تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
آرزو کن در خواب بمیری
بعضی وقت‎ها فکر می‎کنی فلج شده‎ای. نمی‎توانی از رختخواب بیرون بیایی، هر قدر زور می‎زنی... من نمی‎توانم به هیچکدام از کارهای امروزم برسم. من باید تا بعدالظهر در رختخواب بمانم. تا وقتی مطمئن شوی دیگر به هیچ کاری نخواهی رسید. و واقعن آن روز همین کار را می‎کنی. تا جایی که روده‎ات حسابی به اسفنکترها فشار می‎آورد، و یک روز دیگر آغاز می‎شود. با یک دلدرد و کمی حالت تهوع که نشانه‎ی خوابیدن تا لنگ ظهر و دو در کردن کلاس صبح و نرفتن دنبال بقیه کارهایی که باید حتمن حتمن امروز انجام می‎دادی و خلاصه رفتن همه تا دسته به ماتحتت است.

ظهر نهار اصلن از گلویم پایین نمی‎رود. دهانت خشک است. شکم خالی اگر آب بخوری هم دلدرد می‎شوی هم همین یک ریزه اشتها را از دست می‎دهی. اگر نخوری لقمه در دهانت نمی‎چرخند. غذا احتمالن مرغ است. گوشت سفید یکدست، درشت، ضخیم، این چه جور مرغی است؟ برای پرورش این مرغ یکی یک کاری کرده است. مرغ نمی‎تواند اینقدر خرکی باشد. نصف سینه‎اش 4 نفر را سیر می‎کند.

... بعد مثل جنازه روی تخت دراز می‎کشی. تمام پشتت از خواب یازده ساعته‎ی دیشب کوفته است. یادم می‎افتد که یکم نفس عمیق بکشم. بعد زود یادم می‎رود. این جوش لعنتی همین امروز درست بالای لبت سبز شده. چقدر من زشت شده‎ام. چرا هیچکس نمی‎گوید... که چقدر زشتم...

بعد چه اتفاقی می‎افتد؟ تا دم غروب در رختخواب دراز می‎کشم. هوا ابریست. اما تو ابرها را نم‎یبینی چون پشت پنجره‎ها را برای سرما عایق کرده‎اند در نتیجه خانه تاریک است، از صبح که بیدار شدی تاریک بود تا عصر که یکی به خودش زحمت داد چراغ‎ها را روشن کند. چه حسی...

کم کم احساس می‎کنی خوابت می‎آید. شاید موقع دراز کشیدن وسط اتاق و شمردن ترک‎های دیوار کم کم حس کردی عضلاتت شل شده‎اند و صورت کمی گرم شده است و بعد بین خواب و بیداری یک حس خوشی بهت دست می‎دهد، خواب قل قلکت می‎کند. خوشت می‎آید، خوابت می‎برد...

یک ساعت بعد به نظر می‎رسد صدای ماشین‎های اتوبان صد برابر شده است. حتا صدای رفت آمد مردم را هم به دقت می‎شنوی. همین پشت پنجره هستند. این دیوارها صدا را تقویت می‎کنند. صدای جرینگ جرینگ سکه‎ها درون جیبشان را می‎شنوی. صدای نفس نفسشان. هه، این دیوارها ما را به هم نزدیک‎تر می‎کند! مرد سیبیلو نفس می‎کشد، نفسش بوی سیگار می‎دهد، سبیل‎های زبرش صورتم را می‎خراشد. پشت این دیوار یک بازار میوه و ماهی است. تف به هرچی بازار است، تف به بوی ماهی. چشم‎هایت را باز می‎کنی. هوا سرد است. نه، بدن تو سرد است. ساعت پنج و نیم است، صدای اذان را می‎شنوی، انگار آب یخ رویت می‎ریزند. نوک انگشت‎هایم یخ زده است. کلید هیتر را بزن. یک نفر وسط بازار دستمال قرمزی را با آب می‎شوید، از دستش سر می‎خورد می‎افتد لای کاهوهای پوسیده.

از این نور چراغ زرد روبرویت متنفری. از مجری بی‎مزه تلویزیون متنفری از صدای خنده‎ی توی راهرو متنفری... یکهو یاد دورانی می‎افتی، دورانی که همین مجری و همین چراغ زرد آنقدرها چندش آور نبود. یاد علاءالدین وسط راهرو خانه مادر بزرگت می‎افتی. بوی دود راه انداخته بود. برادرت از ته گلویش سرفه می‎کرد، صدایش توی راهرو می‎پیچید. مادرت به تو و برادرت دانه‎های بِه داده بود که زیر زبانتان بگذارید. تمام مزه‎اش الان توی دهانم است. یاد زیرزمین خانه‎شان می‎افتی که موقع شام باید از آنجا ترشی می‎آوردی. دمپایی‎های بزرگتر از پایت را به پا می‎کردی و لخ لخ تا زیرزمین آن سر حیاط می‎رفتی تا از شیشه دو تا کاسه ترشی بیاوری. زیرزمین بوی سیر می‎داد. دم پایی هنوز هم اندازه‎ات نشده است.

بعد یادت می‎آید که فردای آن روز شنبه بود و باید مدرسه می‎رفتی. یعنی ممکن بود برف ببارد؟ ابرهای قرمز... شب تاریک وسط حیاط به آسمان خیره شده بودی. پانزده سال گذشته حس من هیچ فرقی نکرده است. هنوز می‎خواهم برف ببارد، به هر بهانه‎ای، آسمان قرمز شود، فردا بچه‎ها مدرسه نروند!

خط من مثل خط بچه دبستانی‎هاست. می‎بینم...

