلوزیون نگاه کردنم موقع نهار است که حدود ساعت دو اخبار میبینم و باعث میشود معده ام بسوزد: 
When the lie's so big,
and the fog gets so thick,
And the facts disappear,
Criminal saints, with a "Heavenly Mission",
A nation enraptured,
by pure superstition,
People, please tell me when,
we'll be rid of these men?!
یک شب هم تنهایی رفتم سینما و دایره زنگی دیدم که فیلم خوبی بود. این اولین باری بود که در عمرم تنها سینما میرفتم. من موقع فیلم دیدن زیاد حرف میزنم. یعنی جملههایی که دست خودم نیست مثل: «دیدی چیکار کرد؟/ اوه اوه... خیلی باحال بود/ ای احمق/ طفلک/ الان فلان کار میکنه و...» وقتی در سینما کسی کنارت نشسته این طبیعیست اما وقتی تنها هستی و باز هم از اینجور چیزها میگویی باعث میشود مردم یکجوری نگاهت کنند. مخصوصن اگر صندلی آخر ردیفت باشی.
هوا ابری بود و گاهی باران میآمد. باران یکی از چیزهاییست که باعث میشود خوشحال شوم. در اصل هوای ابری باعث میشود خوشحال شوم. یکبار دلیلش را به دانیال گفتم کلی بهم خندید این است که دلیلش را دیگر نمیگویم! یکی دیگر از چیزهایی که باعث میشود خوشحال شوم، آلبوم "Broadway the hard way" فرانک زاپا است که آن تیکه لیریک را که بالا گذاشتم از آنجاست. آلبوم خوب و با نمکی است، اگر دپرس باشم تاثیرش رَد خور ندارد. مثل تایگرلیلیز است. مثل اسنچ است. یک داستان هم نوشتم که با استقبال خوبی روبرو شد و تعداد زیادی آدم خواندند و نظر دادند (همین پایینی!). از خیر نوشتن چیزهایی که خوشحالم میکند گذشتم. چیز خاصی به ذهنم نمیرسد. اصلن کی گفت که من همچین چیزی بنویسم؟
پ.ن: دوست دارم درباره ی ولز و چند تا از فیلمهایش بنویسم. اگر وقت شد حتمن این کار را میکنم. چیز خاصی نمیدانم، فقط حسم را درباره فیلمهایش (فیلمهایی که بیشتر مایههای اکسپرسیونیستی دارد) مینویسم.
پ.ن2: این پسر پسردایی من خیلی تخس است. انگار تکامل پیدا کرده من را عذاب بدهد. مثل علیش و بهروز.
پ.ن3: هیچوقت شکسته نفسی نکنید. چون همه باور میکنند. بعد مجبور میشوید یکروزی برای رسیدن به جایگاه واقعیتان کلی دروغ بگویید و اغراق کنید.
پ.ن4: هیچی دیگه. شام سرد شد!
داکینز دربارهی ده فرمان اخلاقی نوین در کتابش پندار خدا مطلبی نوشته بود. جستجویی در وب انجام دادم و چیزهایی پیدا کردم. مقصود از ده فرمان نوین اصول اخلاقی برای کسانیست که اخلاقیاتشان را مذهب تعیین نمیکند.
انسان بدون مذهب برای زندگی در جامعهی متمدن چه اصولی دارد؟ آیا هرکاری آزاد است؟ بر چه مبنایی عمل میکند؟
در تالار بحث و گفتگوی اتیستها این لیست را پیدا کردم. فردی به نام grioghar نوشته بود:
1- با دیگران طوری رفتار کن که میخواهی با تو رفتار کنند.
2- با طبیعت با احترام رفتار کن.
الف- از محیط زیست حفاظت و حمایت کن.
ب- با موجودات زنده با احترام رفتار کن.
ج- تلاش کن تا دنیای بهتری بیآفرینی.
3- از زندگیات لذت ببر.
الف- با احساسی از خوشی و شگفتی زندگی کن.
