تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
آینه بازی

* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!

* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.

* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.

* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:28  توسط خاشاک  | 

مسائل شخصی

چیزی که اینجا خیلی جالب است این است که اصولن هیچ اتفاقی نمی‎افتد. یعنی از بی‎اتفاقی و بی‎ماجرایی مُردم. اول که وارد شدم به نظر می‎رسید که وای چه دنیای متفاوت و پر ماجرایی را قرار است تجربه کنم اما همه چیز ظرف دو هفته تکراری و چرت و پرت شد.

من وارد دوره کارشناسی ارشد شدم، اما الان هرچه به مغزم فشار می‎آورم که چه تفاوتی با کارشناسی دارد جز تعداد دانشجویان کلاس که از 50 نفر به 9 نفر تقلیل پیدا کرده هیچ چیزی به ذهنم نمی‎رسد. تعداد پسرهای کلاس که همان 3 نفر دوره کارشناسی است. فقط تعداد دخترها با کاهش "چشم گیری" مواجه شده است. اینکه گفتم چشم گیر منظور کیفی و کمی بود. اساتید همچنان کار خودشان را می‎کند. جزوه می‎گویند و کلاس را یکتنه اداره می‎کنند. تکلیف می‎گویند یادشان می‎رود بگیرند. از بچه ها می‎پرسند که "خب هفته‎ی قبل تا کجا گفتیم؟... ااا... آها اینا رو به اون کلاس گفتم، فکر کردم به شما گفتم... این لیست کلاس شماست... خانم فلانی؟...". صرف نظر از خانمش بقیه جمله‎ها را از دوره راهنمایی می‎شنوم.

اما بچه‎های کلاس: "استاد امتحان تستی یا تشریحی؟ استاد نمره‎ها رو ببرین رو نمودار... استاد فرمولها رو باید حفظ کنیم؟* استاد خسته نباشین... استاد هفته آخر هیچکی نمیاد کلاس... استاد تحقیق چند نمره داره؟ استاد فلان...". نه که فکر کنید من از این حرفها خیلی بدم می‎آید یا خودم استفاده نمی‎کنم یا از این بچه متفاوت‎ها هستم، نه، فقط مشکلم این است که همه چیز تکراریست. مشکل من این است که خر همان خر است، حتا پالونش هم عوض نشده.

دیشب از در پشتی خوابگاه 4 خارج شدم که بروم آن یکی خوابگاه دوغ و تخم مرغ بخرم که این هم اتاقی آشپز با گوشت و سیب زمینی کتلت درست کند! تا خوابگاه کنار یک مسیر باریک و نسبتن تاریک از وسط درخت‎ها و خار خاشاک هست که از دور نور نورافکن کمی روشن‎اش کرده است. دیشب مه بود و من هم تمام مسیر، دو تا دستم را بالا گرفته بودم و مشغول جا انداختن دکمه‎ی پشت یقه ی کاپشنم (اگر توانستید تصور کنید!) بودم. انگار یک شبح داشت یک اسیر بیخیال را می‎برد تحویل دهد!

وقتی برگشتم دو تا از دوستانِ این هم اتاقیِ ما خودشان را اینجا تلپ کرده بودند. (ناگفته نماند که هم اتاقی و دوستان و خلاصه همه‎ی بچه‎های این خوابگاه کارشناسی هستند پس حق بدهید دچار بحران هویت شوم.) یکی از این دو نفر که هیکل گنده‎ای دارد و می‎خواهد خیر سرش کنکور ارشد روان‎شناسی بدهد من را رسمن دیوانه کرده. هر جا مرا می‎بیند، می‎خواهد آشپزخانه باشد، تو راه رو باشد، داخل توالت باشد، زیر دوش حمام باشد (این دو مورد آخر البته فقط می‎شنود) شروع می‎کند به سین جیم کردن درباره‎ی این رشته ی جنده شده‎ی ما. دیشب آمده بود اتاق و می‎گفت: "فیلم می‎بینی؟ با دنیای فیلم کلن آشنا هستی؟" من گفتم که: "ای... تا حدی... گاهی می‎بینم." گفت: "تا حدی؟! تو زیاد باید فیلم ببینی. من الان اینقدر فیلم دیدم که کاملن به تحلیل فیلم مسلط شدم. با بچه‎ها قبلن میشستیم فیلم‎ها رو تحلیل ادیپی می‎کردیم. جدن فیلم نگاه کن. بچه‎های روان‎شناسی متاسفانه فیلم زیاد مسلط نیستن..." من گفتم: "آره متاسفانه. آره باید فیلم بیشتر ببینم." بعد اسم چندتا فیلم را برد و زور زد که بگوید کیا توش بازی می‎کنند.

نفر بعدی که آمد، غذا آماده شده بود. بوی این کتلت‎ها تمام خوابگاه را بر می‎دارد. جدن توپن. بعد این استاد جدیدمان شروع کرد به بحث اعتقادی و مذهبی. گیر داده بود که تو قرآن را قبول داری؟ من هم که دیشب پاک بی حوصله بودم گفتم که آره! اما مثل اینکه باید میگفتم نه تا کلک را بکند. خلاصه شروع کرد به سخنرانی که محمد اینجور بوده محمد آنجور بوده و کلی خودش را کشت. من هم تلاش می‎کردم یکجور از زیر جواب دادن شانه خالی کنم تا بحث تمام شود و پا شوند گورشان را گم کنند بلکه بشینم یک کتابی بخوانم یا فیلم ببینم. نه حوصله جا زدن خودم را در نقش یک مسلمان واقعی و معتقد داشتم و نه چندان صلاح می‎دیدم در این جو مزخرف خوابگاه مدال اتئیستی به سینه بزنم. طرف فهمیده بود که من رک و راست نیستم و یکی به نعل می‎زنم یکی به میخ (حتا نقش طرفداری کردن از مسلمانان را بازی کردن هم به نظر غیرممکن می‎رسد!)و می‎خواهم از زیر بار در روم. رو کرد به کناریش گفت: "بعضی آدما خایه نمی‎کنن عقایدشون رو مطرح کنن تا یکی به چالش بکشش و میخوان همونجوری که هستن باشن، خودشون هم تکلیف خودشون رو نمی‎دونن. می‎ترسن..."

استاد عزیزم چند دقیقه قبل اتاق بغلی ویولون زده بود و خلاصه تو فضا بود و کلن تمایل به چالش کشیدن داشت. من هم در آن لحظه واقعن آدم بی‎خایه‎ای بودم که از به چالش کشیده شدن عقایدم می‎ترسیدم. تا این دو دیوانه از اتاق بیرون رفتند ساعت یک و نیم شده بود.

شاید همه جای این خوابگاه پر از آدم‎های به مراتب مزخرف‎تر از این دو نفر است. شاید هم من با یک مشت الدنگ می‎پرم که اینها به تورم می‎خورند. اما باید چکار کنم؟ اعلامیه بزنم که از دیو و دد ملولم؟! نبود دوروبری‎های خوب بزرگترین مساله‎ی من در این خوابگاه است.

