تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
رهایی/ آنجل بولیگان
       
2 نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 16:31  توسط خاشاک  | 

آمین



اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 18:59  توسط خاشاک  | 

از سر بیکاری

 

1- انیشتن می‎گفت وقتی که با سرعت بالا حرکت می‎کنیم زمان کند می‎گذرد. و در نهایت وقتی با سرعت نور حرکت می‎کنیم زمان برایمان متوقف می‎شود. در حرکت با سرعت نور زمانی که حرکت شروع می‎شود شما به مقصد رسیده‎اید (شتاب گرفتن اولیه را نادیده بگیرید). یک فوتون نور را تصور کنید که چند میلیون سال پیش از ستاره‎ای رها شده است و تمام این مدت در فضا با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه در حال حرکت بوده است و شاید به سمت زمین آمده و به آینه‎ای در دست شما برخورد کرده و منعکس شده است و یک سفر چند میلیون ساله‎ی دیگر را در پیش گرفته، تا جایی که مثلا در گرانش سیاه چاله‎ای گرفتار شود. او احتمالن چند هزار میلیارد کیلومتر را طی کرده است. اما برای این فوتون نور تمام این سفر لحظه بیش نبوده است. ما اگر جای این فوتون بودیم حتا پلک هم نزده بودیم. پس حداقل "چیزهایی" در دنیا وجود دارند که بدون گذشت زمان به هرجایی می‎روند.

اینها را گفتم تا مقدمه‎ای آماده کنم برای حرکت در زمان. حرکت در زمان از ایده‎های محبوب داستان‎های علمی تخیلی است. و شاید خیلی از ما تصور کنیم که روزی این آرزوی انسان برآورده خواهد شد (البته اگر از فجایع زیست محیطی جان سالم بدر ببرد). ایده سفر در زمان شاید چیزی شبیه جاودانگی یا شبیه سازی انسان باشد. اما به نظر من سفر در زمان از آن غیرممکن‎های سفت و سخت است. اولش به نظر می‎رسد که خب حالا که داریم تخیل می‎کنیم بیا فرض کنیم می‎توانیم در زمان به عقب جلو برویم. در واقع آن پاراگراف اول را هم برای همین نوشتم که ذهن شما پذیرای بازی کردن با زمان شود. اما به نظر من این مساله آن قدر غیرممکن است که رخ دادن شبیه سازی در برابرش بدیهی است. اگر انسان هزاران سال دیگر هم بر روی زمین زندگی کند قادر به سفر در زمان نخواهد بود.

اما چرا؟ اول اینکه اگر ما در آینده به این تکنولوژی دست پیدا کنیم یعنی مثلا به گذشته سفر کنیم پس در حال حاضر باید این اتفاق افتاده باشد، چون ما امروز در گذشته‎ی آن آینده‎ی فرضی هستیم. پس گروهی که از آینده آمده‎اند کجا هستند؟! ممکن است بگویید گذشته‎ی آن آینده‎ی فرضی شاید دویست سال بعد باشد. حرفتان شاید درست باشد اما چرا به زمان ما یا گذشته‎ی ما سفر نکردند. شاید ما در امنیت ناشی از ناتوانیمان برای سفر در زمان زندگی می‎کنیم. در غیر این صورت معلوم نبود معادلات قدرت برای انسان‎های فلان سال بعد چگونه باشد! ممکن است فلسطین و اسرائیل دو هزار سال بعد برای حکومت در زمان‎های گذشته و آینده با هم بجنگند! (از این سگ و گربه هیچ بعید نیست). اما ایراد مهم‎تر این است: آیا ما تنها یک زمان داریم؟ مثلا تنها یکبار 27 شهریور 1388 اتفاق می‎افتد؟ تنها یک بار بیگ بنگ اتفاق افتاده؟ تنها یکبار زمین از خورشید جدا شده، یا شما از مادرتان متولد شدید؟ اگر این اتفاق‎ها تنها یکبار روی داده باشند سفر در زمان منتفی است. به این دلیل: فرض کنید من به آن ماشین زمان مجهز می‎شوم و بعد  می‎خواهم به روز اول مهر 1388 سفر کنم، بعد میبینم که در آن روز یکی از دوستانم با ماشین تصادف می‎کند. زمانی که من به زمان حال برگردم از این اتفاق جلو گیری می‎کنم مثلا از او می‎خواهم در آن روز خانه را ترک نکند و دوستم در روز اول مهر 1388 تصادف نمی کند. حال اول مهر 1388 کدام یک از این روزهاست؟ روزی که او تصادف می‎کند یا نمی کند؟

