تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
دارایی‌ها و سرگرمی‌ها

 

نوشتن در وبلاگ احتیاج به یک سری چیزها دارد که یکی از مهمترین‌هایش داشتن دل خوش یا ناخوش است در حال حاضر من هیچکدام را ندارم. من یک لیوان دارم که داخلش هم شیر و هم دوغ می‌خورم و تا وقتی فقط این دو را خورده باشم از شستنش خودداری می‌کنم (مگر اینکه مثلن چای یا نوشابه بخورم). من یک رو تختی خاکستری رنگ دارم که شرط می‌بندم مادرم برای این خریده است که چرک بردار باشد. یعنی به جای دو ماه، هر شش ماه بشویم‌اش (شش ماه شد و من جمعش کردم، مچاله کردم داخل کمد).

من یک دفترچه‌ی قرمز رنگ دارم که رویش گل‌های آبی و زرد دارد. این را همراه با یکسری چیز دیگر مفت به پدرم دادند و او محض اینکه رنگ‌هایش مایه آبروریزی‌اش است به من داده است. من تمامش را سر کلاس جزوه نوشتم و حالا تمام شده است. من یک چمدان سیاه دارم که تنها دوبار مسافرت بردمش و طی این دوبار آنقدر کف زمین کشیدم‎اش که چرخ‌هایش به‌کل ساییده شدند. من یک کمد دارم که سه ماه طول کشید برایش قفل و پیچ مناسب پیدا کنم تا بتوانم درش را قفل کنم. از آن وقت تا به حال درش را قفل نکرده‎ام. اصلن چرا باید قفل کنم وقتی داخلش فقط رخت چرک است؟

من یک تخت دارم که طولش از قد من کوتاه‌تر است. برای همین شب‌ها همیشه پاهایم از ته تخت بیرون می‎زند و روی ساق پایم رد می‎اندازد. من یک ماژیک "های لایت" آبی دارم. اما وقتی ازش استفاده می‎کنم دیگر نمی‎توانم آن خط را بخوانم چون خیلی تیره است. ما یک بغل روزنامه داریم که موقع غذا خوردن ازشان به عنوان سفره استفاده می‌کنیم. ماه‌هاست که این کار را می‌کنیم اما از تعداد روزنامه‌ها کم نشده. برکت دارند. اما چون همه‌شان مربوط به یک شماره است من همیشه غذا خوردنم همراه با دیدن یک‌سری تصاویر و نوشته‌های تکراری است. می‌ترسم آخر با دیدن عکسِ رئیس شرکت ژنرال‌الکترونیک بزاقم ترشح شود.

کنسرو بادمجان بهروز نخرید. ما داخل دلستر قرص مخمر انداختیم و شیشه‌ها را یک هفته در کمد نگه داشتیم. بعد از یک هفته خوردیم. مستی‌اش ترکیبی از تلقین، سیگار و عصاره‌ی مالت بود. ما یک جارودستی، از این رو زمین کشیدنی‌ها که نمی‌دانم اسمش چیست، خریدیم و ازش استفاده کردیم. من تا به حال ندیدم که این وسیله واقعن جایی را تمیز کرده باشد. هر چه جمع می‌کند دوباره پس می‌دهد. وقتی درش را باز می‌کنم می‌بینم هیچی داخلش نیست. من مانده‌ام این ابزار چطور دوام آورده و تولید می‌شود.

جواد یک مایع دستشویی دو هفته قبل از اینکه من به تهران بیایم خریده بود. الان یک چهارمش را مصرف کرده است. شیرین یکسال جواب می‌دهد. یک اتو هم دارد که ترموستاتاش (یا هرچی اسمش هست) خراب شده. برای همین باید خودمان خاموشش کنیم. ملت آنقدر ترس سوزاندن لباس با اتو دارند که عملن از فشاری که با اتو بر لباس می‌آورند گرمش می‌کنند. مثلن خود من تا به حال با اتو لباس نسوزاندم اما تا جایی که بخواهید لباس اتو کردم که هیچ فرقی با اتو نکرده‌اش نداشته است.

اگر می‌خواهید در خوابگاه یک مستراح اختصاصی خود شما باشد و کسی از آن استفاده نکند دو کار انجام دهید: یک، دورترین مستراح را انتخاب کنید. دو، وقتی از مستراح بیرون می‌آیید درش را ببندید، با این کار مردم فکر می‌کنند که خراب است یا کسی داخلش است و باور کنید این فرضیه هیچوقت مورد آزمون واقع نمی‌شود. اگر جواب نداد یک تکه کاغذ بچسبانید و رویش بنویسید "خراب است".

یکی از سرگرمی‌های من در مورد مترو و بازارها نگاه‌کردن به برخورد مردم با پله برقی است. یکبار شاهد بودم خانومی لباس یا چادرش برای لحظه‌ای لای پله برقی گیرکرد و افتاد روی پله. شروع کرد به جیغ‌کشیدن، جیغ‌هایی که نمونه‌اش را تا به حال ندیده بودم. برای یک لحظه موهای تنم سیخ شد و پله‌های در حرکت را موج‌های متلاطم رودخانه دیدم و آن بخش دندانه‌دار پله را تمساح‌هایی که دهان بازکرده‌اند تا پاهای چاق خانوم را گاز بگیرند. خانوم هم گمانم چنین می‌دید. کمی بعد لباسش آزاد شد اما همچنان نشسته بود و جیغ می‌کشید و با پله‌ها به طبقه‌ی پایین می‌رفت. همه شوکه شده بودند و فقط نگاه می‌کردند. کسی نرفت آنطرف رود جنازه را از آب بگیرد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/23ساعت 18:22  توسط زیرزمین  | 

انسانِ فوتبال بین

یادم نیست بازی چه تیم‌هایی بود اما یکی از بچه‌ها از من پرسید طرفدار کدام یکی هستی؟ گفتم خیلی فرق نمی‌کند اما این یکی (مثلا آلمان) بهتر است. چند دقیقه گذشت برگشت به من گفت «بیخیال، بیا طرفدار اون یکی باشیم، اون ببره بهتره. یه تیم ضعیف هم بیاد بالا بد نیست». کاری ندارم که گاهی بعضی از ما دوست داریم تیم‌های ضعیف ببرند، مشکل این جمله در این است که ادعا می‌کند با طرفداری ما از آن یکی تیم شانس بردش بالا می‌رود! شاید خنده‌دار باشد اما من شک ندارم که اکثر ما [از جمله خودم]، وقتی فوتبال (یا شاید سایر ورزش‌ها را نیز) می‌بینیم عمیقن این تصور را داریم که خواست و اراده‌ی ما در تعیین نتیجه‌ی بازی موثر است. برای همین گاهی به طور مضحکی زمان می‌گذاریم و فکر می‌کنیم «خب حالا بین این دو تا تیم طرفدار کدام باشم که وقتی دور بعد به تیم محبوبم خورد کار تیم ما راحت باشد؟!» بعد شروع می‌کنیم از فاصله‌ی چند هزار کیلومتری به تشویق کردن و فریاد کشیدن تا به این شیوه به تیم مورد علاقه‌مان کمک کنیم. از اینجا بگیرید تا رفتارهای خرافاتی زمان دیدن بازی‌های خیلی حساس، تا لگدهایی که کاملا رفلکسی زمانی که بازیکن مورد علاقه‌ی‌مان در محوطه‌ی جریمه یک پا دو پا می‌کند می‌زنیم. این فاصله‌ی طولانی و این تصویرِ مجازیِ همراه با تاخیر هیچکدام به اندازه‌ی تمرکز بر روی حادثه‌ی در حال مشاهده (و اهمیتی که در ذهنمان برایش قائلیم) موثر نیست.