یادت می‎آید یک شب با پسردایی‎ها و پسرخاله‎ها توی اتاق جوراب را گلوله کرده بودید و فوتبال بازی می‎کردید؟ شب برف آمد، همه خانه مادربزرگ ماندند. هیچکس مدرسه نرفت، حتا حسن که دبیرستانی بود. هیچ شبی در عمرت بهتر از آن بود؟

یک آرزو بکن، خوب فکر کن، یک آرزو بکن. آرزو نمی‎کنی. می‎دانم. حماقت است. می‎دانم. حتا حوصله‎ی فکر کردن به آرزو‎ها را هم نداری. واقعن بی مزه است. تازه مهمترین کاستی‎هایت را می‎آورد جلوی چشمت. مثلن ای کاش صدایم اینقدر کلفت نبود. فکر کردن به کمبودها مثل زهر مار است. تلخ‌تر از این نمی‌شود. مردم می‌خواهند شب عید را هم به یاد مهمترین کمبودهای زندگیشان باشند. اما تو نمی‌خواهی. هیچکس نمی‌خواهند، اما کسی به اینجای کار فکر نمی‌کند.

باز هم خوابت می‌آید. خیلی وقتها در برابر خواب مقاومت می‎کنم. مشکل مقاومت در برابر خواب اینجاست که بعد از مدتی تلاش برای نخوابیدن متوجه می‎شوی خواب هستی و خواب می‎بینی که تلاش می‎کنی نخوابی. منظورت از مقاومت همین بود؟ من هیچ منظوری ندارم... آرزو کردم... بگذار بخوابم...


Sometimes I think that the sky is a prison and the earth is a grave.
And sometimes I feel like Jesus, in some Chinese opera.
And sometimes I’m glad I built my mansion from crazy little stones.
But sometimes I feel so goddamned trapped by everything that I know.
And I wish it wasn’t so, cause the only thing that anyone should ever know
is that today’s a perfect day
to chase tornados

Jim White - A Perfect Day to Chase Tornados
from Wrong Eyed Jesus

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 14:37  توسط خاشاک  | 

تیغ

از وقتی این دختر وارد زندگیشان شده بود، همه چیز تغییر کرده بود، احساس مرد نسبت به زن و اعتماد زن نسبت به مرد. این دختر دقیقن از همان دخترانیست که زندگی یک زوج را ویران می‎کنند و بیرحمانه بستری برای سوء تفاهم‎ها و درگیری‎ها بوجود می‎آوردند. درحالی که خودشان می‎دانند و می‏‎توانند از آنها پیشگیری کنند، اما حسی عمیق می‏گوید که بگذار همینطور پیش برود.

یک روز زن طاقتش تمام شد. دیگر نمی‎توانست تحمل کند، نمی‏توانست ببیند، نه شوهرش را و نه آن دختر را. بعد از اینکه حرفش دلش را زد از بالکن خودش را به پایین پرتاب کرد. مرد خیلی چیزها را فهمید. اینکه یک دختر با زندگی‎اش بازی کرده و حتا سعی داشته که او را فریب دهد.

دست دختر را گرفت و او را در حالی که جیغ می‏کشید وارونه او را از سقف خانه آویزان کرد. بعد از داخل حمام تیغ ریش تراشی‏اش را آورد و با آن چند ضربه‏ی آرام به گردن دختر زد و منتظر ماند تا خون مثل زمانی که شلنگ آب سوراخ می‏شود خیلی باریک و ظریف از گردنش بیرون بزند. بعد تیغ را داخل دهان دختر برد و دهانش را از دو طرف پاره کرد. طوری که لبها و پوست گونه‏اش چپه آویزان شد. بعد رگ‎های گردنش را کامل با تیغ برید.

مثل ماشین حرکت می‏کرد، مثل روباتی که به هم ریخته باشد. حرکاتش خشک و نامنظم بود. بعد به من نگاه کرد. من تا آن لحظه مثل یک دوربین بودم. احساس نمی‏کردم در آنجا حضور دارم. احساس می‏کردم یک فیلم است و من مشغول فیلمبرداری هستم، یا فیلمیست که دارم می‎بینم. بعد که رو به سوی من کرد و در چشمانم زُل زد، به خودم آمدم و خودم را جزئی از ماجرا دیدم. پله ها را به سرعت پایین آمدم، او هم با همان حرکات ماشینی و ناشیانه من را تعقیب می‎کرد. به در خروجی رسیدم، حسابی از او فاصله گرفته بودم، او راهش را کج کرد و به طرف دیگری رفت. همچنان می ترسیدم.

 

 

این وحشتناک‎ترین خوابی بود که در چند ماه گذشته دیدم. پر از بیرحمی... خواب‎هایم را زیاد جدی نمی‎گیرم. از این خوشم می‎آید که چیزهایی را تجربه می‎کنم  که در دنیا ممکن است هیچوقت نتوانم تجربه کنم. البته شاید تجربه واژه‎ی خوبی نباشد. در واقع نوع برخورد خودم با ماجرا برایم جالب است.

 

گاهی چند روز که می گذرد خواب وحشتناکم برایم مزحک می شود. اولش یکم شبیه به "او یک فرشته بود" شده بود. آخرش هم شبیه به سوئینی تاد! خواب بود و من مسئولیتی در قبالش ندارم!

2 نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 3:35  توسط خاشاک  | 

اسمت چی بود؟

1. مرد یکباره از خواب پرید و به ساعتش نگاه کرد. یک ربع به هشت بود. از روی تخت بلند شد ساعت و عینکش را برداشت و با صدای بلند گفت: "سپیده بیدار شدی؟ چرا منو بیدار نکردی؟". به سمت در رفت، دستگیره را به سمت پایین چرخاند و به سمت داخل کشید. باز نشد.

- اِه...

دوباره در را کشید.

- سپید... کجایی؟ چرا در باز نمی‏شه؟

چند بار پشت سر هم امتحان کرد. دستگیره را با قدرت بیشتری بالا- پایین داد و به سمت خودش کشید، فایده نداشت. کمی قرمز شد. اول آرام و بعد محکم چند مشت بر در کوبید.

- هی... چه خبره؟ بیا درو باز کن... کجایی تو؟ سپیده... تو درو قفل کردی؟ ها؟

 بین هر جمله‏اش چند مشت بر در کوبیده بود. با حالتی عصبی چند بار در را محکم به سمت خودش کشید.

- باز نمی‏شه لعنتی.