ب- به سلامت احساسی، جسمی، اجتماعی و هوشیات توجه داشته باش.
ج- قدر داشتههایت را بدان.
4- در جستجوی فهم و دانش باش.
الف- دائم تصورات، عقاید و دانستههایت را با بهترین حقایق موجود مقایسه کن و همیشه آماده باش تا عقایدی را که همخوانی ندارند به کناری نهی. حتی اگر عزیزترین عقایدت باشند.
5- در افکار و رفتارت اعتدال پیشه کن.
الف- تمایلات و هوسهایت را بشناس و سعی کن تا برده آنها نباشی.
6- در گفتار، رفتار و افکارت صادق باش.
الف- به قولها و پیمانهایت پایبند باش.
ب- در مقابل رفتارهایت مسئول باش.
7- از ضعفا و آسیب پذیرها حمایت کن
8- آسیب و زیان را بشناس و بکوش تا از آنها پیشگیری کنی و یا آنها را کاهش دهی.
9- به حقوق کسانی که رفتار و عقاید متفاوتی دارند احترام بگذار. و سعی کن دلایلی را که برای رفتار و عقایدشان دارند را درک کنی.
10- بکوش تا دنیا را به مکان بهتری تبدیل کنی.
الف- سهمی را برای نسل های بعدی باقی بگذار.
ب- بکوش تا دانش و فهم و فرزانگی دیگران را افزایش دهی.
ج- رشد اخلاقی، هوشی و احساسی خانوادهات را پشتیبانی کن و افزایش بده.
من تا حدودی به موارد بالا معتقدم. چند مورد دیگر هم داکینز ذکر کرده بود که به نظرم خیلی جالب است و از بعضی موارد بالا مهمتر است:
چیزی هست که شما بخواهید اضافه کنید؟
پ.ن۲: برای جلوگیری از سوء تفاهم های بیشتر باید اضافه کنم این ده مورد صرفن نظر آن جناب بود و ربطی نه به داکینز دارد نه به هیچ اتئیست دیگری. این صرفن نمونه ای از ده فرمان اخلاقی نوین بود. اگر مشکل شما لحن دستوریاش است آن را در نظر نگیرید. این متن به کسی دستور نمی دهد و کسی را از عواقب انجام ندادن آن نمی ترساند و برای پذیرفتن آن هم بهشتی وعده نمی دهد. در کامنت ها بارها گفتم شما و بنده هم می توانیم قواعد اخلاقی خاص خودمان را داشته باشیم (که احتمالن داریم). اگر هم کسانی را جَو ابرمرد نیچه میگیرد، من هم با آنها هم دردی می کنم. نمی توان ابرمرد نیچه بود. چون اولن عرضهاش را نداشتهایم تا بحال، دومن بسیار به جامعهای که در آن زندگی میکنیم وابسته هستیم. فرمانهای اخلاقی نوین که در موردشان صحبت رفت(لااقل برای من) هیچ چیز ارزشمند و مقدس و افتخار آمیزی نیستند بلکه راهکارهای زندگی در دنیا هستند که احتمالن رگ و ریشهاش همان وجدان اخلاقی ماست که در طی چند هزار سال پرورش یافته و انتخاب شده است. بله، بنده معتقدم ما گرایش ذاتی به رفتار اخلاقی داریم و این برای ما برازندگی تکاملی داشته است.
لازم به ذکر است که همانطور که کامنت ها گفتم بنده تمام موارد فوق را قبول ندارم.

* موفق نشدم پایان نامهام را درباره روانشناسی تکاملی بردارم. در نهایت شد همان سوژه قدیمی دربارهی وضعیت اعتقادی زندانیان. فقط بخاطر اینکه با این ایده مخالفت کنم: "عقاید محکم دینی مردم را از انجام جرم دور نگه میدارد."
* چند تا موضوع است که در این چند ماه قصد داشتم در موردشان بنویسم. اولی در مورد پیاژه و مساله خودمیانبینی است، بعدی در مورد نفس در روانشناسی اسلامی است (همان روح خودمان). حالت سهل و ممتنعی دارد.