اما در این دانشگاه چیزهای جالب هم پیدا می‎شود. مثلن استخر که همین دو ساعت پیش آنجا بودم. فوق‎العاده است. بزرگترین استخری که تا به حال دیدم. مجموع آدم‎هایی که هر دفعه آنجا می‎بینم 20 نفر نمی‎شود. امروز که من یکم زودتر رفته بودم تقریبن هیچ کس آنجا نبود. ساعت 3:30 بود. خورشید نارنجی بزرگتر از چیزی که معمولن هست از پنجره‎ی عریض و طویل می‎درخشید و سطح آب را روشن می‎کرد. وقتی عینک شنا داشته باشی و در این مواقع سرت را چند ثانیه زیر آب کنی و همینطور معلق بمانی منظره‎ای می‎بینی که شاید یکی از عجیب‎ترین چیزهایی باشد که در همه‎ی عمرت دیدی. بجز صدای مبهم و بم داخل آب صدایی شنیده نمی‎شود. هر چند ثانیه چند حباب کوچک از داخل دهانت خارج می‎شود و بالا می‎رود. همه چیز آهسته حرکت می‎کند. نور نارنجی رنگ آبی را شکافته و کف استخر یکسری خط خطی شکل می‎دهد که با امواج آهسته، منظم حرکت می‎کنند. تمام زیر آب خطوط طلایی نور است که به نظر می‎رسد از هم دور می‎شوند. آنقدر آب شفاف است که ته استخر را که در آبی کبود فرو رفته می‎بینی و تو در آب نسبتن گرمی شناوری و هنوز اکسیژن در ریه‎هایت وجود دارد و برای تقلا کردن برای رسیدن به سطح آب زود است...

آدم وقتی این صحنه‎ها را می‎بیند به امپرسیونیستها حق می‎دهد که اینقدر دیوانه‎ی نور و رنگ بودند. ترکیب خارج العاده‎ای بود، از این به بعد درست همین موقع می‎روم تا این منظره را از دست ندهم. هرچند که به نظر می‎رسد هوای اینجا بیشتر ابری باشد.

دیگر قصد داشتم از چه چیزی بگویم؟ آها. اینکه همه فکر می‎کنند که من الان اینجا چقدر بهم سخت می‎گذرد. چون اصولن همه یک سری برچسب وسواسی، تنبل، خودخواه، پرتوقع و نمک‎نشناس به من می‎زنند (که البته بعضی‎هایش درست هستند!**) احتمالن فکر می‎کنند که در خوابگاه پدرم در می‎آید. اما اینجا خیلی هم راحت است. تنها مشکل شستن ظرف و لباس است که آنها هم اکثر مواقع به نظر سخت نمی‎آیند (البته لباس شستن واقعن مرگ من است اما خب هفته‎ای یک بار که بیشتر نیست!). علاوه بر این از نظر مالی وضعیت خوب است. هیچوقت در طول زندگی اینقدر وضعم خوب نبود! برای همین هیچ تمایلی برای بازگشتن به خانه ندارم. خانه‎ای که همیشه محل غیرتی بازی‎های پدرم و خنگ بازی‎های خواهرم و دلسوزی‎های مسخره‎ی مادرم است (هرچند که ترکش‎هایش گاهی تا اینجا هم می‎رسد). البته بی‎‏انصافی است که می‎گویم همیشه، اما خب دوربودن ازشان فعلن هیچ حس خاصی را بر نمی‎انگیزد.

اتفاق دیگر اینکه سیگار نمی‎کشم. جز در موارد خاص. فعلن اینطور تصمیم گرفتم، تا یک ماه دیگر معلوم می‎شود که ادامه می‎دهم یا کلن کنار می‎گذارمش.

دوست دارم فقط یک پست مجزا در مورد تنها هم اتاقی‎ام بزنم و کاملن تحلیلش کنم. آدم بدی نیست اما یکم دچار هذیان‎های خاصی است که شاید بعدن تعریف کردم.

خبر دیگر اینکه 5 شنبه تولدم بود. 25 ساله شدم. خودم فکر می‎کنم که چون 50 سال بیشتر عمر نمی‎کنم پس حالا نصف راه را پیموده‎ام. نصف دیگر هم به همین خوبی اگر بگذرد واقعن دستش درد نکند، سورپرایز خواهم شد.

 

* قبل از اینکه بخواهید بگویید رشته‎ی شما فرمولش کجا بود خودم بگویم که منظورم فرمول‎های آمار است.

** لطف کنید اگر دوست داشتید بگویید کدام صفت‎ها احتمالن از نظر شما در مورد من درست هستند. اگر چیزی به ذهنتان می‎رسد اضافه کنید.

و من الله توفیق
2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 19:37  توسط خاشاک  | 

حروم زاده

امروز افطار تقریبن تمام اقوام مادری خانه ما دعوت بودند و بحث‎های چالش انگیزی هر چند دقیقه‎ای یکبار بینشان به سرعت در می‎گرفت و بعد هم به همان سرعت فرو می‎نشست. تقریبن تمام بحث‎ها حول محور خدا و پیغمبر می‎چرخید. من یک گوشه نشسته بودم و گاهی مخاطب این دایی و آن دایی می‎شدم، مخاطبی که هنرش فقط این است که سرش را تکان دهد. پسر دایی بزرگه به دایی بزرگه می‎گفت که «آدم باید تو زندگیش تلاش کنه و مثل سگ جون بکنه، نه اینکه وا بده و بگه خدا هرچی بخواد همون میشه، خدا سپرده همه چی رو به خودت، اگه تلاش کنی موفق میشی اگه تلاش نکنی هیچی نمیشی. خودم سه سال جون کندم، کارگری کردم ولی از همون اول به بالا تر نگاه می‎کردم و می‎گفتم یه روز باید حتمن به اونجا برسم، روز و شب تهرون جون کندم تا تونستم سر از کار اینا در بیارم و خودم بشم تولید کننده. هرکی به جایی نمیرسه از کون گشادی خودشه، از اینه که به همون چیزی که هست راضیه. مثل یه عده کارگر که با من کار می‎کردن و می‎گفتن ما رعیت زاده ایم، تا آخرش هم رعیت می‎مونیم. خدا آدما رو برابر خلق کرده، موقیت هم برای همشون یکسانه، هرقدر کار کنن همونقدر بهشون میرسه...»

دایی بزرگه جواب داد که «کی همچی حرفی زده؟ خدا هر چی بخواد همون میشه، صد جای قرآن گفته ما حساب جزئیات کار شما رو داریم، خودش میدونه که چیکار بکنه. مگه کم دیدی آدمایی که کار کردن، زحمت کشیدن، یک شیفت نه، دو شیفت کار کردن، پس انداز کردن، اما نشد، چیزی دستشون رو آخر نگرفت. چرا؟ چون خدا نخواست، خدا اگه بخواد تو رو به عرش میرسونه، اگه نخواد هم هیچی نمیشی. بنده خدا مومن هم بود، اهل کار هم بود. همین همکار ما تو اداره مگه یادت نیست چقدر زحمت کشید، دو شیفت کار کرد... بله باید زحمت بکشی باید تلاش کنی اما آخر این خداست که معلوم میکنه کی چی بشه.»