صدایش کمی می‏لرزید. چند بار سریع به اطراف نگاه کرد. چیزی نظرش را جلب نکرد. وسط اتاق ایستاد و کمی مکث کرد. به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت. تلفن قطع بود. چشمانش را تنگ کرد. گوشی را محکم کوبید سر جایش. خون به صورتش دویده بود. برگشت کنار در. از سوراخ کلید نگاه کرد. فریاد زد:

- سپیده کجایی آخه؟ مسخره کردی منو؟ بیا درو باز کن. در رو روی من قفل می‏کنی؟

دوباره از سوراخ در نگاه کرد. کاغذی روبروی دیوار اتاق چسبانده شده بود. برگشت و سراسیمه دوروبر را نگاه کرد. روی میزِ کنار تختش، روی میزِ ته اتاق، روی دکور کنار کمد، زیر لحاف، توی قفسه...

- کجا گذاشتم صاحب مرده رو؟

وسط اتاق ایستاد، به چیزی که داخل مشتش بود نگاه کرد. عینک تمام مدت داخل مشت دست چپش فشرده شده بود. شیشه‏اش را پاک کرد و به چشم زد. از سوراخ به کاغذی که بیرون بود نگاه کرد. تقویمی بود که روبروی در اتاقش نصب شده بود. آهی کشید. برگشت، به در تکیه داد و آرام آرام نشست.

- چم شده؟... چه مرگمه؟...

 سرش را داخل دو دستش گرفت و با مشت آرام یه ضربه به شقیقه‏اش زد. صدای جرینگ آمد. کنارش یک کلید از داخل جیبش افتاده بود بیرون. با تعجب به کلید نگاه کرد. لبخند زد و به نشانه ی تاسف سری تکان داد.

- پاک خرفت شدم.

بلند شد و کلید را داخل قفل چرخاند. باز نشد.

 

2. اتاق نسبتن بزرگ و باشکوهیست. پنجره‏هایی با پرده‏های حریر دارد که باد ملایم شب تابستان به راحتی تکانشان می‏دهند. گلدان‏های بزرگ پر از گل‏های رُز، کمی پژمرده و زرد. یک تخت بزرگ دونفره صورتی رنگ با پایه‏هایی استوار که به ظاهر داخل زمین ریشه دوانده، اما تورهایش با باد به هر سو می‏رود. میز بزرگی آنسوی تخت قرار دارد. چیزی شبیه به میز غذا خوری. اما تنها دو صندلی دارد. رویش پر از بطریست. بطری‏های طلایی، آبی، سبز، مشکی، قهوه‏ای، زرد. بعضی خالی بعضی نیمه خالی. آینه‏ای بزرگ با قابی نقره‏ای در اوج ظرافت روبروی تخت قرار گرفته با میز و صندلی ظریفی که لوزم آرایش رویش با وسواسی خاص چیده شده.

مرد از حمام بیرون می‏آید. یک تکه سیم بلند در دست دارد. می نشیند روی تخت. زن داخل حمام است. می‏گوید:

- کجا رفتی؟ مگه نمی‏خوای بیای؟... چیکار داری می‏کنی؟

- رو تخت نشستم دارم سیمها رو لخت می‏کنم.

- سیما کیه؟

این را با لحنی مسخره گفت. شاید به این خاطر که شک داشت مخاطبش بتواند این شوخی را درک کند.

مرد آرام خندید:

- بذار ببینم می‎شه این تلفن رو راه انداخت یا نه. داره عصبیم می‏کنه.

- تو همش عصبی می‏شی، به خاطر یک تلفن مسخره عصبی می‏شی.

- آره دیگه عصبی می‏شم.

سر سیمها را لخت کرده بود. با احتیاط به سیمها دست میزد انگار از اینکه آنها برق ندارند زیاد هم مطمئن نیست. بلند شد و پرده را کنار داد تا اتصال تلفن را پیدا کند. در همین حال گفت:

- چیکار کنم؟ وقتی تلفن قطع می‏شه فکر می‏کنم که گم شدم. فکر می‏کنم از همه جا دورم. هیچکس به فکرم نیست.

بار زنانه‏ی حرفش را با این جمله گرفت:

- احمقانه است. جدن احمقانه است.

صدای شیر دستشویی داخل حمام قطع شد. جایی که زن مشغول شستن چیزی بود. زن از حمام بیرون آمد. بلند قد و خوش ترکیب بود. ساقهای سفیدش از زیر حوله برق می‏زد. روی یک صندلی کنار پنجره نشست و گفت:

- این حس شبها سراغ منم می‏آد. وقتی تو راحت می‏گیری می‏خوابی.

و بعد منتظر ماند تا تاثیر حرفش را ببیند.

مرد از پشت پرده زیر چشمی به زن نگاه کرد و واکنش دیگری نشان نداد. چند دقیقه‏ای به سکوت گذشت.

مرد رشته سیم تلفن را از دو شاخ جدا کرده بود و قصد داشت به کمک سیمی که از حمام آورده آن را به رشته‏ای دیگر که کنار پنجره بود متصل کند. به سمت تلفن رفت و امتحان کرد.

- ای بابا این که وصل نمی‏شه. چیکار کنم؟ یعنی کجاش مشکل داره؟

سیم را جدا کرد و دوباره وصل کرد. تلفن را امتحان کرد. قطع بود.

- نه خیر، درست نمی‏شه. نمی‏دونم مشکلش چیه. تو می‏تونی درستش کنی؟

- من؟

زن با دقت به مردی که پشت پرده خم شده بود و بغض و عصبیت در صدایش بود نگاه کرد.

مرد گفت: نه بابا... خودم درستش می‏کنم.

- برو طبقه ی بالا بگو آقای رستمی بیاد درستش کنه.

مرد چند لحظه مکث کرد. به تلفن خیره شد. چند لحظه بعد با صدای بمی گفت:

- خودم درستش می‏کنم.

 

3. اسمت چی بود؟ پاتو باز کن، زودباش دیگه... بیا اینطرف‏تر، درد می‏کنه؟ می‏دونی کجا رو می‏گم؟ سپیده، موهات خیلی خوشرنگ شده. من اصلن حسود نیستم. صدام کن، زودباش، دوربین داره می‏گیره، فوت کن. فوت کن. میدونی از صبح چند تا خط از مخابرات رو امتحان کردم؟ این هزارمیشه که دور خودم می‏پیچم. تو می‏دونی تلفن چرا قرمز شده؟ این شماره‏ی مجیده؟...