* کلی کار دارم اما دوست دارم وبگردی کنم. اصولن اگر سرم شلوغ باشد دوست دارم وقتم را به بطالت بگذرانم (نتیجه این که وبگردی کاریست بس باطل).
* من با این ایده تکاملی در مورد عشق خیلی حال میکنم: "عشق یک حماقت موقتی و مفید است." اما مفید برای ژن تو نه خود تو! گرفتی؟
* فکر کنم سالهاست که دوران سوررئالیسم به پایان رسیده. اما بعضی آدمها ذاتن سوررئال هستن و کاری هم نمیتوانند بکنند. از اینجور آدم ها فقط کار سوررئال بر میآید. (تصویر). من خیلی به آنها علاقمندم.
* آقا اگر نمیدانستید چطور نیم فاصله ایجاد کنید، در Word، Ctrl + Shift+4 را بزنید نیم فاصله ایجاد میشود. (مثلن «میشود» به جای «می شود»).
* ترانهی Alice یک شعر استثنایی دارد. این شعر پر از تصویر است. آرزو کردم ای کاش من سروده بودم! اما تام ویتس و زنش قبل از من آرزو کرده بودند.
* وبلاگ من اول فروردین دو ساله شد. اما از نظر عقلی بعید است که به اندازه ی دو سال رشد کرده باشد! (منظور این بود که بیش از دو سال رشد کرده :-p)
* از پیرمرد پیرزن ها توقعی نیست، اما...
از جوانان هم توقعی نیست. بیخیال!
* نهارم سرد شد.
من امشب این شانس را داشتم که با یک مسلمان نسبتن واقعی صحبت کنم. یک نفر که مدتی را صرف تحقیق درباره دین کرده بود. یکی دو ساعتی با هم صحبت کردیم. او هر وقت من را میبیند ابتدا من را در جبهه ی خودش قرار می دهد تا اینکه به جایی می رسیم که دیگر من ضمیر "ما" را تحمل نمی کنم و دستش می آید که من آنقدرها هم برای امام زمانش اعتبار قائل نیستم. اما خیلی سخت این را باور می کنند. انگار شدنی نیست که یک نفر واقعن مثل آنها فکر نکند. یاد دائیم افتادم که می گفت اگر در جوایز فلان جا، سفر حج برنده شدی حتمن برو. من می گفتم بروم که چه بشود؟ چه جذابیتی برای من میتواند داشته باشد؟ او می گفت، "آن فضا را ببینی نظرت عوض می شود. دوباره باز می گردی!".
می خواهم بگویم چرا اینقدر برای جماعت دین دار دشوار است فردی از بین خودشان عقیده ای متفاوت داشته باشد؟ بگذریم... همه صحبتم با او این بود که من فکر میکنم لا اکراه فی دین یک تناقض است. اتفاقن در دیندار بودن اکراه و اجبار وجود دارد. پرسیدم من که اینجا مسلمان به دنیا می آیم حق ندارم بعد از چند سال طرز فکر خودم را تغییر دهم. و این را اعلام کنم. این محدودیت از کجا می آید؟ چرا اجبارهایی مثل حجاب وجود دارد؟ چرا سلیقه ی جنسی مردم باید مطابق قوانین اسلامی باشد؟ چرا حکومت اسلامی به وجود می آید؟ چرا باید دختر شما از هفت سالگی جلوی نا محرم حجاب داشته باشد؟ آیا او خودش انتخاب می کند؟ چرا باید دیگران مثل شما فکر کنند؟