پسر دایی جواب داد «نه خیر حاج آقا، همون خدا گفته مومن باید زرنگ هم  باشه، من قبل از اینکه قیمت خونه افت کنه هرچی ساخته بودم فروختم، اما شما گفتی تا آخر می‌سازی تموم که شد میفروشی، گفتم حاج آقا بفروش از این لامسب چیزی در نمیاد شیش ماه دیگه. گفتی خدا هرچی بخواد همون میشه، خونه رو فروختی، سه تومن هم گیرت نیومد.»

دایی گفت: «خب همون شد پدر جان، خدا اینجور خواست، عوضش هشت تا خانواده خونه‎دار شدن، کلی کارگر و بنا از کنارش نون خوردن، این مجید آقا هم الان خونه داره میتونه زنشو بیاره خونه خودش،من همین کار از دستم بر اومد، خدا رو شکر می‎کنم، چون خودش اینجور خواسته. آدم صد هم که تلاش کنه، حرف آخر رو خدا میزنه. چندتا از همون مهندسا بودن که به خیال خودشون زرنگی هم کردن آخر ضرر هم کردن؟ نبودن ممد آقا؟»

هر دو نفر خوب حرف هم را می‎فهمیدند، هر دو نفر هم یک جایی کارشان گیر کرده بود که نمی‎توانستند حرف طرف مقابل را درست و حسابی رد کنند. خدا این وسط هم حساب کتاب دنیا دستش بود و هم قرار بود انسان بر مبنای تلاشی که می‎کند به نتیجه برسد. هر دو نفر این تناقض را حس می‎کردند. خدا همه کاره‎ی دنیا و آخرت است، کم نبودند آدم‎هایی که بسیار تلاش کردند و به هیچ جا نرسیدند. بدون خدا سنگ روی سنگ بند نمی‎آید، خدا بنده‎هایش را به حال خود رها نمی‎کند. از طرفی خدا مسئول ندانم کاری‌های بشر نیست، این انسان است که دنیا و آخرتش را می‌سازد و خود او مسئول بدبختی‌ها و خوشبختی‌هایش است.

دایی می‌خواست لجاجت و منفعت طلبی‌اش را در مورد نفروختن نیمه تمام آپارتمان به گردن خدا بیندازد و پسر دایی هم می‎خواست مارمولک بودن و تیز بازی‎های بساز بفروشی‎اش را به خدا حواله کند. بالاخره خدا چطور با این جماعت کنار می‎آید را من نمی‎دانم، اما اگر آخرتی وجود داشته باشد هزاران مورد غامض‎تر از این هم گریبان باری تعالی را خواهد گرفت.

اما این جور مسائل تنها مسائلیست که یافتن تناقض در آن هیچ تغییری در پیش فرض‎ها ایجاد نخواهد کرد. حتا تناقض‎های بسیار شدید. و حتا اگر انسان بارها هوشمند‎تر از این باشد. این رفیق ما همیشه می‎گفت مغز انسان در طی تکامل آنقدر رشد کرده و آنقدر پیشرفته شده که حرف روان‎شناسان تکاملی در مورد ضعف‎های مغز مزخرف است. اما من می‎گویم این سیستم بسیار پیچیده شده است اما حفره‎ها همیشه وجود دارند. (حفره به معنای نرم‎افزاری‎اش).

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 1:56  توسط خاشاک  | 

 

چند وقتی است که فکرهای جورواجوری ذهنم را به خود مشغول می‎کند. معمولن قبل از خواب یا موقع خواندن کتاب ناگهان غرق در اینجور افکار می‎شوم. اینها چیزهای زشت یا بدی نیستند که اذیتم کنند، تنها موقعیت‎ها یا شرایط خاصیست که خیلی دور از ذهن است اما آدم دوست دارد بهشان فکر کند. مثلن:

داشتم با خودم فکر می‎کردم که چقدر جالب می‎شود که من بروم یک کشور اروپایی یا آمریکایی و با یک پ‎و‎ر‎ن استار معروف ازدواج کنم (مثلن آلکسی تگزاس) و او را بیاورم با خودم ایران کنار سفره‎ی عقد بنشانم و یک آخوندی بیاید خطبیه‏ی عقد را بخواند و او با لهجه‎ی غلیظ آمریکایی‎اش بگوید "بله". و بعد مادرم او را بغل کند و یک گردنبند طلا به گردنش بیاویزد، بعدش (یا شاید هم قبلش) برویم حرم زیارت و با او زندگی خوب و خوشی داشته باشم و او دو تا بچه بور بدنیا بیاورد، یکی چشم‏هایش آبی باشد و یکی مثل خودم قهوه ای. و بعدالظهرها چادر رنگی‎اش را سرش کند و برود دوتا نان لواش از نانوایی بخرد و بیاید من را که با بیژامه زیر پنکه خوابیدم را بیدار کند و یک نان پنیر و خربزه با بچه ها بخوریم و وقتی من سر کارم او بشیند پای تلوزیون و برنامه خانواده ببیند و مجری برنامه از عفاف و پاکدامنی حضرت زهرا برایش بگوید. من چه حسی نسبت به او خواهم داشت؟ او چطور؟

 

دیشب روی تختم پشت به در اتاق خوابیده بودم و ساعت حدود سه و نیم بود و من کم کم داشت خوابم می‎برد. اما یک لحظه به خودم آمدم و فکر کردم اگر در این لحظه یک موجودی از پشت سر با یک حرکت بینهایت سریع یک گاز از من بگیرد و مثلن یک تکه از پایم را بکند و ملافه ی سفید روی تخت پر از خون شود، قبل از اینکه رویم را برگردانم، فکر می‏کنم آن چه موجودی می‏تواند باشد؟ شما چه فکری می‏کنید؟ مطمئن باشید قبل از اینکه رویتان را برگردانید آنقدر پراسس شدید و سریعی در مغز اتفاق می‏افتد که حتمن در مورد موجود پشت سرتان یک حدسی می‎زنید. یک گربه است؟ نه گربه همچین گازی نمی‏تواند بگیرد. یک سگ است؟ یک سگ هم نمی‏تواند مگر اینکه خیلی خفن باشد، در ثانی یک سگ آنموقع شب چطور می‎توانسته است به اتاق شما بیاید؟ راحت‏ترید که فکر کنید یک موجود عجیب غریب فراطبیعی شبیه به یک تمساح بسیار دراز که دست و پا ندارد که هم می خزد هم پرواز می‏کند خودش را کوچک کرده از لای در اتاق شما بدون اینکه هیچ صدایی ایجاد کند وارد شده است و بدون هیچ دلیلی یک تکه از پای شما را کنده است. باور به همچین موجودی در آن لحظات محتمل‎تر است از اینکه فکر کنید یک سگ بزرگ وارد اتاقتان شده است!