احتمالن در اینجا یکی از ویژگی‌های تکاملی انسان درگیر است. برای چشمِ ما و پردازش‌های ناخودآگاهی که در مغز روی می‌دهد تصویر تلوزیون عین روبرو بودن با واقعیت است. اجداد انسان و حتا اجداد دیگر  جانداران هرگز شاهد واقعیت غایب و در عین حال حاضر نبودند! در نتیجه هیچ مکانیسمی هم وجود ندارد که بین این دو بطور تکاملی تفکیکی قائل شود. جز اینکه ما "آگاهانه" با دانشی که از طرز کار تلوزیون، شبکه‌های تلوزیونی، فیلمبرداری و غیره داریم تلاش می‌کنیم این تفاوت را ایجاد کنیم. زمانی که حادثه زیاد برایمان حساس نیست اغلب موفق می‌شویم، زمانی که حساس است مدارهای سطح پایین‌تری که تکامل در مغز ما جای داده است فعال می‌شوند، به این علت که سریع‌تر هستند. دلیل اینکه می‌گویم سطح پایین، کم اهمیت بودن این مدارهای مغزی نیست بلکه پایین بودن به جنبه‌ی فیزیکیِ اجزاء مغز دلالت دارد. کرتکسِ مغزِ ما بالاترین و خارجی‌ترین لایه‌ی مغز است (همان سلول‌های خاکستری معروف). جایی که آگاهی، تفکر و دیگر خصیصه‌های پیشرفته و جدید مغز ما پدیدار می‌شود. در سطوح پایین و اصطلاحن در عمق مغز سیستم لیمبیک و دیگر اجزا مغز قرار دارند که کاکردهای غریزی و ناخودآگاه را بر عهده دارند و فعالیتشان با سرعت بیشتری نسبت به کرتکس روی می‌دهد (به این دلیل ناخودآگاه هستند که به سطح کرتکس نمی‌آیند). مثلن شما احتیاج به زمان ندارید که از عنکبوت پشمالوی درشتی که روی پایتان نشسته بترسید. چون این پردازشی است که در سطوح پایین‌تر مغز روی می‌دهد و شما بطور غریزی برای ترسیدن از آن آماده هستید. فکر می‌کنم که متوجه شده‌اید که این اجزاء سطح پایین همان بخش‌هایی از مغز هستند که ما با اغلب جانوران به اشتراک داریم (گرچه مغز تعدادی از آنها دارای کرتکس است اما نه به بزرگی و ضخامت کرتکس مغز انسان).

طبعن زمانی که ما بازی/رقابت/ نبردِ واقعی را از نزدیک مشاهده می‌کنیم گمان می‌کنیم که تشویق، سر و صدا، تحقیر و سایر رفتارهایمان در کنش و واکنش دو طرف رقابت تاثیر گذار است. از این رو خودمان را کاملن در ماجرا درگیر حس می‌کنیم چون احتمالن بردِ طرفِ ما، بردِ خودمان به حساب می‌آید و ممکن است حتا از نظر جانی و مالی سود و ضررش متوجه ما و گروهمان باشد. در نتیجه با توجه به اینکه انسان موجودی اجتماعی است مغز ما به خوبی با این رقابت‌ها و نبردها آشناست. زمانی که با انسان به عنوان "موجودِ اجتماعی" روبرو هستیم بحث جایگاه اجتماعی، اعتلاف‌ها، حمایت‌های گروهی و زیر گروه‌هایی که در اجتماع تشکیل می‌شود غیر قابل چشم‌پوشی است. از طرفی با تصویری روبرو هستیم که مغز بطور ناخودآگاه آن را واقعی می‌پندارد. به خصوص اگر به آن بیش از حد اهمیت دهیم که این باعث می شود سطح اضطراب‌مان بالا برود و هرچه بیشتر از تفکر منطقی و پردازش‌های آگاهانه دور شویم به این شیوه احساسات بر ما مسلط می‌شود و این جایی است که رفتارمان را به دست سیستم‌های سطح پایین‌تر مغز می‌سپاریم. دقیقن به همین دلیل زمانی که تیم‌مان می‌برد احساس شادی و موفقیت می‌کنیم (و حتا به دوستان و در و همسایه شیرنی می‌دهیم، معلوم نیست دست آورد ما این وسط چه بوده است!) و زمانی که می‌بازد فوق العاده احساس ناکامی می‌کنیم، انگار خودمان باخته‌ایم و انگار ما تا به اینجا واقعن در نتیجه‌ی کار تاثیر داشته‌ایم. در حقیقت تصور ناخودآگاه ما این است که گروهِ ما باخته است، اعتلافِ ما شکست خورده است، و این یعنی که از سود اجتماعی و اقتصادی آن محروم شده‌ایم و احتمالن ضرر جانی و مالی‌اش متوجه ماست. امکان ندارد چیزی تا این حد بی‌ربط منجر به چنین احساسات نامطلوبی در انسان شود مگر اینکه فرد واقعن خودش را در مساله‌ای که مشاهده می‌کند درگیر و موثر بداند.


از طرف دیگر گمان می‌کنم گرایشی در انسان وجود دارد که با تصور کردن چیزی و با تمرکز کردن بر روی آن می‌پندارد که می‌تواند آن را تغییر دهد. فکر می‌کنم ما نمی‌توانیم شاهد حادثه‌ای باشیم و این واقعیت را بپذیریم که هیچ نقشی بر چگونگی پیش روی آن نداریم. اما چرا نمی‌توانیم؟ شاید به این دلیل که در دنیای مدرن تعداد حوادثی که ما می‌بینیم اما نقشی در پیش‌روی‌شان نداریم زیاد شده‌اند. مثل اکثر چیزهایی که از تلوزیون پخش می‌شود، مثل فیلم و داستان، مثل نتیجه‌ی انتخابات، مثل سقوط هواپیما یا تصادف اتوبوس. همه‌ی این حوادث برای ما مهم هستند، آیا می‌توانیم بنشینیم و بپذیریم که بی‌تاثیریم؟ برای آنهایی که اهل دعا خواندن هستند بهترین کار دعا کردن است، نقل معروفی وجود دارد که می‌گوید دعا خواندن کمک می‌کند هذیانی* از موثر و مفید بودن شما را دربرگیرد و به این شیوه آرام شوید، در حالی که واقعن هیچ کاری نکرده‌اید! مثل جمله‌های که همه زیاد شنیده‌ایم «فلان کار رو نمی‌تونم بکنم، اما دعا می‌کنم موفق باشی»، «جز دعا کردن کاری از دستم بر نمی‌آد»، «من دعا کردم که حالا اینطوری موفق شدی». ذهن کسانی که به دعا کردن معتقد نیستند هم راحت نمی‌ماند، آنها هم واقعن آرزو می‌کنند که فلان اتفاق خوب روی دهد یا فلان اتفاق بد روی ندهد. «آرزو می‌کنم موفق باشی»، «امیدوارم شما امسال رای بیاورید» یا حداقل افساری بر ذهنشان می‌بندند که به هر چه خواست فکر نکند. برای همین نادر است کسی در لحظه‌ی فرود هواپیما زیر لبش تند تند بگوید «سقوط کن سقوط کن، جان مادرت سقوط کن!» همه‌ی انسان‌های غیرخرافاتی هم نظرند که زمزمه کردن چنین جمله‌ای زمان فرود هواپیما تاثیری در عاقبت کار ندارد، اما احتمالن اکثرشان چنین کاری نمی‌کنند. ما چه مذهبی باشیم چه نباشیم، چه خرافاتی باشیم چه نباشیم ناخودگاه قدرتی سحرآمیز برای تصورها و افکارمان قائلیم. این مساله وجود همیشگی جادوگرها، ذهن‌خوان‌ها، رمال‌ها و شعبده‌باز‌ها را در تاریخ بشر توجیه می‌کند. این گرایش دیوانه‌وار انسان امروز به مهندسی فکر و ان.ال.پی و سایر خرافه‌هایی که لباسی نو و غیرمذهبی بر تن دارند را تا حدی توجیه می‌کند. (گرچه به نظر می‌رسد این آخری هزار دلیل دیگر هم داشته باشد)