می دانستم که او همان سفسطه ی مشهور را بیان خواهد کرد درباره اصل دین. او خواهد گفت که حکومت جمهوری اسلامی نمونه خوبی برای سنجش دین اسلام نیست. او خواهد گفت که اینها اصل دین را به گند کشیده اند. و همین را هم در جوابم گفت. من گفتم طالبان، عربستان سعودی، جمهوری اسلامی، فلسطینی ها، پاکستان، کلی از کشور های شمال آفریقا و آسیای جنوب شرقی... اینها هیچکدام نمی توانند دمیده شدن روح اسلام در کالبد یک اجتماع باشند؟ جدن فکر نمی کنید، باید از خیر دینی با این همه خرابکاری گذشت؟ اگر فرض تو درست باشد و این اسلام واقعی نباشد مشکل جدی تری مطرح می شود. چرا این دین آسمانی و این کلام خدا بازیچه ی دست یک مشت احمق است؟ این که اوج ضعف قادر متعال است. این ایرادیست که هیچ جور دین نمی تواند از زیر بارش شانه خالی کند مگر اینکه فرض اولیه را قبول نداشته باشد. یعنی: "مگر کشورما و دیگر کشورهای اسلامی چه مشکلی دارند؟"
خوب او در این حد واقع بین بود که این حرف را نزند. اما هیچ جوابی درباره حکومت اسلامی نداد. او گفت من مسئولیت خودم و خانواده ام را دارم، من در حدی نیستم که بخواهم درباره آن زمینه ها نظر دهم. من از محرمات دوری می کنم، و کسی را به چیزی مجبور نمی کنم. مثلن تو اگر نظرم را در مورد چیزی بخواهی خواهم گفت اما فقط در همین حد. گفتم فردی با مدل فکری شما دخترش را مجبور نمی کند حجاب داشته باشد؟ او گفت، اجباری نیست، او خودش خواسته وانتخاب کرده. خدا به ما اختیار داده، من کی هستم که اختیار را از کسی سلب کنم. من گفتم، اگر روزی دخترت خواست همانطور که دوست دارد، فرضن خلاف ایده شما را داشته باشد چه می شود. تحمل این را دارید که او کاملا با شما مخالف باشد؟ او گفت همچین اتفاقی نمی افتد، در خانواده ما سابقه نداشته، و نخواهد داشت. در پاسخ دادن به این جواب تردید داشت، انگار نمی دانست دخترش حق دارد با او در مورد مساله ای اینچنینی مخالف باشد یا نه. اما تا همینجا هم به عنوان یک مسلمان جای تقدیر داشت.
من با داکینز در این مورد موافقم که عامل اصلی گسترش و همه گیر شدن اینجور اعتقادات و انتقال دین به نسل بعد مربوط به تربیت کودکان است. می توانم بگویم کودکان در مقابل والدینشان که مهمترین تامین کننده بقای آنها هستند بینهایت حساسند و حرفهای آنان را، مخصوصا در مواردی که هیچگاه نمی توان در معرض آزمایش قرار گیرد (مثل وجود خدا و مسائل دین) آویزه ی گوش قرار می دهند. بیرون کردن این اعتقادات از مغز انسانی که با آنها بار آمده گاهی کار گزافیست. برای همین من معتقدم هدف هرجور دین زدایی نسل حاضر نمی تواند باشد. تنها باید به مردم آموخت، مهملات خود را به کله ی کودکانشان فرو نکنند.

چند ماه پیش که رفته بودم شهرستان تربت جام(جایی که به دنیا آمدم) یادم مانده بود که حتما به خانه ای که در آن به دنیا آمدم و خانه ی مادر بزرگم که چند سال کودکیم در آنجا سپری شد سری بزنم و چند تا عکس بگیرم، کما اینکه خانه مادر بزرگ را شش هفت سال پیش بعد از اینکه فوت کرد عمویم فروخت.
عکس بالایی حیاط خانه مادر بزرگم است، چیزی از آن باقی نمانده، عده ای بیچاره در آن ساکن شده اند و در آستانه فروپاشیست.
اما عکس پایین، خانه (و اتاقی) است که در آن به دنیا آمدم، چند خانه پایین تر از خانه مادربزرگم. متروک است، تقریبا ویران شده است.