 

بطور وسواسی به این فکر می‏کنم که چقدر جالب می‎شد اگر من مثلن دو هزار سال پیش زندگی می‎کردم. البته با اطلاعات امروزم. یعنی همین الان من چشمهایم را ببندم و باز کنم سال 8 میلادی باشد. من چه می‎توانم بکنم؟ از اطلاعاتم چه استفاده‎ای می‎کردم؟ از سقراط و افلاطون و ارسطو آدم بزرگتری بودم؟ گاهی بطور مفصل کارهایی که باید بکنم را مرور می‎کنم! نمی‎گویم چه کارهایی خواهم کرد. چون خنده‎دار است و موضوع پست من قرار نیست اصلن به سمت فکاهی و این چیزها پیش برود! اما خودم می‌دانم این فکرها در چه چیزی ریشه دارد. قبل از اینکه شما تحلیل‎های رونکاوانه‎تان را بخورد من بدهید خودم می‎گویم که سرخودگی عامل همه‏ی اینهاست. به قول علی رحمانی اینکه هیچ گهی نشدیم، اینکه میل بینهایت ما برای در آوردن سری میان سرها احتیاج به یک ضمانت قوی از دنیا دارد و دنیا هم زیر بار دادن اینجور ضمانت‏ها نمی‏رود. ما می‎مانیم و خروارها خروار بلند پروازی، رویاپردازی و این واقعیت تلخ (چسباندن خروار به بلند پروازی چه ترکیب چرتی می‏شود). می‎دانم که خیلی‏ها هم اینطور نیستند. خیلی‏ها با زندگی آرام و عادی خودشان حال می‏کنند و نمی‏خواهند سری که درد نمی‏کند را دستمال ببندند. اما من می خواهم این کار را بکنم...

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 18:46  توسط خاشاک  | 

احمق‏ها و احمق‏ترها

 

 "ادعاهای بزرگ شواهد بزرگ می‏خواهند"     کارل ساگان

 

یک آقای کچل به نام آقای فرهنگ برای یک عده دختر دبیرستانی برنامه‎ی جالب و سرگرم کننده‎ای در مورد هوشمندی آب تدارک دیده است (که احتمالن دیده اید یا نقلش را جایی شنیده‎اید) که با یک سری عکس و اسلاید یافته‏های "دکتر ایموتو" (دانشمند کذایی ژاپنی) را به خورد جماعت می‏دهد. تمام حرف این است که کریستال آب در مقابل حرف و کنش ما واکنش نشان می دهد (آن هم به شیوه ای که عزیزان انتظار دارند)

اصلن بگذارید از گفته‏های خودش چند تا را اینجا نقل کنم:

 

دوستان عزیز هر ذره‏ای در عالم هستی دارای درک و فهم و شعور است. همه ذرات عالم هستی هوشمندانه در مقابل خدای خودشون تعظیم و تکریم می‎کنند و تسبیح میگن. هوشمندانه. تسبیح گفتن هوشمندی می خواهد (اشاره به آن حدیث معروف پیامبر و اصحاب که سنگ ریزه‏ها تسبیح می‏گفتند) یکی از این ذرات آب است. آب زشت و زیبا را می‏فهمد، خوب و بد را می‏فهمد، آب دعا را می‏فهمد، آب اهانت و فحش را می‏فهمد، آب تفاوت قائل است بین فکر مثبت و فکر منفی و واکنش نشان می‏دهد، هوشمندانه.

یادتونه گفتم که با کودک درونتون آشتی کنین؟ و آشتی با کودک درون برگشتن به همون پاکی و صافی و زلالی زمانیست که ما به دنیا آمدیم. (این یابو حتا کودک درون و نظریه‏ی اریک برن را هم درست نمی‏داند)...

آقای ایموتو معتقد است که دعا بلافاصله روی مولکولهای آب اثر می‏گذارد. او معتقد است دعا بلافاصله همه چیز را زیبا می‏کند. یکیش هم آبه. به محض اینکه ما دعا می‏کنیم همه‏ی ذرات هستی با دعای من و شما زیبا می‏شوند (الله اکبر) بعضی وقتها ما مثلن میشینیم دعا می‏کنیم که خدایا مثلن فلسطین آزاد بشه. یه عده مسخره میکنن. مثلن میگن رفتی راهپیمایی روز قدس، آزادش کردی؟! ایشالا سال دیگه میریم تو خیابون آزاد میشه...

آقای ایموتو یک لیوان آب رو روی میزش در توکیو گذاشت و از مردم خواست تا در ساعتی مشخص دعا کنن که مولکول‏های این آب زیبا بشه. بعد از دعا، شد این تصویری که می‏بینین (تصویر اول شبیه به تاول روی صورت بود و تصویر دوم شبیه به بلورهای یخ یا برف که متقارن هستند. جل الخالق) یادتونه گفتیم به محض اینکه به چیزی فکر می‏کنیم هاله‏های انرژی من و شما به آن سمت گسیل می‏شود؟ و هاله انسان می‏تونه باردار بشه. مثبت یا منفی. آقای ایموتو معتقد است خلوص نیت برای دعا بسیار مهم است. آنهایی که خالص‏تر دعا می کردند آب خوشگل‏تر می‎شد (!!!) آقای ایموتو معتقد است که در دعا‎های گروهی اگر یک عده باشند که خوب نباشند دعای جمع به درد نمی‏خورد. آزمایش کرد. یه عده بودن خیلی آدمای خوبی بودن، دو سه تا هم دزد مزد آورد لاشون گفت بشینین دعا کنین. آب واکنش خوبی نشون نداد (یاد سخنان علمی احمدی نژاد می افتم)...

هی گفتیم هوی متال گوش نکینُ گفتین این چیزا چیه که میگی، دلت خوشه؟! ببینیم آیا آنچه که ما گفتیم برای موفقیت خوب است یا نه. موسیقی هوی متال برای آب پخش کردند شد این (یک تصویر شبیه به سوراخ مستراح) این هوی متاله، اگه خوشگله گوش کنین. همه بدنتون این شکلی میشه...

 

این سی دی شهرت خاصی بدست آورده است (فکر کنم از سه چهار سال پیش). چه نزد مخاطب تحصیل کرده و روشنفکر و چه قشر کم سواد و عامه‏ی مردم.