من فکر می‌کنم این تصور سحرآمیز درباره‌ی افکار و ناتوانی در تفکیک واقعیت حاضر و غایب جزو مهمترین عللی است که ما را میخ‌کوب پای تلوزیون می‌نشاند، باعث می‌شود در ذهنمان بخواهیم تیمی برنده شود (حال به هر دلیلی که آن تیم را انتخاب کرده‌ایم) و از برد و باخت تیم‌مان در این حد احساساتی شویم.

به این ترتیب روا یا ناروا من فوتبال، تکامل، جادوگری و دعا خواندن را به هم ربط دادم. و خودم اصلن به خاطر ندارم انگیزه‌ام برای این کار چه چیزی بود. اما در کل بحث آسیب‌شناسی و سبب‌شناسی خرافات بسیار جذاب و مهم است. سعی می‌کنم فعلن به همین موضوع بپردازم!

*هذیان نسبت به توهم واژه‌ی مناسب‌تری است برای تفکر اشتباه و نامتناسب با واقعیت. توهم صرفن برای خطا در حواس به کار می‌رود. مثل زمانی که شما صدایی می‌شنوید اما هیچ صدایی وجود ندارد.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 21:23  توسط زیرزمین  | 

اجی مجی

 

چند روز پیش مجموعه‎ی نرم افزاری لورد به دستم رسید. یک بسته شامل ده تا دی وی دی نرم افزار همراه با سریال و کرک که تقریبن همه‎ی آنها به خوبی کار می‎کنند، همراه با توضیحات جانبی، آموزش و از این حرفها. کاملا رویایی است. اگر قرار بود به اینها پول بدهم شاید با فروختن دارایی کل خاندانم موفق می‎شدم، شاید هم نه. اما عملا برای من 3 هزار تومن تمام شد (قیمت ده تا دی وی دی که اینها را رایت کنم!).*

دیروز داشتم محض کنجکاوی کتاب "معراج المومن" را می‎خواندم. بعد به یک بخش جالب رسیدم که دیدم بی ارتباط به این بسته‎ی نرم افزار نیست. این کتاب مجموعه ای از اذکار و ادعیه و نمازهایی است که ثواب فراوان دارند. مثلا نمازهایی که با ششصد هزار حج برابری می‎کنند یا دعاهایی که خواندن آنها فرد را از دوزخ نجات می‎دهد یا از خرفتی پیری، زشتی و بیماری در امان نگه می‎دارند یا عذاب شب اول قبر را برایش هموار می‎کند و غیره! فرد با خواندن یک دعای سه خطی به چیزی دست می‎یابد که در حالت عادی برایش هزینه‎ی زیادی دارد. مثلا در جایی از کتاب یک دعا را آورده است و توضیح داده که:

حضرت رضا فرمود [که] رسول خدا فرمود هرکس می‎خواهد او را از مجاهدین زیادتر در ملاء اعلا ثنا گویند هر روز این دعا را بخواند، اگر حاجتی داشته باشد ادا شود و اگر دشمنی داشته باشد بر او غالب گردد و اگر قرضی داشته باشد ادا شود و اگر غمی و همی او را باشد زایل گردد و این دعا ار هفت آسمان بالا رود تا در لوح محفوظ برای او نوشته شود.**

مثل زمانی که شما با کپی کردن یک سریال نامبر سه خطی به نرم افزاری دست می‎یابید که در حالت عادی باید هزینه‎ی گزافی برایش می‎پرداختید. برای همین به نظر من کتب دعا و ذکر حاوی سریال نامبر‎ها و کی جنریتورها‎ی دستگاه خداوندی است.

به نظر می‎آید این آرزو که چیزهای گران بها با خواندن جمله‎های کوتاه نصیب انسان گردد میلی قدیمی باشد، همیشه در افسانه‎های قدیمی، در جادو و فال و شعبده بازی وجود داشته اند. نمونه‎ی مذهبی‌اش را هم در این کتاب می‎بینید. با خواندن این دعا "خداوند چهل هزار هزار حسنه بر او نویسد و چهل هزار هزار بدی محو کند و در در بهشت برایش چهل هزار هزار درجه بلند نماید و خانه بسازد" و این جور چیزها.

اما این بسته‎ی نرم افزار واقعن این میل قدیمی را سیرآب می‎کند. شما با چند خط نوشته‎ی بی معنی و واقعن بی معنی به انبوهی نرم افزار دست پیدا می‎کنید. کاملا مجانی.

اما تنها دلیلی که این شماره سریال‎های تقلبی جواب می‎دهد این است که ماجرا خیلی ماشینی است. نرم افزار از کجا می‎خواهد بداند که شما واقعن بابت آن پول داده اید؟ کار زیادی از دستش بر نمی‎آید. نهایتش زمانی که به اینترنت وصل می‎شوید، خودسرانه با دیتابیس سایت اطلاعات شما را چک می‎کند. دور زدن این حرکت هم با ساختن فایر وال حل می‎شود (فکر کنم!). هوش نرم افزار زیاد نیست. از اصول بسیار مختصری در این رابطه پیروی می‎کند. اما جریان این دعاها و وردها چیست؟ چطور فرشتگان و خدا با خواندن این ورد شما را با مبارزی بزرگ، با کسی که ده‎ها بار حج رفته، کسی که صدها یتیم را به قول خودشان طعام داده اشتباه می‎گیرند؟ همه قبول دارند که برای خواندن این دعا فرد زحمتی نکشیده. خدا نیز عادل است. گمانم اکثر دینداران هم به تاثیرات مهجزه آسای دعا خواندن معتقدند. اما این تناقض چطور حل می‎شود؟***

شاید هم این یک مساله‎ی فرهنگی ریشه دار در میان ما ایرانی هاست که این مجموعه‎ها اینقدر طرفدار دارد. همه چیز  پر پیمان، بدون زوائد و بسیار فشرده، کاملا کاربردی و مفت و مجانی در اختیار شماست. ببینید ما چقدر خوبیم، باورتان می‎شود که این همه چیز باحال را اینقدر بی زحمت بدست آورید؟ کتب ادعیه از سخاوت و دستگاه ماشینی آسمانی بهره می‎برد، مجموعه‎های نرم افزاری از سخاوت و بیچارگی برنامه نویس غربی. اوه راستی مجموعه‎های آموزشی را یادم نبود. اینها دیگر تهش هستند. یک کتاب کوچک جای پانزده جلد کتابی را که قرار است برای کنکور بخوانید می‎گیرد، تضمینی، چشم بندی نیست، خالی بندی نیست، باور کنید. کتب آموزشی هم از سخاوت و خرفتی طراحان کنکور بهره می‎برند.