مجید و سمیه می‏خوان از هم جدا بشن. من که می‏گم کار خوبی می‏کنن. طفلی بابای سمیه خیلی حالش خرابه. حالا چون تو می‏گی، کاری ندارم. اما من که خیلی ازش خوشم نمی‏آد. می‏دونی چرا می‏خوان جدا بشن؟ یادم نمی‏آد اما فکر کنم مامان مجید سنش زیاده. چرا؟ اواناهش اومدن. سلام آقای رستمی. نمی‏دونستم که آقای رستمی بابای مجیده. آدمای باحالی هستن. آره.

سیاه شدم. برف میاد، قاصدک سیاه من. چشمام کو؟ باز همه چیز رو فراموش کردی؟ خیلی می‏ترسم، در رو ببند. قاصدک چشم داشت که من رو می‏دید. توپ زیر صندلی سیمانی گیر کرد. آخرین حملات نظامی به کشور ما با شجاعت غیور مردان این سرزمین... مرد غیور در رختخواب من. از مرد بودن چی می‏دونن؟ بزرگ مردان وطن... من آدم خوبی هستم، زنم رو خیلی دوست دارم. سپیده‏ی نازم. من که گاز نگرفتم. چرا گرفتی، آروم تر دیگه. نمی‏دونی پوستم چقدر حساسه. تو فکر می‏کنی کی می‏ریم؟ کجا بریم. من با تو خوشم. خیلی سک سی شدی. همینجا خوبه. بچه هم نمی‏خوام. نمی‏خوای؟ من مشکل دارم؟ چجور مشکلی؟ سپیده، الان خوبه؟ به این سمت بخواب... اینطوری بخواب... پاتو بده عقب. خیلی دوستت دارم... راحتی؟ آره همینطوری خوبه... درد نداری؟ نه خوبه... دوستت دارم. منم خیلی دوستت دارم... من نمی‏تونم. چی؟ نمی‏تونم. دیگه نمی‏تونم. گریه می‏کنی؟ نمی‏تونم. نمی‏تونی؟ مسخره، واقعن که، تو مریضی، چرا از اول بهم نگفتی؟ آره مریضم، از کجا می‏دونستم؟ حالم خوب نیست. پشتت رو به من می‏کنی می‏خوابی؟ پشتت رو به من نکن. به من نگاه کن، تو مردی. آره مَردم. فکر کنم همه‏ی مردا اینطورین. نه فکر نمی‏کنم. فکر کن. فکر کن.

 

- ساعت هفت شده، نمی‏خوای بیدار شی؟

مرد آرام رویش را برگرداند و جواب داد:

- هوم‏م‏م؟ نه... بذار بخوابم.

- بیدار شو دیگه با آقای امینی مگه قرار نداری؟

- حوصله‏اش رو ندارم. چه خوابی دیدم سپید.

- چه خوابی دیدی؟

- هیچی... یادم رفت... ترسناک بود.

- یک چیزایی شنیدم، فکر کنم داشتی از مجید و سمیه می‏گفتی تو خواب.

- آره... مجید و سمیه. دیگه چی شنیدی؟

- هیچی... نمی‏فهمیدم چی می‏گی.

زن از روی تختخواب برخاست و مانتوی مشکی‏اش را به تن کرد.

- من دارم می‏رم.

زن کیفش را سر شانه‏اش انداخت و به سمت در رفت. دستگیره را چرخاند در باز نشد.

- باز در رو قفل کردی؟ چرا آخه؟

- کلید روی میزه.

زن به سمت میز رفت، کلید را برداشت:

- راستی فردا قرار دکتر داری. یادت نره.

- من حالم خوبه. در اتاق رو قفل کن.

زن کلید را داخل قفل چرخاند و گفت:

- خوبه؟! یکم دیگه بگذره اسم من رو هم فراموش می‏کنی. چرا قفل کنم؟

- نمی‏دونم. برو. بذار بخوابم. حالم خوبه. فقط یکم سرم گیج می‏ره.

- چی؟ می‏خوای بمونم؟

- نه نه. برو. برو. در رو قفل کن.

 

2 نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 17:21  توسط خاشاک  | 

کاشی قرمز

آن زمان اتاق پذیرایی ما دو تا پنجره ی بزرگ داشت، از زمین تا سقف. مادرم صبح ها پرده ها را کنار می کشید و آفتاب وسط اتاق پهن می شد.

برادرم مصطفی کاشی های کوچک داخل قوطی فلزی سبز را کف اتاق می ریخت. من منتظر می ماندم تا همه را بچیند. از صدای بهم خوردن کاشی ها خوشم می آمد. بیشتر کاشی ها سبز بود، چند تایی آبی و سفید، و فقط یکی قرمز. کاشی قرمز دوبرابر بقیه ی کاشی ها بود، انگار دوتا کاشی به هم چسبیده بود. سطحش خیلی براق بود، و من جلوی آفتاب نگه اش می داشتم تا ببینم نور را تا چه حد منعکس می کند.

من و مصطفی فکر می کردیم که آن خیلی با ارزش است، چون هیچ کجا همچین کاشی بزرگ و خوش رنگی ندیده بودیم. البته من آن کاشی را از گوشه ی کوچه پیدا کرده بودم، اما دلیل نمی شد با ارزش نباشد، انگار خدا آن را برای ما فرستاده بود، کاشی زیر نور آفتاب می درخشید اما کسی در آن کوچه ی شلوغ آن را ندیده بود، در غیر این صورت حتمن بَرش داشته بودند. شاید این فقط من بودم که آن را می دیدم.

 

یکی از روزهای شهریور بود که مامان و بابا از صبح زود رفته بودند قوچان، عروسی دختر عمه ی بابام و قرار بود تا بعد از ظهر برگردند. من و مصطفی مثل همیشه در قوطی کاشی ها را باز کردیم و آن ها را روی سرامیک های کف پذیرایی ریختیم. مصطفی پشت به آفتاب روبروی من نشسته بود. خودم و کاشی ها را کنار کشیدم تا از زیر سایه ی مصطفی بیرون آمده باشم و در حالی که آفتاب صورتم را گرم می کرد درخشش کاشی ها را ببینم. اما کاشی قرمز نبود.