اگر از من بپرسند چه چیزی در جهان بیشترین خریدار را دارد می‏گویم اول سکس دوم متافیزیک. باورم نمی‎شود چطور آدم‏های باسواد و تحصیل کرده هم هنوز دنبال دعا کردن و روح و هوشمندی سنگ و شن و حیات پس از مرگ هستند. بر مبنای چه چیزی این جور ادعاهای بزرگ را می‏پذیرند؟ بدون اینکه مدرکی و شاهدی بخواهند. انگار این ادعاهای متافیزیکی هرقدر عجیب غریب و گل درشت تر باشند باور کردنش برای انسان راحت‌‎تر است. آیا احتیاج نیست برای به باد دادن دستاورد‏های کنونی فیزیک، شیمی و زیست شناسی اندکی شواهد مدارک در دست داشته باشیم؟ چطور آدم اینقدر سریع قانع می شود؟ من واقعن به این جمله‏ی داکینز که می‏گوید دین ویروس ذهن است علاقه دارم. من می‏گویم باورهای متافیزیکی (که فراگیرترینشان ادیان هستند) ویروس ذهن هستند. مگر نه چطور می‏شود منطق و استدلال ما یکباره در مقابل این باورهای عجیب و غریب به خواب برود؟ این تنها از یک ویروس بر می‏آید. این ویروس است که فردی را چنان زودباور و ابله می‏کند که دست عده‏ای را بر هر جور شیادی و شارلاتان بازی باز می‏گذارد. یک درمانگر که با رویکرد درمان منطقی عاطفی الیس کار می‏کند چطور خودش معتقد است که اگر دعا کند فردا روز بهتری خواهد داشت (یعنی معتقد است با خواندن ورد آینده را دگرگون می‏کند!) چطور این آدم با این تناقض کنار می‏آید؟ من حدس می‏زنم که برای او اصلن تناقضی در کار نیست. ویروس همینجاست که اثر می‏گذارد.

کار جناب ایموتو و نشخوارکننده‏های نادانش در ایران همانطور که در لینک زیر می‏خوانید هیچگونه اعتبار علمی ندارد و کسی هم آنها را تایید نکرده است. دانستن این مساله یک جستجوی ده دقیقه ای در اینترنت می‏خواهد. چرا کسی به خودش در این مورد زحمت نمی دهد؟ چرا حتا سر کلاس‏های به ظاهر علمی در دانشگاه سخن از سی دی شهادت آب است، اما یک نفر حاضر نمی‏شود کمی در مورد این چرندیات جستجو کند؟ همانطور که گفتم ویروس کار خودش را می‏کند.

 

 

پ.ن: لینک زیر را ببینید. جالب است. در مورد ایموتو و روش کارش است. این بنده خدا مدرک در رشته ی ارتباط بین الملل دارد که نمی‏دانم چطور در مورد کریستال و بلور و این حرفها آزمایش انجام داده است (علیش تحویل بگیر). پیشنهاد یک میلیون دلاری جیمز رندی مشهور را هم برای نشان دادن ادعایش در محیط آزمایشگاه رد کرده است. اما اگر شما می‏گویید که ذهن آلوده به ویروس دیگر آدم می‏شود، نه اینطور نیست. ویروس ها بسیار مقاومند و حتا حالت لذت بخش و یکجور اطمینان خاطر برای میزبانشان مهیا می‏کنند تا جایی که بدیهی‏ترین و واضح‏ترین چیزها را نمی‎‏بیند و ادعاهای گزاف‏تر از این را هم قبول می‏کند و با وعده سر خرمن زندگی می‏کند و می‏میرد.

 

http://www.goftegu.com/vb/showpost.php?p=31235&postcount=10

 

پ.ن2: اینجا را ببینید. یک نفر بنام کریستوفر سچفیلد نظریه ی آقای ایموتو را به دقت به آزمایش گذاشته است. او بعد از بررسی هایش به این نتیجه رسیده است:

 

After the lengthy review of Emoto’s research methods and results, I have come to believe that Dr. Emoto is offering pseudoscience to the masses in the guise of defensible research. Only time and review by others will tell if there is any truth at the heart of Mr. Emoto’s claims, as Emoto himself thoroughly believes in his findings but does not value the scientific method or community. What is truly fearsome is the great numbers of people that accept his words as proven facts without looking deeper to find out if his claims are truly justified. While I respect Dr. Emoto’s desire to save the Earth’s water from contamination and pollution, unless he can produce a scientific paper and get it published in a scientific journal, I believe that he will continue to be ignored by the scientific community, and his claims will never be soundly proved or disproved.

پ.ن3: سری هم به بنیاد رندی بزنید.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 19:51  توسط خاشاک  | 

چه چیزهایی من را خوشحال می‏کند؟!

چند روزی بود که حسابی تنها بودم. حسابی تنها. یعنی حتا یک اس.ام.اس هم من را غافلگیر نکرد! مامان و بابا تشریف برده بودند شهرستان و دو سه روزی من غذای مانده و تخم مرغ و این چیزا خوردم. مثل پیرمردهِ تو عشق سگی شده بودم. دو روز با کسی دیالوگی رد و بدل نکرده بودم. در واقع دهنم فقط برای خوردن و خمیازه کشیدن باز شده بود. هر وقت از این اتفاقها می‏افتد کم کم احساس می‏کنم دارم از بین می‏روم. منظورم این است که حس می‏کنم یک وجود خیالی هستم. به سرم می‏زند بیافتم توی خیابان و یکی را پیدا کنم تا دو کلمه باهاش حرف بزنم. این فقط یک حس است، هیچوقت عملی نمی‏شود. حرف زدن یک نیاز جدیست، باور کنید!

ظرفها را در آشپزخانه ردیف کرده بودم و بوی تن ماهی و برنج مانده راه افتاده بود. حال نداشتم. کلاس ساعت ده را دودر کردم و گرفتم خوابیدم. شاید سه چهار ماه است که مجبورم هر روز حدود ساعت نُه از خواب بیدار شوم. یعنی سه چهار ماه است که سیر خواب نمی‏شوم. همیشه گفتم که مهم نیست که آدم شب ساعت چند کله بگذارد، مهم این است که تا یازده دوازده خواب باشد.

در تمام عمرم اینقدر تلوزیون کم نگاه نکرده بودم (منظورم همین چند ماه گذشته است). هیچ عنادی با تلوزیون ندارم که تصمیم گرفته باشم که نبینم، اما خدا وکیلی هیچ چیز خاصی ندارد که حداقل ده دقیقه سرگرم کند. بجز یکی دو تا فوتبال که نگاه کردم و جمعه که فیلم ارسون ولز نشانی از شر را دیدم و خیلی عالی بود. غیر از این معمولن تلوزیون نگاه کردنم موقع نهار است که حدود ساعت دو اخبار می‏بینم و باعث می‏شود معده ام بسوزد: welles

When the lie's so big,

and the fog gets so thick,
And the facts disappear,

Criminal saints, with a "Heavenly Mission",
A nation enraptured,

by pure superstition,
People, please tell me when,

we'll be rid of these men?!

 

 

 

 

یک شب هم تنهایی رفتم سینما و دایره زنگی دیدم که فیلم خوبی بود. این اولین باری بود که در عمرم تنها سینما می‏رفتم. من موقع فیلم دیدن زیاد حرف می‏زنم. یعنی جمله‏هایی که دست خودم نیست مثل: «دیدی چیکار کرد؟/ اوه اوه... خیلی باحال بود/ ای احمق/ طفلک/ الان فلان کار میکنه و...» وقتی در سینما کسی کنارت نشسته این طبیعیست اما وقتی تنها هستی و باز هم از اینجور چیزها می‏گویی باعث می‏شود مردم یکجوری نگاهت کنند. مخصوصن اگر صندلی آخر ردیفت باشی.