چرا آدم‎ها فکر و ذکرشان دنبال راه‎های میانبر خرکی است؟ چون زرنگی است؟ پس چرا بیشتر احمق‎ها این کار را می‎کنند. شاید این راهی است که احمق‎ها فکر کنند که زرنگ هستند. شاید، اما این بسته‎ی نرم افزاری این وسط خدا وکیلی راست می‎گوید. بسته‎ی اصلی‌اش را نخرید. از یکی مثل من قرض بگیرید. کپی کنید یا رایت کنید. اینجوری پدر لورد هم در می‎آید. اگر بسته‎ی نرم افزار را پنج هزار تومان می‎فروخت این حرف را نمی‎زدم. اما هجده هزار تومان زیاد است.

 

* دعا را نمی‎گویم، دوستان در ملاء اعلا خسته می‎شوند. حالا این ثنا گویان اصلا چرا این کار را می‎کنند؟ اما فکرش را بکنید، من همین الان این دعا را چند بار خواندم. چه بلوایی در آسمان‎ها به پا کردم امشب، لامصب.

** به برکت جمهوری اسلامی این شامل حال همه‎ی ما می‎شود. اگر نمی‎دانید این مجموعه‎ها صدها نرم افزار پولی را از اینترنت دانلود می‎کنند و به ما به قیمت مفتی می‎فروشند (در حالی که طبیعتن سازندگان نرم افزار راضی نیستند). همان کاری که ما با فیلم و موسیقی و کتاب هم می‎کنیم، چون از معدود کشورهایی هستیم که قانون کپی رایت را رعایت نمی‎کنیم. که من کماکان نمی‎دانم خوب کاری می‎کنیم یا بد کاری.

*** چرا باید حل شود راستی؟!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/27ساعت 15:30  توسط زیرزمین  | 

خداوند شبان من است ........... محتاج به هیچ چیز نخواهم بود

(مربوط به دو ماه پیش)

-شب ها اطراف سایت مرکزی می شود از اینترنت وایرلس استفاده کرد. و سرعتش نسبت به معمول خیلی بالاتر است. دیشب بین ساعت 1 تا 3 نصف شب آنجا روی زمین نشسته بودم و مشغول بودم. هنوز عادت نکرده ام شب زود بخوابم. رو به رویم بیابان بی انتهای سمت شمالی دانشگاه بود، سمت راستم پنجاه متر آنطرف تر یک نگهبان داخل اتاقش چرت می زد، سمت چپم اتوبان بود و پشت سرم خوابگاه و بخش آباد تر دانشگاه. نزدیک های ساعت 3 یک روباه از زیر بته ها بیرون آمد و پس از مکث کوتاهی با ریتمی منظم و نسبتن سریع در جاده ی روبروی من حدود سی متر دور تر شروع کرد به قدم زدن. واقعن موجود زیباییست، خاکستری، با دمی بلند که انگار نوکش را در ظرف رنگ سفید فرو برده بودند. بعد دوباره توقف کرد و به سمت من نگاه کرد. شاید متوجه حضور من شده بود. اما دوباره پاهای باریکش آن ریتم منظم را گرفت. باد ممتد و نسبتا سرد می وزید و وقت برگشتن بود.

-من نمی دانم چرا هر وقت به این دانشگاه پا می گذارم دچار مالیخولیا می شوم. وقتی خانه هستم مضطربم، وقتی اینجا می آیم افسرده می شوم.

-دیشب که وسایل و پتوهایم را از انبار تحویل گرفتم بوی مزخرف نم می داد، مخصوصن پتوها و بالش. شب که می خواستم بخوابم حس کردم چیزی به پشتم چسبیده. چیزی نبود. اما اول فکر کردم یک کنه است که پشتم را گزیده و ماده ی بی حس کننده را وارد پوستم کرده و مشغول خوردن است. حسی داشتم مثل زمانی که با نی ته نوشابه را می خوری و فش فش می کند. دچار توهمات لامسه شده بودم. هرچند دقیقه حس می کردم چیزی به جایی از تنم چسبیده: "کنه، پشه، سوسک... همه جا کثیف است، همه چیز بو می دهد" دوست داشتم همه چیز را بسابم. دوست داشتم در یک اتاق زندگی کنم که همه جایش عایق شده باشد، و همه چیزش با وایتکس تا حد پوسیدگی سفید شده باشد. و پر از ملافه های نخی سفید و خوشبو باشد و من با یک لیوان آب میوه روی تخت دراز کشیده باشم. دوست دارم فیلم هوانورد را دوباره ببینم!

-نمی دانم کلاس چندم بود که برای اولین بار این دور را کشف کردم (که فکر می کنم تقریبن هر کسی در آن سن کشفش می کند، مگر اینکه تو رو در بایستی بماند) منظورم از دور، همان انتخاب رهبر توسط خبرگان، تایید صلاحیت خبرگان توسط شورای نگهبان و تعیین شورای نگهبان توسط رهبر است. حالا بعد از مدت ها بعد از خواندن نامه ی دوم کروبی به هاشمی دوباره به این مساله فکر کردم، ما در کشوری زندگی می کنیم که سیاستش بر چیزی شبیه جوک بنا شده است، و شوربختی ما اینجاست که در دنیای جوک ها باید جدی زندگی کنیم، مثل زندگی کردن در یک تئاتر دادائیستی است. همه چیز صرف مسخرگی در جایشان قرار گرفته اند.

 

(مربوط به یک ماه پیش)

-تعادل در زندگی از هر چیزی مهم تر است. انسان باید سعی کند در زندگی اش در رابطه با دوستان و خانواده اش، در بروز عواطف و احساساتش، حتا در محبت ورزیدن تعادل را حفظ کند و به افراط و تفریط روی نیاورد. هر چیزی به اندازه اش و در جای خودش ارزشمند و مفید است. حتا خشم و عصبانیت. میانه روی از ویژگی های انسان های پخته و باهوش است، آنها به درستی در می یابند که در موقعیت چگونه متعادل و مطلوب عمل کنند و کیفیت زندگیشان را بالا ببرند.