من به او مضنون بودم، او به من. یک صحنه ی حماسی کوچک براه افتاد. نمی دانم این موجود کوچک از چه ساخته شده بود. یک مشت استخوان بود مثل خودم اما من را براحتی به زمین می زد. با این که یکسال هم از من کوچک تر بود، من حریفش نمی شدم. گاهی شرمنده خودم می شدم. و بعد خودم را دلداری می دادم. چون فکر می کردم که به جای آن من زرنگ تر هستم، با هوش ترم، فهمیده ترم. اما نبودم. فروتنانه باید بگویم، او حتی باهوش تر بود. نمره های من بهتر بود اما او درس نمی خواند. اگر می خواند بی برو برگرد از من بهتر بود.

 

نبرد تن به تن هر دوی ما را خسته کرده بود. برای اولین بار در این مبارزه توانسته بودم او را به زمین بزنم و پیراهن سبزش را به سرش بکشم. مصطفی در حالی که نفس نفس می زند گفت: "میلاد بسه، بسه نامرد... من زود ولت می کردم دیگه... پاشو پهلوم درد گرفت". دلم سوخت اما بلند نشدم. دستهایش را محکم گرفته بودم. شروع کرد به جیغ زدن. حس کردم پایم واقعن پهلویش را اذیت می کند. چند لحظه بعد سریع از رویش بلند شدم و یک گوشه ایستادم و منتظر ماندم تا ببینم چه می کند. آرام بلند شد پیراهنش را درست کرد. صورتش سرخ شده بود، به من نگاه کرد. در چشمهایش نگاهی آشنا می دیدم، فقط زمانی که حسابی دلخور می شود اینطور نگاه می کند. اما من واقعن قصد نداشتم او را ناراحت کنم. واقعن قصد نداشتم.

یاد روزی افتادم که توی حیاط خانه ی مادر بزرگ نصفه اناری که زندایی داد را می خواستم با او نصف کنم. نصف کردم، نصف انار من پر از دانه های شفاف و قرمز بود و نصف او همه اش سفیدی بود. از آن سفیدی هایی که طعم گس دارد و رویش دانه های انار مرتب چیده شده اند. او اعتراض کرد که "مال من انار ندارد" من گفتم: "داخل آن سفیدی ها دانه های انار است، بخور تا بفهمی". در آن روز هم همین نگاه خاص را در او دیدم. یکجور ناباوری در نگاهش بود.

 

با سرعت دوید به طرفم. به خودم آمدم. برگشتم. کمد را گوشه اتاق دیدم. رفتم داخل کمد. در را از پشت محکم گرفتم. صدای پاهایش را روی سرامیک ها شنیدم که آمد طرف کمد و شروع کرد به کشیدن در. زیاد دوام نیاوردم. در را رها کردم. سریع خودم را روی پتویی که گوشه ی کمد بود انداختم و سعی کردم آن را دور خودم بپیچم. مشت و لگد ها را حس می کردم. کمد به شدت تکان می خورد. یک لحظه حس کردم که در هوا معلقم، مصطفی جیغ کشید. کمد با صدای عجیبی واژگون شد.

شانه ام به شدت درد می کرد. اشکم در آمده بود و نفس نفس می زدم. پتو را کنار زدم. چیزی نمی دیدم. چشم هایم هنوز به تاریکی داخل کمد عادت نکرده بود. صدای مصطفی در نمی آمد. آرام تکانش دادم: "تو حالت خوبه؟ من شونم خیلی درد میکنه..." نتوانستم از درد جلوی خودم را بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. مصطفی جوابی نداد. خیلی نگران بودم، می لرزیدم. داخل کمد گیر افتاده بودیم. با دستم دیوار پشتی کمد را فشار می دادم شاید باز شود یا بشکند. سقف کمد پر از شکاف های باریک بود. اندکی نور به داخل می آمد. از داخل شکاف ها بیرون را نگاه کردم.  اتاق خیلی آرام بود. آفتاب همچنان وسط اتاق بود انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود. به دشواری مایع قرمز رنگی که از زیر کمد روی سرامیک های سفید در جریان بود دیدم و کم کم محدودی دید من را کامل پوشش داد. احساس کردم سرم گیج رفت...

 

با زنگ تلفن چشمهایم را باز کردم. پیام گیر فعال شد: "بچه ها چرا گوشی رو بر نمی دارین؟" مامان بود. صدای موسیقی و جیغ و داد می آمد. مامان تقریبا داد می زد تا حداقل خودش صدای خودش را بشنود. اما من راحت می شنیدم که چه می گوید: "من و بابا امشب خونه عمه مریم می مونیم. زنگ زدم خاله سمانه با علی آقا امشب بیان پیشتون. اذیتشون نکنین. در زدن، زود در رو باز کنین... خوب نیست من دوباره زنگ بزنم. هر وقت اومدن بهشون بگین یک تماس با من بگیرن. خداحافظ". مصطفی نه تکان می خورد نه جواب میداد. دست زدم به سرش، خیس خیس بود. چکار باید می کردم. شانه ام باد کرده بود. دیگر تکان هم نمی توانستم بخورم. از بین شکاف ها به بیرون خیره شدم. بعد از ظهر بود و خورشید تا لب پنجره پایین آمده بود. این پنجره هم صبح آفتاب داشت هم بعد الظهر. همیشه برایم سئوال بود. اما الان دیگر نیست. سرامیک های بزرگ سرخ را می دیدم که بزرگ و بزرگ تر می شدند و مصطفی سرد و سردتر.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت 19:12  توسط خاشاک  | 