هوا ابری بود و گاهی باران می‏آمد. باران یکی از چیزهاییست که باعث می‏شود خوشحال شوم. در اصل هوای ابری باعث می‏شود خوشحال شوم. یکبار دلیلش را به دانیال گفتم کلی بهم خندید این است که دلیلش را دیگر نمی‏گویم! یکی دیگر از چیزهایی که باعث می‏شود خوشحال شوم، آلبوم "Broadway the hard way" فرانک زاپا است که آن تیکه لیریک را که بالا گذاشتم از آنجاست. آلبوم خوب و با نمکی است، اگر دپرس باشم تاثیرش رَد خور ندارد. مثل تایگرلیلیز است. مثل اسنچ است.  یک داستان هم نوشتم که با استقبال خوبی روبرو شد و تعداد زیادی آدم خواندند و نظر دادند (همین پایینی!). از خیر نوشتن چیزهایی که خوشحالم می‏کند گذشتم. چیز خاصی به ذهنم نمی‏رسد. اصلن کی گفت که من همچین چیزی بنویسم؟

 

پ.ن: دوست دارم درباره ی ولز و چند تا از فیلم‏هایش بنویسم. اگر وقت شد حتمن این کار را می‏کنم. چیز خاصی نمی‏دانم، فقط حسم را درباره فیلم‏هایش (فیلم‏هایی که بیشتر مایه‏های اکسپرسیونیستی دارد) می‏نویسم.

پ.ن2: این پسر پسردایی من خیلی تخس است. انگار تکامل پیدا کرده من را عذاب بدهد. مثل علیش و بهروز.

پ.ن3: هیچوقت شکسته نفسی نکنید. چون همه باور می‏کنند. بعد مجبور می‏شوید یکروزی برای رسیدن به جایگاه واقعیتان کلی دروغ بگویید و اغراق کنید.

پ.ن4: هیچی دیگه.  شام سرد شد!

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 23:33  توسط خاشاک  | 

ده فرمان اخلاقی نوین

dawkins

داکینز درباره‏ی ده فرمان اخلاقی نوین در کتابش پندار خدا مطلبی نوشته بود. جستجویی در وب انجام دادم و چیزهایی پیدا کردم. مقصود از ده فرمان نوین اصول اخلاقی برای کسانیست که اخلاقیاتشان را مذهب تعیین نمی‏کند.

انسان بدون مذهب برای زندگی در جامعه‏ی متمدن چه اصولی دارد؟ آیا هرکاری آزاد است؟ بر چه مبنایی عمل می‏کند؟

 

در تالار بحث و گفتگوی اتیست‏ها این لیست را پیدا کردم. فردی به نام grioghar نوشته بود:

 

1- با دیگران طوری رفتار کن که می‏خواهی با تو رفتار کنند.

 

2- با طبیعت با احترام رفتار کن.

      الف- از محیط زیست حفاظت و حمایت کن.

      ب- با موجودات زنده با احترام رفتار کن.

      ج- تلاش کن تا دنیای بهتری بی‏آفرینی.

 

3- از زندگی‏ات لذت ببر.

      الف- با احساسی از خوشی و شگفتی زندگی کن.

      ب- به سلامت احساسی، جسمی، اجتماعی و هوشی‏ات توجه داشته باش.

      ج- قدر داشته‏هایت را بدان.

 

4- در جستجوی فهم و دانش باش.

الف- دائم تصورات، عقاید و دانسته‏هایت را با بهترین حقایق موجود مقایسه کن و همیشه آماده باش تا عقایدی را که همخوانی ندارند به کناری نهی. حتی اگر عزیزترین عقایدت باشند.

 

5- در افکار و رفتارت اعتدال پیشه کن.

      الف- تمایلات و هوسهایت را بشناس و سعی کن تا برده آنها نباشی.

 

6- در گفتار، رفتار و افکارت صادق باش.

      الف- به قول‏ها و پیمان‏هایت پایبند باش.

      ب- در مقابل رفتارهایت مسئول باش.

 

7- از ضعفا و آسیب پذیرها حمایت کن

 

8- آسیب و زیان را بشناس و بکوش تا از آنها پیشگیری کنی و یا آنها را کاهش دهی.

 

9- به حقوق کسانی که رفتار و عقاید متفاوتی دارند احترام بگذار. و سعی کن دلایلی را که برای رفتار و عقایدشان دارند را درک کنی.

 

10- بکوش تا دنیا را به مکان بهتری تبدیل کنی.

      الف- سهمی را برای نسل های بعدی باقی بگذار.

      ب- بکوش تا دانش و فهم و فرزانگی دیگران را افزایش دهی.

      ج- رشد اخلاقی، هوشی و احساسی خانواده‏ات را پشتیبانی کن و افزایش بده.

 

 

من تا حدودی به موارد بالا معتقدم. چند مورد دیگر هم داکینز ذکر کرده بود که به نظرم خیلی جالب است و از بعضی موارد بالا مهمتر است:

 

  • از زندگی جنسی خود لذت ببر(تا حدی که به هيچ کس آسيب نرسانی) و بگذار ديگران هم در خلوت خود از هرچه دوست دارند لذت ببرند. زندگی ديگران به تو ربطی ندارد.
  • از تبهکاری چشم نپوش و از اجرای عدالت دريغ نورز، اما همواره آماده باش تا فرد بدکاری را که به بدی خود اذعان کرده و صادقانه پشيمان است ببخشی.
  • هرگز به دنبال سانسور کردن خود يا دوری جستن از مخالفان‏ات نباش. همواره به ديگران حق بده تا مخالف تو باشند.
  • عقايد خود را مستقلن و بر مبنای خرد و تجربه ی خود برگزين. نگذار ديگران تو را به پيروی کوکورانه بکشانند.
  • بر پايه‏ی جنسيت، نژاد و(تا حد امکان) گونه، تبعيض قائل نشو.
  • بچه‏هايت را معتقد به نظام عقيدتی خاصی نکن. به آنان بياموز که چگونه خودشان بيانديشند، شواهد را ارزيابی کنند، و با تو مخالفت کنند.
  • آينده را با مقياس زمانی بزرگ تر از عمر خود بنگر.

چیزی هست که شما بخواهید اضافه کنید؟

 

پ.ن: بدیهیست که اخلاقیات سکولار مطلق نیست(اصولن با چیز مطلق کاری نیست) و مبنای مطلقی هم ندارد. چه بسا که این اصول سال‏ها بعد غیر اخلاقی یا ضعیف باشند. چه بسا نسل‏های آینده، ما را موجوداتی غیراخلاقی و بیرحم بدانند که حیوانات را به راحتی می‏کشیم و از گوشت آنها استفاده می‏کنیم. یا باغ وحشها مثل نبرد گلادیاتورها چیزهای منسوخ و دور از تمدنی شوند.