این پاراگرافی که ملاحظه فرمودید را در همین لحظه خودم نوشتم و البته سعی کردم به متون روان شناسی (از نوع ایرانی) بیشتر نزدیک باشد. بخش قابل توجه ی از متون روان شناسی را در کشور ما این جملات "تهی" پر می کنند (و بیشتر البته بخش قابل توجهی از سخنان دانش آموختگان این رشته). این جملات تقریبن بی محتوا و به درد نخور هستند. مخاطبان این سخنان چون با واژه های دهن پر کنی مثل تعادل، کیفیت، ارزش، انسان پخته و... بمباران می کند و چون موضوع هم مساله ساده ایست که به ضرب و زور همین واژه ها ظاهر فرهیخته ای به خود گرفته است در خواننده توهمی از دانستن را ایجاد می کند و این تقریبن همان کاریست که امثال هورایی و... (با اضافه کردن چاشنی مذهبی) به مردم ارائه می دهند. حرف از تعادل، کیفیت و پرهیز از افراط و تفریط حال من را به هم می زند. همه ی مساله سر این است که تعادل چیست و کجاست نه اینکه تعادل خوب است. این را تقریبن حیوانات هم می دانند. "در زندگی خانوادگی تعادل را حفظ کنید" یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلا نه بیش از حد محبت کنید به فرزندتان و نه اینکه تنبیه اش کنید و مورد مواخزه قرارش دهید. کسی از این جمله چیزی می آموزد؟ این جمله تنها دو سر طیف را قیچی می کند: برخوردتان با فرزندتان "تنها تنبیه، یا تنها محبت نباشد". اصلا کسی هست که در رابطه با فرزندش تنها او را تنبیه کرده باشد یا تنها به او محبت کرده باشد؟ و بعد فرد را با سری پر باد به جایگاه اجتماعی اش می فرستند و او فکر می کند که حالا باید از دانش سهل الوصول و قلمبه اش استفاده کند. اما او در طیف گسترده ی بین افراط و تفریط محض (که حالا قیچی شده اند) سرگردان است و خودش نمی داند. حرف زدن از تعادل حرف مفت است. چون هیچکس نمی داند تعادل چیست و کجاست. برای همین اگر تلوزیون را روشن کردید و فردی از تعادل و میانه روی و بالا بردن کیفیت زندگی حرف زد آن را خاموش کنید. این حرف ها بی معنی است.

-آن جمله اول را امروز یک نفر پای تخته نوشته بود. این شعر یا جمله یا آیه مبتذل ترین جمله ی مذهبی است که شنیده ام. و حقارت، ترس و خودآزاری نویسنده اش و تمام کسانی که موقع خواندن این جمله کیف می کنند را نشان می دهد. انسان های مذهبی، ستاینده ی نادانی هایشان و شناور در لذت مازوخیستی از تحقیر شدن و بنده بودن یا گوسفند بودن هستند و برای این احساسات ارزش خاصی قائلند، و این بخش آخر تفاوتشان با دیگر انسان هاست که گاهی از آزردن خودشان لذت می برند.

(مربوط به همین روزها)

-یک کتاب فانتزی عده ای بسیجی منتشر کرده اند که بر حسب تصادف در جایی دیدمش. کتاب تقریبن علیه مبحث تکامل است. گرچه در این زمینه تکلیف کتاب به درستی روشن نیست. جایی فحش و لعنت به داروین و گولد و داوکینز ردیف کرده است جایی هم شواهد تکاملی را با آیات مهمل نامه وفق داده است. متن این کتاب آنقدر بدوی، حماقت بار، جوگیر، ساده لوحانه، بسیجی وار و فقیر است که موجبات تاسف و البته سرگرمی هرکسی را برای مدتی فراهم می کند. قبل از ذکر یک نمونه از کتاب بگویم که در یکی از فصل ها نژاد پرستی، حذف اخلاق و توجیه خشونت را به عنوان "پشت پرده بی خدایی" ذکر کرده است!

در جایی از کتاب نقل قولی از داوکینز آورده:

" من پس از خواندن تمایزی که دنت میان دو نوع باور نهاده، بارها و بارها با این نکته مواجه شده ام. اگر بگویم بیشتر بی خدایان که می شناسم بی خدایی خود را پشت پرده حجاب معنویت پنهان کرده اند چندان اغراق نکرده ام. آن ها به هیچ موجود فراطبیعی باور ندارند، اما یک گوشه ی مبهم و تاریک برای باورهای غیرعقلانی باقی می گذارند. آنان به باور باور دارند."

بعد نویسنده کتاب می نویسد:

"هرچند داوکینز مدعی است که به هیچ چیز مادی و هیچ گونه اصل فراطبیعی باور ندارد ولی در انتها اعتراف می کند که به باور باور دارد[!]

اما باید از آنها پرسید که چگونه بر اساس علوم صرفا تجربی و آزمایش و مشاهده به چنین باوری رسیدید؟ و باور را (بخوانید اعتقاد یا ایمان) در کدام آزمایشگاه و کدام میکروسکوپ آزمایش کرده اید که باعث شده باور را باور کنید؟

البته باز جای شکرش باقی است که حداقل چیزی غیر از ماده وجود دارد که بی خدایان به آن باور یا ایمان داشته باشند و گرنه معلوم نبود در این دنیای بزرگ بدون هیچ باور و اعتقادی چگونه می توانستند زندگی کنند، درس بخوانند، درس بدهند و کتاب بنویسند."

 

اینجا مچ گیری نویسنده از داوکینز به پایان می رسد. حتم دارم شما منظور داوکینز را متوجه شده اید که چندان پیچیده هم نیست. نویسنده کودن نقد یا نیش و کنایه داوکینز را به بیخدایانِ [از دید من] عرفانی را نمی فهمد و آن را به خود داوکینز نسبت می دهد، بعد هم یک کارناوال از "کدام میکروسکوپ" و "کدام آزمایشگاه" راه می اندازد که یاد کدام مرغ و کدام سیمرغ ده نمکی می افتم. نویسنده درک کودکانه ای از ماتریالیسم یا همان ماده گرایی دارد که احتمالا اولین چیزی است که وقتی واژه ی ماده گرایی به گوشش خورده درک کرده: ماده گرایی یعنی فقط مواد وجود دارند و نه هیچ چیز دیگر. پس مثلن "باور" وجود ندارد چون مادی نیست. همان طور که مثلن "سوء ظن" وجود ندارد چون مادی نیست! در تمام کتاب نویسنده جان می کند که هرطور شده برای خدا جایی در علم امروز باز کند، جایی دست به دامن انیشتن می شود جایی دست به دامن پوپر و گاهی حتا داروین. خداوند احتمالن حس عجیبی نسبت به این موجودات خواهد داشت اول اینکه خوشنود می شود چون انسان هایی تمام تلاششان را می کنند که نام او را زنده نگه دارند، اما بعد خشمگین می شود که چرا حامیانش اینقدر کس خول هستند، و در نهایت سرافکنده می شود که چقدر بی عرضه و عقیم است که دست به دامن عده ای کودن شده است که با زور و تلقین به مردم بقبولانند که اصلن همچین کسی وجود دارد.

 

-این نوشته مجموعه ای غر بود که به مرور در این دو ماه نوشته بودم و هیچوقت دوباره نخوانده بودمشان. الان تیکه تیکه از این ور و آن ور سر هم کردم و گفتم در وبلاگ بگذارم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت 2:47  توسط زیرزمین  | 

رهایی/ آنجل بولیگان
       
2 نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 16:31  توسط زیرزمین  | 

از سر بیکاری

 

1- انیشتن می‎گفت وقتی که با سرعت بالا حرکت می‎کنیم زمان کند می‎گذرد. و در نهایت وقتی با سرعت نور حرکت می‎کنیم زمان برایمان متوقف می‎شود. در حرکت با سرعت نور زمانی که حرکت شروع می‎شود شما به مقصد رسیده‎اید (شتاب گرفتن اولیه را نادیده بگیرید). یک فوتون نور را تصور کنید که چند میلیون سال پیش از ستاره‎ای رها شده است و تمام این مدت در فضا با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه در حال حرکت بوده است و شاید به سمت زمین آمده و به آینه‎ای در دست شما برخورد کرده و منعکس شده است و یک سفر چند میلیون ساله‎ی دیگر را در پیش گرفته، تا جایی که مثلا در گرانش سیاه چاله‎ای گرفتار شود. او احتمالن چند هزار میلیارد کیلومتر را طی کرده است. اما برای این فوتون نور تمام این سفر لحظه بیش نبوده است. ما اگر جای این فوتون بودیم حتا پلک هم نزده بودیم. پس حداقل "چیزهایی" در دنیا وجود دارند که بدون گذشت زمان به هرجایی می‎روند.