گرچه شاید بشود اینها را با ایده‎هایی مثل جهان‎های موازی و غیره توضیح داد... اما به نظر من بیش از حد افسانه ایست.*

2- مادرم امروز من را صدا زد تا در حیاط چیزی را به من نشان بدهد. وقتی رسیدم دیدم که کنار حوض ایستاده است و داخلش را نگاه می‎کند. گفت: بیا ببین، روی آب نوشته "محمد"! روی آب را دیدم. انگار چند نفر تف کرده اند و یکی همشان زده است. یک سری خط روی آب مشخص بود. سعی کردم بفهمم مادرم از کجای این شلم شوربا محمد را دیده است. بعد توضیح داد: ایناهاش، این محم اینجا هم دالش اون بالا هم "ص" اش نوشته شده. باز هم نگاه کردم چیز خاصی ندیدم. یا من خنگم یا مادرم خلاقیتش زیاد شده، اما در هر حال آن بنده خدایی که از جانب باری تعالی برای نوشتن فرستاده می‎شود گمانم مرض دارد که یکم خوش خط‎تر نمی نویسد. همیشه خطش همین شکلی است. به مادرم گفتم من با شاشیدنم می‎توانم خوش خط‎تر بنویسم محمد، بعد فرار کردم، دمپایی پشت سرم آمد، اما نخورد. مادرم عمرن ناراحت نمی‎شود. قول می‎دهم یواشکی خندیده باشد.

3- در ضمن امروز پیروزی دیگری بود برای جنبش سبز! از اخبار امروز کاملا بوی ترس حکومت به مشام می‎رسید. سرعت اینترنت برای من رسما 1 کیلوبایت بر ثانیه است. ما گران‎ترین اینترنت دنیا را داریم. و البته تقریبن کندترین اینترنت را. یکروز به یاد این مساله می‎افتیم و می‎خندیم. قول می‎دهم...

 

* پس مراقب رفتارهایتان باشید، چون هیچوقت به گذشته باز نمی‎گردید. مثلا بیشتر مراقب دوست دخترتان باشید!

2 نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 1:25  توسط خاشاک  | 

It's the cheapest show you've ever seen
ابطحی: زندان محلی برای جمع بندی افکار بود. رفتار بازجوها کاملا دوستانه و صمیمانه بود!
2 نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 22:11  توسط خاشاک  | 

وقتی یک آدم همه ی ویژگی ها را برای دوست داشتنی بودن دارد.

chomsky

چامسکی* ۸۰ ساله به اعتصاب غذای گنجی روبروی سازمان ملل پیوست.

*نوام چامسکی، فیلسوف، زبان شناس،دانشمند علوم شناختی، فعال سیاسی و یکی از بزرگترین روشنفکران امروز دنیاست. او متولد ۱۹۲۸ فیلادلفیای آمریکاست.

2 نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 3:42  توسط خاشاک  | 

WARNING
WARNING
2 نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 13:40  توسط خاشاک  | 

آینه بازی

* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!

* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.

* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.

* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:28  توسط خاشاک  | 

درباره ی فلسفه

برتراند راسل. تاریخ فلسفه ی غرب. جلد سوم (واپسین سطور). ترجمه ینجف دریابندری.