این چند روز این ترانه تام ویتس را زیاد گوش کردم و شاید دلیل اصلی نوشتن این پست و گذاشتن این عکس ها بود:
There's a house on my block
That's abandoned and cold
Folks moved out of it a
Long time ago
And they took all their things
And they never came back
Looks like it's haunted
With the windows all cracked
And everyone call it
The house, the house where
Nobody lives…
Looks like no one will ever
Come back to the house,
House where nobody lives…
"House where nobody lives
Tom Waits & Kathleen Brennan
Mule Variation"

*همیشه توی راهرو سرد و تاریک خانه ام موش بزرگی را می دیدم که گوشه دیوار را می جود و تا من را می بیند پا به فرار می گذارد. اما می لنگد..
*انگار همه عمرم در پاییز می گذرد، انگار همیشه پاییز است. نوک انگشتان پایم یخ می زند. بغض گلویم را می فشارد و صدایم می گیرد و همه جا نیمه تاریک است و غم زده..
*روزی بین برگهای قرمز و زیتونیه حیاط گم خواهم شد.. شاید هم قبلا اتفاق افتاده باشد. و موش از پس چشمان ماتم زده اش از من ذرت می خواهد، اما اینجا ذرتی در کار نیست.
*خانه ام متروک است. آسمانش همیشه ابریست. ابرهای قطوری که منتظر بهانه ای هستند که به حالت بگریند... گاهی خورشید پنجه اش را از بینشان به زمین می اندازد اما آنها بی هیچ رحمی قطعش می کنند.
*چقدر زود هوا تاریک میشود.. به گمانم در تمام لحظاتی که من بیدارم خورشید آنطرف زمین برای خودش ول می گردد. روزی طنابم را دور گردنش خواهم انداخت.
*خانه ام دو حیاط کوچک در دو طرف دارد که راهروی باریکی آنها را به هم وصل می کند. اطراف راهرو هم دو اتاق است، یکی محل خواب و انباریست و دیگری آشپزخانه و حمام. هر دو به رنگ خاکستری. زمانی که طوفان می شود درهای راهرو را باز می گذارم و می بینم که باران افقی حرکت می کند.. از این در وارد می ود راهرو را طی می کند و از آن در خارج می شود. بعد توی اتاق روی صندلی می نشینم و پتو را تا زیر گردنم بالا می کشم. سردی خوشایندی دارد پاییز...
*زمانی خواستم اتاقم را رنگ کنم. دبوار روبروی پنجره را تا کمر آبی آسمانی رنگ زدم.. دیگر حوصله نداشتم. قوطی های رنگ توی اتاق سرگردان بودند و من روی صندلی نشستم و از بوی رنگ استشمام می کردم. به بویش عادت کرده بودم. خوشم می آمد.
*سه شنبه هفته ی قبل کارگرم با دخترش امده بودند کتابهایم را جمع کنند و در کارتون بگذارند. از لای در آشپزخانه دخترش را دیدم که از نیمرخ چقدر زیبا بود. راستش فکرش را نمی کردم کارگر و کلفت و نوکر خوشگل هم داشته باشیم. یعنی هیچوقت ندیده بودم. وقتی آمد دستمال از آشپزخانه ببرد آنطرف صورتش را دیدم که کاملا سوخته بود و باعث شده بود دماغ و لب بالایش به هم پیوسته باشد. ناخوداگاه لرزیدم. هرقدر هم که تلاش می کنم نلرزم نمی شود. دست خودم نیست. بیرون رفتم و وقتی برگشتم رفته بودند.
*ترس از تاریکی.. مردم از تاریکی می ترسند.. چراغهای شهر هر شب تا صبح روشن است. و ترس از سکوت مردم را تا صبح پای تلوزیون نگه میدارد. اما ترس از سکوت و تاریکی برایم معنی ندارد. من از مردم می ترسم.. و از خودم.
*باید بروم بیرون سیگار بخرم. زمانی که هوا سرد است سیگار کشیدن را دوست دارم.. دود سیگار آرام و با وقار از دهانم خارج می شود و من می اندیشم که همرا با آنها می رقصم.