اینها را گفتم تا مقدمه‎ای آماده کنم برای حرکت در زمان. حرکت در زمان از ایده‎های محبوب داستان‎های علمی تخیلی است. و شاید خیلی از ما تصور کنیم که روزی این آرزوی انسان برآورده خواهد شد (البته اگر از فجایع زیست محیطی جان سالم بدر ببرد). ایده سفر در زمان شاید چیزی شبیه جاودانگی یا شبیه سازی انسان باشد. اما به نظر من سفر در زمان از آن غیرممکن‎های سفت و سخت است. اولش به نظر می‎رسد که خب حالا که داریم تخیل می‎کنیم بیا فرض کنیم می‎توانیم در زمان به عقب جلو برویم. در واقع آن پاراگراف اول را هم برای همین نوشتم که ذهن شما پذیرای بازی کردن با زمان شود. اما به نظر من این مساله آن قدر غیرممکن است که رخ دادن شبیه سازی در برابرش بدیهی است. اگر انسان هزاران سال دیگر هم بر روی زمین زندگی کند قادر به سفر در زمان نخواهد بود.

اما چرا؟ اول اینکه اگر ما در آینده به این تکنولوژی دست پیدا کنیم یعنی مثلا به گذشته سفر کنیم پس در حال حاضر باید این اتفاق افتاده باشد، چون ما امروز در گذشته‎ی آن آینده‎ی فرضی هستیم. پس گروهی که از آینده آمده‎اند کجا هستند؟! ممکن است بگویید گذشته‎ی آن آینده‎ی فرضی شاید دویست سال بعد باشد. حرفتان شاید درست باشد اما چرا به زمان ما یا گذشته‎ی ما سفر نکردند. شاید ما در امنیت ناشی از ناتوانیمان برای سفر در زمان زندگی می‎کنیم. در غیر این صورت معلوم نبود معادلات قدرت برای انسان‎های فلان سال بعد چگونه باشد! ممکن است فلسطین و اسرائیل دو هزار سال بعد برای حکومت در زمان‎های گذشته و آینده با هم بجنگند! (از این سگ و گربه هیچ بعید نیست). اما ایراد مهم‎تر این است: آیا ما تنها یک زمان داریم؟ مثلا تنها یکبار 27 شهریور 1388 اتفاق می‎افتد؟ تنها یک بار بیگ بنگ اتفاق افتاده؟ تنها یکبار زمین از خورشید جدا شده، یا شما از مادرتان متولد شدید؟ اگر این اتفاق‎ها تنها یکبار روی داده باشند سفر در زمان منتفی است. به این دلیل: فرض کنید من به آن ماشین زمان مجهز می‎شوم و بعد  می‎خواهم به روز اول مهر 1388 سفر کنم، بعد میبینم که در آن روز یکی از دوستانم با ماشین تصادف می‎کند. زمانی که من به زمان حال برگردم از این اتفاق جلو گیری می‎کنم مثلا از او می‎خواهم در آن روز خانه را ترک نکند و دوستم در روز اول مهر 1388 تصادف نمی کند. حال اول مهر 1388 کدام یک از این روزهاست؟ روزی که او تصادف می‎کند یا نمی کند؟

گرچه شاید بشود اینها را با ایده‎هایی مثل جهان‎های موازی و غیره توضیح داد... اما به نظر من بیش از حد افسانه ایست.*

2- مادرم امروز من را صدا زد تا در حیاط چیزی را به من نشان بدهد. وقتی رسیدم دیدم که کنار حوض ایستاده است و داخلش را نگاه می‎کند. گفت: بیا ببین، روی آب نوشته "محمد"! روی آب را دیدم. انگار چند نفر تف کرده اند و یکی همشان زده است. یک سری خط روی آب مشخص بود. سعی کردم بفهمم مادرم از کجای این شلم شوربا محمد را دیده است. بعد توضیح داد: ایناهاش، این محم اینجا هم دالش اون بالا هم "ص" اش نوشته شده. باز هم نگاه کردم چیز خاصی ندیدم. یا من خنگم یا مادرم خلاقیتش زیاد شده، اما در هر حال آن بنده خدایی که از جانب باری تعالی برای نوشتن فرستاده می‎شود گمانم مرض دارد که یکم خوش خط‎تر نمی نویسد. همیشه خطش همین شکلی است. به مادرم گفتم من با شاشیدنم می‎توانم خوش خط‎تر بنویسم محمد، بعد فرار کردم، دمپایی پشت سرم آمد، اما نخورد. مادرم عمرن ناراحت نمی‎شود. قول می‎دهم یواشکی خندیده باشد.

3- در ضمن امروز پیروزی دیگری بود برای جنبش سبز! از اخبار امروز کاملا بوی ترس حکومت به مشام می‎رسید. سرعت اینترنت برای من رسما 1 کیلوبایت بر ثانیه است. ما گران‎ترین اینترنت دنیا را داریم. و البته تقریبن کندترین اینترنت را. یکروز به یاد این مساله می‎افتیم و می‎خندیم. قول می‎دهم...

 

* پس مراقب رفتارهایتان باشید، چون هیچوقت به گذشته باز نمی‎گردید. مثلا بیشتر مراقب دوست دخترتان باشید!

2 نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 1:25  توسط زیرزمین  | 

آینه بازی

* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!

* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.

* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.

* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:28  توسط زیرزمین  | 

درباره ی فلسفه

برتراند راسل. تاریخ فلسفه ی غرب. جلد سوم (واپسین سطور). ترجمه ینجف دریابندری.

... فلسفه در سرار تاریخ خود از دو جزء تشکیل شده که به طور ناهماهنگ ترکیب یافته اند؛ این دو جزء یکی تفکر دربارهی ماهیت جهان است و دیگری نظریهی اخلاقی یا سیاسی است دربارهی بهترین شیوهی زیستن. ناتوانی در جدا کردن این دو جزء با تمایز کافی، سرچشمهی تفکر مغشوش فراوان بوده است. فلاسفه، از افلاطون تا ویلیام جیمز، اجازه داده‎اند که عقایدشان دربارهی ساختمان جهان تحت تاثیر تمایل به تهذیب اخلاق واقع شود؛ یعنی چون بنا بر فرض خود میدانستند چه معتقداتی مردم را فضیلتمند خواهد ساخت، پس براهینی اختراع کردند، آن هم غالبن بسیار سفسطه‎آمیز، تا صحت این معتقدات را اثبات کنند. من به سهم خود این تمایل را، بنا بر مبانی اخلاقی و عقلی هر دو، مردود میدانم. فیلسوفی که صلاحیت حرفه‎ای خود را صرف امری غیر از پژوهش بیطرفانهی حقیقت کند، اخلاقن مرتکب نوعی خیانت میشود. و وقتی که پیش از تحقیق فرض بگیرد که معتقدات خاصی، صحیح یا غلط، چنانند که رفتار خوب را باعث میشوند دامنهی تفکر فلسفی را طوری محدود میسازد که فلسفه را از قدر و قیمت میاندازد. فیلسوف حقیقی کسی است که آمادهی بررسی همهی مفاهیم و تصورات باشد. همینکه آگاهانه یا ناآگاهانه حدودی معین کنیم، فلسفه از ترس فلج میشود. سانسور دولتی، که هر که را دهان به اظهار "افکار خطرناک" بگشاید به مجازات میرساند، زمینه پیدا میکند و در حقیقت خود فیلسوف قبلن این سانسور را بر تحقیقات خود تحمیل کرده است.