 

پ.ن۲: برای جلوگیری از سوء تفاهم های بیشتر باید اضافه کنم این ده مورد صرفن نظر آن جناب بود و ربطی نه به داکینز دارد نه به هیچ اتئیست دیگری. این صرفن نمونه ای از ده فرمان اخلاقی نوین بود. اگر مشکل شما لحن دستوری‏اش است آن را در نظر نگیرید. این متن به کسی دستور نمی دهد و کسی را از عواقب انجام ندادن آن نمی ترساند و برای پذیرفتن آن هم بهشتی وعده نمی دهد. در کامنت ها بارها گفتم شما و بنده هم می توانیم قواعد اخلاقی خاص خودمان را داشته باشیم (که احتمالن داریم). اگر هم کسانی را جَو ابرمرد نیچه می‏گیرد، من هم با آنها هم دردی می کنم. نمی توان ابرمرد نیچه بود. چون اولن عرضه‏اش را نداشته‏ایم تا بحال، دومن بسیار به جامعه‏ای که در آن زندگی می‏کنیم وابسته هستیم. فرمان‏های اخلاقی نوین که در موردشان صحبت رفت(لااقل برای من) هیچ چیز ارزشمند و مقدس و افتخار آمیزی نیستند بلکه راهکارهای زندگی در دنیا هستند که احتمالن رگ و ریشه‏اش همان وجدان اخلاقی ماست که در طی چند هزار سال پرورش یافته و انتخاب شده است. بله، بنده معتقدم ما گرایش ذاتی به رفتار اخلاقی داریم و این برای ما برازندگی تکاملی داشته است.

 

لازم به ذکر است که همانطور که کامنت ها گفتم بنده تمام موارد فوق را قبول ندارم.

 

2 نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 14:27  توسط خاشاک  | 

پاورقی

* موفق نشدم پایان نامه‏ام را درباره روانشناسی تکاملی بردارم. در نهایت شد همان سوژه قدیمی درباره‏ی وضعیت اعتقادی زندانیان. فقط بخاطر اینکه با این ایده مخالفت کنم: "عقاید محکم دینی مردم را از انجام جرم دور نگه می‏دارد."

 

* چند تا موضوع است که در این چند ماه قصد داشتم در موردشان بنویسم. اولی در مورد پیاژه و مساله خودمیان‏بینی است، بعدی در مورد نفس در روانشناسی اسلامی است (همان روح خودمان). حالت سهل و ممتنعی دارد.

 

* کلی کار دارم اما دوست دارم وبگردی کنم. اصولن اگر سرم شلوغ باشد دوست دارم وقتم را به بطالت بگذرانم (نتیجه این که وبگردی کاریست بس باطل).

 

* من با این ایده تکاملی در مورد عشق خیلی حال می‏کنم: "عشق یک حماقت موقتی و مفید است." اما مفید برای ژن تو نه خود تو! گرفتی؟

 

* فکر کنم سالهاست که دوران سوررئالیسم به پایان رسیده. اما بعضی آدم‏ها ذاتن سوررئال هستن و کاری هم نمی‏توانند بکنند. از اینجور آدم ها فقط کار سوررئال بر می‏آید. (تصویر). من خیلی به آنها علاقمندم.

* آقا اگر نمی‏دانستید چطور نیم فاصله ایجاد کنید، در Word، Ctrl + Shift+4 را بزنید نیم فاصله ایجاد می‏شود. (مثلن «می‏شود» به جای «می شود»).

 

* ترانه‏ی Alice یک شعر استثنایی دارد. این شعر پر از تصویر است. آرزو کردم ای کاش من سروده بودم! اما تام ویتس و زنش قبل از من آرزو کرده بودند.

 

* وبلاگ من اول فروردین دو ساله شد. اما از نظر عقلی بعید است که به اندازه ی دو سال رشد کرده باشد! (منظور این بود که بیش از دو سال رشد کرده :-p)

 

* از پیرمرد پیرزن ها توقعی نیست، اما...

از جوانان هم توقعی نیست. بی‏خیال!

 

* نهارم سرد شد.

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 14:16  توسط خاشاک  | 

عقاید یک مسلمان

من امشب این شانس را داشتم که با یک مسلمان نسبتن واقعی صحبت کنم. یک نفر که مدتی را صرف تحقیق درباره دین کرده بود. یکی دو ساعتی با هم صحبت کردیم. او هر وقت من را میبیند ابتدا من را در جبهه ی خودش قرار می دهد تا اینکه به جایی می رسیم که دیگر من ضمیر "ما" را تحمل نمی کنم و دستش می آید که من آنقدرها هم برای امام زمانش اعتبار قائل نیستم. اما خیلی سخت این را باور می کنند. انگار شدنی نیست که یک نفر واقعن مثل آنها فکر نکند. یاد دائیم افتادم که می گفت اگر در جوایز فلان جا، سفر حج برنده شدی حتمن برو. من می گفتم بروم که چه بشود؟ چه جذابیتی برای من میتواند داشته باشد؟ او می گفت، "آن فضا را ببینی نظرت عوض می شود. دوباره باز می گردی!".

می خواهم بگویم چرا اینقدر برای جماعت دین دار دشوار است فردی از بین خودشان عقیده ای متفاوت داشته باشد؟ بگذریم... همه صحبتم با او این بود که من فکر میکنم لا اکراه فی دین یک تناقض است. اتفاقن در دیندار بودن اکراه و اجبار وجود دارد. پرسیدم من که اینجا مسلمان به دنیا می آیم حق ندارم بعد از چند سال طرز فکر خودم را تغییر دهم. و این را اعلام کنم. این محدودیت از کجا می آید؟ چرا اجبارهایی مثل حجاب وجود دارد؟ چرا سلیقه ی جنسی مردم باید مطابق قوانین اسلامی باشد؟ چرا حکومت اسلامی به وجود می آید؟ چرا باید دختر شما از هفت سالگی جلوی نا محرم حجاب داشته باشد؟ آیا او خودش انتخاب می کند؟ چرا باید دیگران مثل شما فکر کنند؟

می دانستم که او همان سفسطه ی مشهور را بیان خواهد کرد درباره اصل دین. او خواهد گفت که حکومت جمهوری اسلامی نمونه خوبی برای سنجش دین اسلام نیست. او خواهد گفت که اینها اصل دین را به گند کشیده اند. و همین را هم در جوابم گفت. من گفتم طالبان، عربستان سعودی، جمهوری اسلامی، فلسطینی ها، پاکستان، کلی از کشور های شمال آفریقا و آسیای جنوب شرقی... اینها هیچکدام نمی توانند دمیده شدن روح اسلام در کالبد یک اجتماع باشند؟ جدن فکر نمی کنید، باید از خیر دینی با این همه خرابکاری گذشت؟ اگر فرض تو درست باشد و این اسلام واقعی نباشد مشکل جدی تری مطرح می شود. چرا این دین آسمانی و این کلام خدا بازیچه ی دست یک مشت احمق است؟ این که اوج ضعف قادر متعال است. این ایرادیست که هیچ جور دین نمی تواند از زیر بارش شانه خالی کند مگر اینکه فرض اولیه را قبول نداشته باشد. یعنی: "مگر کشورما و دیگر کشورهای اسلامی چه مشکلی دارند؟"