... فلسفه در سرار تاریخ خود از دو جزء تشکیل شده که به طور ناهماهنگ ترکیب یافته اند؛ این دو جزء یکی تفکر دربارهی ماهیت جهان است و دیگری نظریهی اخلاقی یا سیاسی است دربارهی بهترین شیوهی زیستن. ناتوانی در جدا کردن این دو جزء با تمایز کافی، سرچشمهی تفکر مغشوش فراوان بوده است. فلاسفه، از افلاطون تا ویلیام جیمز، اجازه داده‎اند که عقایدشان دربارهی ساختمان جهان تحت تاثیر تمایل به تهذیب اخلاق واقع شود؛ یعنی چون بنا بر فرض خود میدانستند چه معتقداتی مردم را فضیلتمند خواهد ساخت، پس براهینی اختراع کردند، آن هم غالبن بسیار سفسطه‎آمیز، تا صحت این معتقدات را اثبات کنند. من به سهم خود این تمایل را، بنا بر مبانی اخلاقی و عقلی هر دو، مردود میدانم. فیلسوفی که صلاحیت حرفه‎ای خود را صرف امری غیر از پژوهش بیطرفانهی حقیقت کند، اخلاقن مرتکب نوعی خیانت میشود. و وقتی که پیش از تحقیق فرض بگیرد که معتقدات خاصی، صحیح یا غلط، چنانند که رفتار خوب را باعث میشوند دامنهی تفکر فلسفی را طوری محدود میسازد که فلسفه را از قدر و قیمت میاندازد. فیلسوف حقیقی کسی است که آمادهی بررسی همهی مفاهیم و تصورات باشد. همینکه آگاهانه یا ناآگاهانه حدودی معین کنیم، فلسفه از ترس فلج میشود. سانسور دولتی، که هر که را دهان به اظهار "افکار خطرناک" بگشاید به مجازات میرساند، زمینه پیدا میکند و در حقیقت خود فیلسوف قبلن این سانسور را بر تحقیقات خود تحمیل کرده است.

از لحاظ فکری، تاثیر ملاحضات اخلاقی غلط بر فلسفه عبارت بوده است از سد کردن راه ترقی، تا حد زیاد. من شخصن عقیده ندارم که فلسفه بتواند صحتیا ابطال احکام دینی را اثبات کند، اما از افلاطون تا کنون اکثر فلاسفه جزو وظیفهی خود دانسته‎اند که "دلایلی" برای اثبات بقای روح و وجود خدا بیاورند. و از دلایل اسلاف خود عیب جویی کرده‎اند. توماس قدیس دلایل انسلم قدیس را رد کرده است و کانت دلایل دکارت را. اما هر کدام دلایل جدیدی خاص خود فراهم کرده‎اند. و برای آنکه دلایل خود را معتبر جلوه دهند، ناچار شده‎اند در منطق مغالطه کنند و ریاضیات را به عرفانیات بیالایند، و مدعی شوند که تعصبات عمیق اشراقی است که از آسمان برایشان حواله شده است.

همهی اینها از نظر فلاسفه‎ای که تحلیل منطقی را وظیفهی عمدهی فلسفه قرار میدهند مردود است. این فلاسفه صراحتن اعتراف میکنند که عقل بشر براییافتن جوابهای قاطع بسیاری از مسائل که برای بشر اهمیت عمیق دارد قاصر است. اما حاضر نیستند باور کنند که یک طریق تفکر "عالی‎تر" هم وجود دارد که به واسطهی آن ما میتوانیم حقایقی را که از نظر علم و عقل پنهان است کشف کنیم. در ازای طرد این طرز فکر به پاداشی رسیده‎اند که عبارت است از کشف این امر که بسیاری از مسائل را، که سابقن در تیرگی مابعدالطبیعه نهفته بودند، اکنون میتوان به دقت، و به وسیلهی روشهای عینی که از مشرب فلاسفه هیچ چیزی جز میل به فهمیدن را در کار خود دخالت نمیدهد، جواب داد. مسائلی از این قبیل را در نظر بگیرید: عدد چیست؟ زمان چیست؟ روح چیست؟ ماده چیست؟ من نمیگویم که میتوانیم همینجا و هم اکنون به این مسائل کهن پاسخ دهیم، ولی میگویم روشی که کشف شده است به وسیلهی آن، مانند علم، میتوانیم مرتبن به حقیقت نزدیک شویم؛ و در این روش هر مرحلهی جدیدی از اصلاح مراحل گذشته- و نه رد کردن آن- نتیجه میشود.