از لحاظ فکری، تاثیر ملاحضات اخلاقی غلط بر فلسفه عبارت بوده است از سد کردن راه ترقی، تا حد زیاد. من شخصن عقیده ندارم که فلسفه بتواند صحتیا ابطال احکام دینی را اثبات کند، اما از افلاطون تا کنون اکثر فلاسفه جزو وظیفهی خود دانسته‎اند که "دلایلی" برای اثبات بقای روح و وجود خدا بیاورند. و از دلایل اسلاف خود عیب جویی کرده‎اند. توماس قدیس دلایل انسلم قدیس را رد کرده است و کانت دلایل دکارت را. اما هر کدام دلایل جدیدی خاص خود فراهم کرده‎اند. و برای آنکه دلایل خود را معتبر جلوه دهند، ناچار شده‎اند در منطق مغالطه کنند و ریاضیات را به عرفانیات بیالایند، و مدعی شوند که تعصبات عمیق اشراقی است که از آسمان برایشان حواله شده است.

همهی اینها از نظر فلاسفه‎ای که تحلیل منطقی را وظیفهی عمدهی فلسفه قرار میدهند مردود است. این فلاسفه صراحتن اعتراف میکنند که عقل بشر براییافتن جوابهای قاطع بسیاری از مسائل که برای بشر اهمیت عمیق دارد قاصر است. اما حاضر نیستند باور کنند که یک طریق تفکر "عالی‎تر" هم وجود دارد که به واسطهی آن ما میتوانیم حقایقی را که از نظر علم و عقل پنهان است کشف کنیم. در ازای طرد این طرز فکر به پاداشی رسیده‎اند که عبارت است از کشف این امر که بسیاری از مسائل را، که سابقن در تیرگی مابعدالطبیعه نهفته بودند، اکنون میتوان به دقت، و به وسیلهی روشهای عینی که از مشرب فلاسفه هیچ چیزی جز میل به فهمیدن را در کار خود دخالت نمیدهد، جواب داد. مسائلی از این قبیل را در نظر بگیرید: عدد چیست؟ زمان چیست؟ روح چیست؟ ماده چیست؟ من نمیگویم که میتوانیم همینجا و هم اکنون به این مسائل کهن پاسخ دهیم، ولی میگویم روشی که کشف شده است به وسیلهی آن، مانند علم، میتوانیم مرتبن به حقیقت نزدیک شویم؛ و در این روش هر مرحلهی جدیدی از اصلاح مراحل گذشته- و نه رد کردن آن- نتیجه میشود.

در قیل و قال تعصبات متضاد، یکی از چند نیروی وحدت بخش انگشت شمار همانا صداقت علمیاست؛ و منظور من از آن عبارت است از عادات مبتنی ساختن معتقدات بر مشاهدات و استنباطاتی همانقدر غیرشخصی و همانقدر عاری از تمایلات محلی و مشربی که از عهدهی نوع بشر بر میآید. اصرار و ابرام برای داخل کردن این فضیلت در فلسفه، و اختراع روش نیرومندی که این فضیلت به واسطهی آن مثمر ثمر واقع میشود، محاسن عمدهی آن مکتب فلسفی است که من یکی از اعضایش هستم. عادت درستکاری دقیق که در اجرای این روش فلسفی کسب شده است میتواند در تمام عرصهی فعالیت بشر گسترشیابد، و هر جا وجود داشته باشد از تعصب بکاهد و بر ظرفیت همدردی و تفاهم بیفزاید. فلسفه، با رها کردن قسمتی از دعاوی جزمیخود، از راه الهام بخشیدن راه و رسم زیستن باز نمیماند.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 18:24  توسط زیرزمین  | 

چیزهایی که نمی‎دانم

1. انسان چگونه انسان شد. میخواهم بدانم به وضوح چه اتفاق (یا اتفاق هایی) باعث این تفاوت چشمگیر بین انسان و دیگر جانوران شده است. همان سئوال قدیمی، تفاوت انسان با بقیه ی حیوانات چیست؟

2. زبان چیست؟ چگونه کار میکند؟ چقدر اهمیت دارد؟ چطور شبیه سازی میشود؟

3. آگاهی (مفهوم من) و کیفیت ها، آیا وجود دارند؟ چطور با ماتریالیسم میتوان آنها را توضیح داد؟

4. چطور میشود اینها را کله پا کرد؟! (اینها به یک مشت آشغال در راس امور بر میگردد)

5. چطور میشود همه ی انسان ها در آزادی و رفاه زندگی کنند؟ (خیلی ایده آل است، بخوانید اکثر انسان ها)

6. ما دقیقن برای چه کارهایی از نظر ژنتیکی برنامه ریزی شده ایم؟ به عبارت دیگر دقیقن برای چه رفتارهایی پیش زمینه ی تکاملی داریم؟

7. در سیارات دیگر چه میگذرد؟ (چیزی جذاب تر از این هست که جایی دیگر در دنیا حیات وجود داشته باشد)

8. چطور با سه جمله مخ هر دختری را بزنم؟ (اگر کشف شود بزرگترین کشف تاریخ خواهد بود)

9. چطور میشود از شر دین برای همیشه راحت شد؟ (این هم لذت بخش ترین کشف تاریخ خواهد بود)

10. چرا از هنر لذت میبریم؟

11. چه چیز واضحی هنوز دورو بر ما وجود دارد که ندیده ایم؟ چیزی که یک روز درباره اش میگویند: "این همه سال جلوی چشممان بود اما ندیدیمش!"

12. بزرگترین بیراهه ای که کماکان داخلش هستیم و فکر میکنیم که به ترکستان نیست کدام است؟ به عبارتی بزرگترین نظریه ای که پذیرش همگانی یافته اما به زودی رد میشود چیست؟ (به نظر علیش بیگ بنگ!)

13.  چطور به وزن دلخواه برسم؟!

14. خارج از این نقطه نظر لعنتی دنیا چه شکلی است؟ (این پرسش بیراه است اما نمیتوانم نپرسم.)