خوب او در این حد واقع بین بود که این حرف را نزند. اما هیچ جوابی درباره حکومت اسلامی نداد. او گفت من مسئولیت خودم و خانواده ام را دارم، من در حدی نیستم که بخواهم درباره آن زمینه ها نظر دهم. من از محرمات دوری می کنم، و کسی را به چیزی مجبور نمی کنم. مثلن تو اگر نظرم را در مورد چیزی بخواهی خواهم گفت اما فقط در همین حد. گفتم فردی با مدل فکری شما دخترش را مجبور نمی کند حجاب داشته باشد؟ او گفت، اجباری نیست، او خودش خواسته وانتخاب کرده. خدا به ما اختیار داده، من کی هستم که اختیار را از کسی سلب کنم. من گفتم، اگر روزی دخترت خواست همانطور که دوست دارد، فرضن خلاف ایده شما را داشته باشد چه می شود. تحمل این را دارید که او کاملا با شما مخالف باشد؟ او گفت همچین اتفاقی نمی افتد، در خانواده ما سابقه نداشته، و نخواهد داشت. در پاسخ دادن به این جواب تردید داشت، انگار نمی دانست دخترش حق دارد با او در مورد مساله ای اینچنینی مخالف باشد یا نه. اما تا همینجا هم به عنوان یک مسلمان جای تقدیر داشت.

من با داکینز در این مورد موافقم که عامل اصلی گسترش و همه گیر شدن اینجور اعتقادات و انتقال دین به نسل بعد مربوط به تربیت کودکان است. می توانم بگویم کودکان در مقابل والدینشان که مهمترین تامین کننده بقای آنها هستند بینهایت حساسند و حرفهای آنان را، مخصوصا در مواردی که هیچگاه نمی توان در معرض آزمایش قرار گیرد (مثل وجود خدا و مسائل دین) آویزه ی گوش قرار می دهند. بیرون کردن این اعتقادات از مغز انسانی که با آنها بار آمده گاهی کار گزافیست. برای همین من معتقدم هدف هرجور دین زدایی نسل حاضر نمی تواند باشد. تنها باید به مردم آموخت، مهملات خود را به کله ی کودکانشان فرو نکنند.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 2:33  توسط خاشاک  | 

House where nobody lives

چند ماه پیش که رفته بودم شهرستان تربت جام(جایی که به دنیا آمدم) یادم مانده بود که حتما به خانه ای که در آن به دنیا آمدم و خانه ی مادر بزرگم که چند سال کودکیم در آنجا سپری شد سری بزنم و چند تا عکس بگیرم، کما اینکه خانه مادر بزرگ را شش هفت سال پیش بعد از اینکه فوت کرد عمویم فروخت.

عکس بالایی حیاط خانه مادر بزرگم است، چیزی از آن باقی نمانده، عده ای بیچاره در آن ساکن شده اند و در آستانه فروپاشیست.

اما عکس پایین، خانه (و اتاقی) است که در آن به دنیا آمدم، چند خانه پایین تر از خانه مادربزرگم. متروک است، تقریبا ویران شده است.

این چند روز این ترانه تام ویتس را زیاد گوش کردم و شاید دلیل اصلی نوشتن این پست و گذاشتن این عکس ها بود:

 




There's a house on my block
That's abandoned and cold
Folks moved out of it a
Long time ago
And they took all their things
And they never came back
Looks like it's haunted
With the windows all cracked
And everyone call it
The house, the house where
Nobody lives…

Looks like no one will ever
Come back to the house,

 House where nobody lives

 

"House where nobody lives

Tom Waits & Kathleen Brennan

Mule Variation"

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 23:3  توسط خاشاک  | 

برای پاییز

me

*همیشه توی راهرو سرد و تاریک خانه ام موش بزرگی را می دیدم که گوشه دیوار را می جود و تا من را می بیند پا به فرار می گذارد. اما می لنگد..

*انگار همه عمرم در پاییز می گذرد، انگار همیشه پاییز است. نوک انگشتان پایم یخ می زند. بغض گلویم را می فشارد و صدایم می گیرد و همه جا نیمه تاریک است و غم زده..

*روزی بین برگهای قرمز و زیتونیه حیاط گم خواهم شد.. شاید هم قبلا اتفاق افتاده باشد. و موش از پس چشمان ماتم زده اش از من ذرت می خواهد، اما اینجا ذرتی در کار نیست.

*خانه ام متروک است. آسمانش همیشه ابریست. ابرهای قطوری که منتظر بهانه ای هستند که به حالت بگریند... گاهی خورشید پنجه اش را از بینشان به زمین می اندازد اما آنها بی هیچ رحمی قطعش می کنند.

*چقدر زود هوا تاریک میشود.. به گمانم در تمام لحظاتی که من بیدارم خورشید آنطرف زمین برای خودش ول می گردد. روزی طنابم را دور گردنش خواهم انداخت.

*خانه ام دو حیاط کوچک در دو طرف دارد که راهروی باریکی آنها را به هم وصل می کند. اطراف راهرو هم دو اتاق است، یکی محل خواب و انباریست و دیگری آشپزخانه و حمام. هر دو به رنگ خاکستری. زمانی که طوفان می شود درهای راهرو را باز می گذارم و می بینم که باران افقی حرکت می کند.. از این در وارد می ود راهرو را طی می کند و از آن در خارج می شود. بعد توی اتاق روی صندلی می نشینم و پتو را تا زیر گردنم بالا می کشم. سردی خوشایندی دارد پاییز...

*زمانی خواستم اتاقم را رنگ کنم. دبوار روبروی پنجره را تا کمر آبی آسمانی رنگ زدم.. دیگر حوصله نداشتم. قوطی های رنگ توی اتاق سرگردان بودند و من روی صندلی نشستم و از بوی رنگ استشمام می کردم. به بویش عادت کرده بودم. خوشم می آمد.

*سه شنبه هفته ی قبل کارگرم با دخترش امده بودند کتابهایم را جمع کنند و در کارتون بگذارند. از لای در آشپزخانه دخترش را دیدم که از نیمرخ چقدر زیبا بود. راستش فکرش را نمی کردم کارگر و کلفت و نوکر خوشگل هم داشته باشیم. یعنی هیچوقت ندیده بودم. وقتی آمد دستمال از آشپزخانه ببرد آنطرف صورتش را دیدم که کاملا سوخته بود و باعث شده بود دماغ و لب بالایش به هم پیوسته باشد. ناخوداگاه لرزیدم. هرقدر هم که تلاش می کنم نلرزم نمی شود. دست خودم نیست. بیرون رفتم و وقتی برگشتم رفته بودند.

*ترس از تاریکی.. مردم از تاریکی می ترسند.. چراغهای شهر هر شب تا صبح روشن است. و ترس از سکوت مردم را تا صبح پای تلوزیون نگه میدارد. اما ترس از سکوت و تاریکی برایم معنی ندارد. من از مردم می ترسم.. و از خودم.

*باید بروم بیرون سیگار بخرم. زمانی که هوا سرد است سیگار کشیدن را دوست دارم.. دود سیگار آرام و با وقار از دهانم خارج می شود و من می اندیشم که همرا با آنها می رقصم.

2 نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 19:22  توسط خاشاک  |