عصای سفید

پیرمرد تازه چُرتش گرفته بود که صدای بلندی چُرتش را پاره کرد. سرش را بلند کرد، پشت سرش را نگاه کرد. روی میز خم شد، دستان لرزانش را تکیه گاه قرار داد و بلند شد.  به سختی حرکت کرد. اتاق نیمه تاریک بود. روبروی کمد کهنه ای ایستاد که تنها یک در داشت و رویش لکه های تیره ای دیده می شد. پنجره ی کوچکی بالای کمد بود، تقریبا در ارتفاع دو متری. از آنجا اندکی نور به داخل می آمد. پیرمرد حرکت کرد و چند لحظه بعد با چهارپایه ای در دست بازگشت. چهارپایه را آهسته روبروی پنجره قرار داد. کمی عقب آمد. نگاه کرد. دوباره به سمت چهارپایه رفت و آن را یکی دو سانتیمتر به سمت چپ کشید. دمپایی های وصله شده را از پایش به آرامی در آورد. دستش را به کمد گرفت، پای راستش را روی چهارپایه گذاشت. با دست چپش روی کمد فشار آورد، و با دیگری گوشه کمد را محکم گرفت. بالاخره خودش را بالا کشید. کمی استراحت کرد. همراه با صدای نفسش صدای خس خسی می آمد. قامتش را راست کرد. دستش را لبه ی پنجره گذاشت و بیرون را نگاه کرد. چشمانش را کمی تنگ کرد. برای چند ثانیه لرزش بدنش متوقف شد. صدایی شبیه به سکسکه از او شنیده شد اما بسیار آرام. چشمانش پر از اشک شد و با صدای آهسته ای شروع کرد به گریستن.


پیرمرد تلفن را برداشت: "الو... بله خودم هستم...خواهش می کنم... بله، گوش می کنم شما بفرمایید." پیرمرد همانطور که گوش می داد برگهای خشک شده گلدان را میچید. "عذر می خوام، اما تا جایی که به خاطر دارم شما گفته بودید که چندان دقیق نمیشه گفت و من به واسطه ی همین بود که مراجعه نکردم" به سرفه افتاد و کمی مکث کرد دوباره مشغول کندن برگهای خشک شد. "چشم، حتما میام... خدا نگه دار".


شیر داخل دستشویی چکه می کرد و شلوار پیرمرد را اندکی خیس کرده بود. چهره ی پیرمرد سرخ بود و قطرات عرق بر روی پیشانیش به هم می پیوستند و قطرات درشت تر را تشکیل می داند که گاهی از روی شقیقه اش به پایین سرازیر می شدند. سرش را پایین برد، به مایع نارنجی که اندک اندک روی سرامیک سفید میریخت چشم دوخت. چکه کردن شیر شدت یافت. پیرمرد نفس نفس می زد. به شیر نگاه کرد. سعی کرد پیچ زیر شیر را با انگشتش سفت کند. تغییری ایجاد نشد. چند بار به شیر ضربه زد. پیچ در رفت. آب فواره زد. پیرمرد با دستش جلوی آب را نگه داشت تا خیس نشود، چندان فایده نداشت، آب به هوا می پاشید. به خودش فشار می آورد تا کار را تمام کند و زودتربرخیزد.


پیرمرد درِ حیاط خلوت را باز کرد، دستش را به درگاه گرفت و دمپایی هایش را با دمپایی های سبز گشاد عوض کرد. هوا هنوز اندکی روشن بود. به سمت حوض رفت. با احتیاط لبه ی حوض نشست. چشمش به جنازه ی دوتا ماهی عید افتاد که انگار مدتهاست مرده بودند و به خاکستری شده بودند. چند تا زنبور زرد روی جنازه ها نشسته بودند. چهره گچی پیرمرد اندکی تغییر کرد، گوشه چشمش چند چروک کوچک افتاد. به ظاهر می خندید. کمی بعد خنده اش واضح تر شد. غروب شد. موذن شروع کرد به اذان گفتن. دسته ی کلاغ ها از روی درخت کاج بلندی که وسط حیاط مسجد بود به هوا برخواستند. برای لحظه ای هیچ ستاره ای در آسمان دیده نشد. پیرمرد همچنان می خندید.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 20:16  توسط خاشاک  | 

تب

"نه، من گریه نمی کنم. اینقدر تب دارم که مغزم آب شده از و چشمم بیرون می زنه. احمق تو اگه جای من بودی که چشمهای گشادت از من هم سرخ تر می شد. اون دو تا تخم مرغ آب پز که از دو شکاف صورتت بیرون زده حتما می ترکید و روی صورتت پخش می شد."

 

"سگ ترسو، هی، با تو هستم، چته؟ چرا صورتت سرخ شده؟ اوه اوه چقدر داغی، سو هات، جاست لایک ا نستی بچ. پاشو گندی که زدی رو باید تمیز کنی. چی مرگت کرده بودی؟ هنوز باورم نمی شه که دختره رو ول کردی و زدی به چاک، چی لای پاته؟ منگوله؟ زنگوله؟"

 

"چقدر تو دوست داشتی هستی؟ چقدر؟ وقتی راه میری، وقتی می خندی، صورت چرکت رو چقدر دوست دارم، بوی عرقت رو دوست دارم. من لال میشم، هیچ نویسنده ی احمقی نمی تونه تو رو توصیف کنه. می بینی که قلبم داره تو زیرپوشم تکون می خوره؟ دستت رو بذار اینجا. این.. چی بود؟!"

 

"هی، هی، تو... تو کی هستی؟ هی، زنده ای یا نه؟ هی، من چشمام بسته است، این مادر قبه ها چشمامو بستن، تو چشمات بازه؟ ها؟ نچ، یه چیزی بگو دیگه مادر مرده. داره صداشون میاد، تو میدونی ما اینجا چه گهی می خوریم؟ تو قاسم رو میشناسی؟ نفس میکشی که؟ صدای نفست میاد."