15. کی جبر اثبات میشود. به عبارتی کی اختیار ابطال میشود؟

16.  بالاخره آیا شبیه سازی انسان عملی میشود؟ آیا این عمل در ذات خودش ناممکن است؟ یا اینکه علم انسان برای به ثمر رساندنش بسیار ناچیز است؟ یا به زودی اتفاق میافتد؟

17. مهمتر از همه، ما کی نابود میشویم، گونه ی انسان کی منقرض میشود؟

18. در آینده بیش از هرچیزی برای چه تاسف خواهیم خورد؟ آلودگی؟ عدم کنترل مصرف؟ رای دادن به احمدی نژاد؟ کون گشادی؟

19. چطور از بیرون به خودم نگاه کنم؟ چطور به بیشترین درک در مورد طرف مقابلم برسم؟ چطور خودخواهی و خود مرکزی را کنار بگذارم؟

20. چطور با گشاد ترین حالت ممکن در حالی که اصلن به خودم زحمت نداده ام آدمیمشهور و پولدار و درست حسابی شوم؟  (این مهمترین و حیاتی ترین سئوال زندگی ام است)


پ.ن: وقت نیست ویرایش کنم، برای خطاهای احتمالی عذر میخواهم. جواب هرکدام از سئوال های من را میدانید بگویید، ثواب دارد. خودتان هم اگر دوست داشتید در وبلاگتان، یا در کامنت دانی همین پست سئوال های مهم زندگیتان را بگویید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:32  توسط زیرزمین  | 

وات هپن تو دیز پیپول (یا چطور عقده هایتان را سر ابله ها خالی کنید)

چند وقت پیش خواهرم یه سی‎دی آورد که داخلش پر عکسهای جورواجور بود و گفت که یه نگاهی بیاندازم چون به نظرش خیلی جالب بودند. عکسهای حیوانات و خانهها و ماشینها و... عکس دیدن برای من یک سرگرمیدست اول به حساب میآید. نه عکسهای هنری، همین عکسهای معمولی که بعضیهایشان هم واقعن مبتذل هستند. اما داخل سی‎دی چیزهایی بود که من را خیلی بیشتر سرگرم کرد. گفتم یک تعدادی از آنها را اینجا بیاورم که شما هم ببینید. یک فولدر آنجا وجود داشت که اسمش آرتیست بود. خب حدس میزدم که چه جور آرتیستهایی آنجا باشند. احتمالن یک مشت عکس دی کاپریو در تایکتانیک و جنیفر لوپز و... اما خیلی بیشتر از اینها بود:

این نانسی است. بک گراند موبیایل نوکیای جوات خاله من همیشه یکی از عکسهای همین آدم است. من نمیدانم صورت پف کرده‎ و چشمهای ریزش برای چه کسی جذابیت دارد. فکر کنم اگر مرلین منسون خواهری داشته باشد همین شکلی باشد. الان دقت کنید اگر همین آدم یک لنز سفید به یکی از چشمانش بزند میشود خود منسون و آن روسری نکبتی را هم از کله‎اش بردارد. در این عکس خنده‎اش مشخص نیست، وقتی میخندد واقعن من میترسم، احساس میکنم الان به منسون ترنسفرم میشود. با آن دهان گشاد و لب‎های گوشتالواش. من هیچوقت از قیافه‎ی یک نفر اینقدر بدم نیامده است.

این را همه میشناسند. معین است. با خودش چی فکر میکرده که کت سبز با پیراهن مشکی پوشیده؟ عینکش را نگاه کنید. من شک دارم این عینک در هیچ بافت زمانی و مکانی زیبا بوده باشد. دقیقن مثل کت سبز. شده دقیقن شکل فلندر در سریال سیمپسونها. در نگاهش یکجور احساس گناه وجود دارد. شرط میبندم خودش هم راضی نیست از اینکه خواننده شده و الهه‎ی ناز میخواند. اگر اینجا بودید یکم صدایش را برایتان تقلید میکردم. خودتان به چهره‎اش نگاه کنید و بعد صدایش را در ذهنتان تجسم کنید.

این را هم همه میشناسند. مهستی. کاور آلبوم "خدا خواسته!" باز به قیافه اش دقت کنید و موهایش که مثل یال شیر شانه شده میماند و سینههایش که مثل پستان گاو شیرده است. هیچ کس نمیداند چه در ذهنش میگذشته وقتی این عکس را گرفته؟ مثلن میگفته: خدا خواسته، خدا خواسته که من باز آلبوم جدید بدم که هوادارام بیشتر از این منتظر نمونن. خدا خواسته... چه تیپی زدم. (در ضمن آن فونت انگلیسی که در کاور مشاهده می‎شود گمانم جند.ه ترین فونت انگلیسی جهان باشد، در نصف کاورها و کلیپ‎های لوس انجلسی‎ها از همین فونت استفاده شده).

این هم شادمهر است. من متاسفانه که از اخبار کارهایش عقب ماندم. حتمن اگر کسی خبری از این بنده خدا دارد من را در جریان بگذارد. در ضمن کسی تا به حال عکسی از شادمهر دیده که نیمه‎ی چپ صورتش در آن عکس مشخص باشد؟! من که ندیدم. فکر کنم نیمه‎ی دیگر صورتش سوخته باشد. حالا هرچی هست خواننده پاپ حداقل باید یک ریزه اعتماد به نفس داشته باشد. یعنی چه اتفاق وحشتناکی میافتد اگر چهارتا عکس تمام رخ منتشر کند؟

و اما این گوگوش است. کماکان به قیافه‎اش نگاه کنید. دو سه روز پشت سر هم که آدم بخوابد صورتش اینقدر پف نمیکند. اما خب در عوض اعتماد به نفسش را داشته که به نظر خودش خیلی خوشگل میرسد و واقعن هم همین کافی است تا در هشتاد سالگی دوباره هوس کند روی صحنه برود و صدایش را به سرش بکشد.

شکیلا. کاور اشک مهتاب. به نوع نگاه و لبخند ظریفش توجه کنید و آن قطره آبی که آن وسط چکیده شده. و مدل موها و لباسی که تمام گردن را پوشانده. چقدر خانم است این شکیلا. حجب و حیائش همه را تحت تاثیر قرار میدهد. الان اگر دهن باز کند چیزی جز شعر حافظ و مدح علی بیرون نمیآید. جدن جمهوری اسلامیتر و خوشک را با هم سوزانده. ببینید چه جواهری در لس انجلس زندگی میکند و ذره‎ای هم تحت تاثیر فرهنگ غربی قرار نگرفته است.

شاه و خانواده سلطنتی. علی‎رغم همه زلم زیمبوهایی که ممد رضا و خانواده به سروکله‎شان آویخته‎اند نمیدانم چرا اینقدر بدبختی‎شان توی چشم میزند. قیافه‎ی فرح مثل زنهای کتک خورده است. انگار تا همین ده دقیقه قبل از عکس مشغول کلفتی بوده است. بچهها را نگاه کنید. همین الان مادرشان با دامنش دماغشان را گرفته است. صورتهای سوخته و مات و موهای بهم ریخته. مثل ندیدهها دهانشان وا مانده و آینه کاریهای سقف را نگاه میکنند. ممد رضا معلوم نیست این بیچارهها را کجا بزرگ کرده. قیافه‎ی شاه را نگاه کنید. مثلن شاه یک مملکت است. همین الان تاج و لباسش را در آورید با شوهر خاله‎ی قوزپشت من هیچ فرقی ندارد. یک مشت مدال بیخود هم به گردنش آویخته که معلوم نیست نشان دهنده کدام دلاوریهایش است. مرده شور اشراف را ببرند اما اینها تهی از هرگونه اشرافیت هستند. بدبختند. دقیقن مثل سوپر استارهای آن زمانمان که مثلن همین گوگوش باشد. آدم دلش برایشان میسوزد. قیافهها را نگاه کن!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 13:24  توسط زیرزمین  |