 

یک راهروی بزرگ، نیمه تاریک. سمت چپ تا انتهای راهرو از سقف تا زمین پنجره است. حداقل نصفشان شکسته. بعضی از آنها رنگی هستند، سبز یا آبی، بد رنگ. آنطرف، خورشید پیدا نیست اما هوا هنوز روشن است. همه چیز محو است، انگار از پشت پلاستیک دنیا را می بینی. انتهای راهرو دوتا اتاق است. خاکستری یا آبی نفتیِ خیلی روشن. داخل یکی پر از برگ خشک است، پنجره بزرگش رو به باغ پشتیست، برگها کارِ باد است. اتاق کناری پنجره ندارد، یک فایل بزرگ دارد به اندازه یک یخچال، فلزی، زنگ زده. کف اتاق پر کاغذ است. همه چیز منطقیست، بگو داخل اتاق چیست تا بگویم کف اتاق را چه پوشانده. یک جنازه؟ خون.

 

کاروان، از مدل های خیلی قدیمی، انگار در این شهر هیچ چیزی نو نیست. کنارش یک بشکه ی بزرگ است، بوی ادرار می دهد. یک چراغ داخلش روشن است. پِر پِر می کند، برقش ضعیف است. یک مرد قد کوتاه کچل بیرون آمد. نزدیک بشکه زیپش را کشید پایین، دست برد به داخل ، چشمهایش را تنگ کرد، دماغش را بالا کشید، زیر چشمش چند تا چروک افتاد، انگار چیز سخت یا سفت یا دردناکی را می خواهد پیدا کند. پیدایش کرد، بیرون کشید و شروع کرد به شاشیدن، سرش را چرخاند به سمت پنجره کاروان، همزمان گفت: "چقدر تو دوست داشتی هستی؟ چقدر؟ وقتی راه میری، وقتی می خندی. صورت چرکت، بوی عرقت. هه هه هه... میشنوی چی میگم؟" صدای یک زن از داخل کاروان آمد: "آره، عشق من، فکر کنم یکم تب دارم، زود بیا تو درو ببند" مرد گفت: "چشم الان میام، بیا امشب تخم مرغ بخوریم، تخم مرغ آب پز، که از شکافمون بزنه بیرون". زن گفت: "چی؟ تخم مرغ چیکار شده؟". مرد سرش را پایین برده بود تا با دقت زیپ را ببندد، مبادا چیزی جا بماند، دوباره سرش را برگرداند به سمت پنجره و گفت: "میگم، امشب زحمت نکش تخم مرغ می خوریم دیگه، تخم مرغ آب پز". بعد یک داس را از پشت بشکه بیرون کشید و با انگشت شستش تمییزش کرد و در همین حین گفت: "شایدم تو رو امشب واسه شام خوردم". زن گفت:" من رو بعد از شام می خوری" و از ته دل قهقه زد. مرد اِه اِه خندید و داخل شد.

 

"ستار... خیلی درد داره؟ من نمی خوام... نمی خوام... نمی... نمی خوام ناخونامو بکشن، نه، نه، نه..." دیگر صدایش واضح نبود. اشک می ریخت و نامفهوم حرف می زد. چند دقیقه بعد کمی به خودش مسلط شد، حرف که می زد انگار داشت آرام جیغ می کشید: "چیکار کردیم؟ مگه ما چه گهی خوردیم ستار، ها؟ من که همه چیز رو درباره ی اون تخم سگ گفتم، هی ستار، می لرزی؟ خیلی ازت خون رفته." چشمش به خونهای کف اتاق که افتاد سرش گیج رفت، بی هوش شد.

 

" دکتر... جناب دکتر، حواستون با من هست؟ این زایمان همسر آقای قاسمی که دو ساعت پیش بود یادتونه؟" دکتر از بالای عینکش نگاه کرد به مرد قد بلند جوانی که روبرویش، روپوش سفید بر تن ایستاده بود. "بله معلومه که یادمه. بچه مرده؟". دکتر جوان گفت: "نخیر خیلی هم سالمه، قدش 49 سانته، وزنش 2 کیلوه"

- چی؟

- آنانسفالی داره.

- خب پس مرده.

- نخیر زنده است.

- یعنی بچه بدون مغز به دنیا اومده و زنده است؟ خوندن و نوشتن هم بلده؟!

- ببخشید دکتر اما من جدی هستم، الان تو بخش 32، میتونین بیاین ببینین، نفس می کشه حرکت می کنه، گریه می کنه.

دکتر خشک شده زل زده بود به دکتر جوان، چند لحظه بعد تنها لبهایش تکان خورد و گفت: " بچه رو بیار اتاق کناری، زود، به هیچ کس نگو، زود باش."

- چی؟ یعنی چی؟

- تو نمی فهمی بچه جان، زود باش.

دکتر جوان بچه را داخل یک ملافه ی سفید پیچیده بود و آورد داخل اتاق دکتر.

- چرا آوردی اینجا؟ اشکال نداره بیا اینطرف.

دکتر ملافه را از روی صورت بچه کنار زد، بچه پوست کبودی داشت، سرش خیلی بزرگ بود و شکل عادی نداشت، لب شکری بود، و از داخل دهان بینی و گوشش کمی چرک سبز بیرون زده بود، ابروهایش کاملا رشد کرده بود و روی پیشانیش چروک های قرمز و متورمی بود. چهره اش بیشتر به پیر مردهای کچل و دیوانه می مانست تا بچه ای که تازه به دنیا آمده. بچه شست دکتر جوان را گرفته بود و آرام سعی می کرد آن را به طرف دهانش ببرد، اما ناگهان شست دکتر را رها کرد و به روبرو خیره شد، چشمهایش خیس بود و کم کم قطرات اشک سرازیر شدند، کسی چیزی نمی گفت، هر دو نفر به صورت بچه خیره شده بودند. یک نفر در را باز کرد، یک زن بود، پای چشمهایش کبود بود. خیس عرق بود. نزدیک آمد، دکتر سعی کرد روی بچه را بپوشاند. زن گفت: "من... من مادرشم، از من مخفیش نکنین، بچه خودمه، عزیز دل خودمه" نزدیک آمد، پارچه را کنار زد، از دهان بچه خون می آمد، مادر شد مثل یک تکه یخ. لبهایش تکان خورد: " نه، اون گریه نمی کنه، اونقدر تب داره که مغزش آب شده از چشمش زده بیرون".

داخل کاروان مرد کچل و همسرش تخم مرغ می خوردند و به نظر خوشحال می آمدند. مرد گفت:" حالا داس میخواستی چیکار کنی؟ یعنی چهار تا علف با دست کنده نمیشن؟" بعد داس را به زنش داد، زن قابلمه را برداشت و برد انتهای کاروان و گذاشت روی سکو، وقتی برگشت مرد دستش را کرده بود داخل زیر پوشش و نزدیک سینه اش را می خواراند. زن داس را محکم توی کمر مرد فرو کرد. خون فواره زد.

2 نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 22:56  توسط خاشاک  | 

صدایی می شنوی؟

کش آمدن یک دستکش کرم رنگ ، کیپ تمام انگشتانم را می پوشاند، شبیه به حنجره بریده شده است، این چه جور صدایی است؟ این مربوط به نوار و ضبط صوت بود. حالا حامله شده؟ باز همان دستکش صدای همان دستکش، این یکجور فنر بود، در کل شبیه به همان بادکنی است که فشارش بدهی، اینجا صدای ظرف و اسباب داخل آشپزخانه می آید، صدای همان آدم حنجره بریده، نه، نیمه بریده، حالا سعی دارد در داخل یک لوله پلاستیکی بزرگ آواز بخواند، من تجربه اش را داشته ام، مثل وقتی توی شیلنگ داد می کشی، چجور صدایی می شنوی؟ جیغ نکش. حالا یک نفر مثل اینکه می گوید که می خواهد همه را بکند، اما خدا وکیلی زیاد به نظرم زشت نرسید، یک نفر دانه های شن را روی زمین می ریزد. از اول. قلم که روی کاغذ کش می آید. منظورم قلم نی است. ادامه دارد. تو رو خدا ساکت باش، من رو می ترسونی. با ناخن روی شیشه می کشد. حالا بهتر است. تیش تیش. غیج، اصلا تو صدا نداری که. بگذار همینجور وق بزند. خرده شیشه. باز دوباره؟ صدای موتور مسابقه خیلی زیاد است. اینجاش خنده داره مثل همان بادکنک که گفتم. کر کردی من رو. ول کن دیگه. این آخرش اصلن ریده است به همه ی کار. شوهر داره؟. آها، ضربان قلب، فهمیدم. اما با این ضربان قلب حتما طرف مشکل داره، قبول داری؟ این چی بود؟ یک تکه سیم را که خیلی سفت از دو طرف بکشی، بعد فرض کن که به چیز محکمی کشیده بشه، چه جور صدایی داره؟ همونه. یک چیزی که از بیخ گوشت بگذره، خیلی سریع، لامذهب، ولش کن، ولش کن، اذیت می کنی ها، الان مامانم میاد. چرا خونی شد؟ ول کن گفتم احمق، این چه صدایی است؟ گوش کن. با ما که کاری نداره، ها؟ پاشو گذاشت رو شیشه. بطری های سرکه سبز رنگ است. این خون تو بود؟ می ترسم، بذار بره، ولش کن تو رو خدا. بادکنک سیاه تا به حال دیدی؟ چهاردهم آبان. سفید شده مثل مرده. آخ اگه گیر من بیوفتی تو. چاغو رو دستش دیدی؟ دوتا، یکی سفید یکی خاکستری. اینجا نریز احمق همه می فهمن. باز هم بدون صدا بهتر است. خیلی درد داری؟ هنوز داره خون میاد ها. سونی نارنجی، گیره سرش اینجا جا موند. اگه طلا باشه دیگه نقره ای که نیست خب کس خل. برو درو ببند یخ کردم. برگهای سبز و زرد، وسط حیاط ما. رنگش یک چیزی تو مایه های سبز یشمی بود. بده من تو چس دود می کنی. حالا چرا به خودت فحش میدی؟ موسیقی چیز خوبیست، موسیقی رنگ ندارد، دیده هم نمی شود. نگو که از این به بعد میخوای اینجوری بنویسی. آدم خطرناکیه. اگه اومد، نگی بیاد تو ها. رنگش پرید. شنیده نمی شود اما دیده که می شود. منظورش ناخن بود یا میخ؟ هی، یو ریلی فاکد آپ من. میخ را روی شیشه بکشی چه صدایی دارد؟ کف دهان او هم همان رنگ بود. خب کاندوم چرا نذاشتی خره؟ به خدا خسته شدم، خیلی خسته شدم. دی جی بودن بهتر است یا فوکو بودن؟ هنوز نفس می کشه. خونها رو چه جوری پاک کنیم؟ اومد اومد. تو گفتی دختره رو فراموش کردی که. من دیگه عجب خری بودم. جن وجود ندارد. کسی از خوابیدن زیر درخت توت نمرده است. تقصیر خود خرش بود، من که این همه دوستش داشتم. حیف که نمی تونم فحش بدم. کی ساخته؟ هی بنویس هی پاک، خل شدی؟ بهترین اثر متعلق به قرن هفدهم را از زیر شکم تا گردنش کشیدم. چه بویی داره تخم جن. اینجا پس نیاری ها. یک لحظه وقتتون رو بگیرم؟ ممنون. چرا گذاشتی تو رو بزنه، پس چاقو رو واسه چی برده بودی؟ خیلی خوشگله ها. ببین رگم چه جوری باد کرده. به عنوان هدیه یک کیف خاکستری زشت خرید. بیا پولا رو هم برداریم. تو رو خدا ولش کن خیلی میسوزه. پازل که نیست بخوای سرهمش کنی. از عقب یا از جلو؟ تو که گفتی دختره. ریدن؟ علم بهتر است یا هنر؟ شلوار راه راه آبی و سفید مثل پرچم آرژانتین. زود خوب میشی نترس. بهتر، از همه بهتر. تریاک، هرویین، کدوئین، همه از خانواده مورفین هستند. یک لحظه هم فکرش از کلم بیرون نمیره. نزدیک بوده رگت رو پاره کنه ها. بوی گند که میگوییم هم در هر صورت یک ترکیب شیمیایی است، یادتان رفته؟ راحت شدم. یا مال من باشه یا مال من باشه. پاشو بریم دختره داره میاد. خونریزیش بند نمیاد. میمیره. گریه نکن.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 0:59  توسط خاشاک  |