در قیل و قال تعصبات متضاد، یکی از چند نیروی وحدت بخش انگشت شمار همانا صداقت علمیاست؛ و منظور من از آن عبارت است از عادات مبتنی ساختن معتقدات بر مشاهدات و استنباطاتی همانقدر غیرشخصی و همانقدر عاری از تمایلات محلی و مشربی که از عهدهی نوع بشر بر میآید. اصرار و ابرام برای داخل کردن این فضیلت در فلسفه، و اختراع روش نیرومندی که این فضیلت به واسطهی آن مثمر ثمر واقع میشود، محاسن عمدهی آن مکتب فلسفی است که من یکی از اعضایش هستم. عادت درستکاری دقیق که در اجرای این روش فلسفی کسب شده است میتواند در تمام عرصهی فعالیت بشر گسترشیابد، و هر جا وجود داشته باشد از تعصب بکاهد و بر ظرفیت همدردی و تفاهم بیفزاید. فلسفه، با رها کردن قسمتی از دعاوی جزمیخود، از راه الهام بخشیدن راه و رسم زیستن باز نمیماند.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 18:24  توسط خاشاک  | 

چیزهایی که نمی‎دانم

1. انسان چگونه انسان شد. میخواهم بدانم به وضوح چه اتفاق (یا اتفاق هایی) باعث این تفاوت چشمگیر بین انسان و دیگر جانوران شده است. همان سئوال قدیمی، تفاوت انسان با بقیه ی حیوانات چیست؟

2. زبان چیست؟ چگونه کار میکند؟ چقدر اهمیت دارد؟ چطور شبیه سازی میشود؟

3. آگاهی (مفهوم من) و کیفیت ها، آیا وجود دارند؟ چطور با ماتریالیسم میتوان آنها را توضیح داد؟

4. چطور میشود اینها را کله پا کرد؟! (اینها به یک مشت آشغال در راس امور بر میگردد)

5. چطور میشود همه ی انسان ها در آزادی و رفاه زندگی کنند؟ (خیلی ایده آل است، بخوانید اکثر انسان ها)

6. ما دقیقن برای چه کارهایی از نظر ژنتیکی برنامه ریزی شده ایم؟ به عبارت دیگر دقیقن برای چه رفتارهایی پیش زمینه ی تکاملی داریم؟

7. در سیارات دیگر چه میگذرد؟ (چیزی جذاب تر از این هست که جایی دیگر در دنیا حیات وجود داشته باشد)

8. چطور با سه جمله مخ هر دختری را بزنم؟ (اگر کشف شود بزرگترین کشف تاریخ خواهد بود)

9. چطور میشود از شر دین برای همیشه راحت شد؟ (این هم لذت بخش ترین کشف تاریخ خواهد بود)

10. چرا از هنر لذت میبریم؟

11. چه چیز واضحی هنوز دورو بر ما وجود دارد که ندیده ایم؟ چیزی که یک روز درباره اش میگویند: "این همه سال جلوی چشممان بود اما ندیدیمش!"

12. بزرگترین بیراهه ای که کماکان داخلش هستیم و فکر میکنیم که به ترکستان نیست کدام است؟ به عبارتی بزرگترین نظریه ای که پذیرش همگانی یافته اما به زودی رد میشود چیست؟ (به نظر علیش بیگ بنگ!)

13.  چطور به وزن دلخواه برسم؟!

14. خارج از این نقطه نظر لعنتی دنیا چه شکلی است؟ (این پرسش بیراه است اما نمیتوانم نپرسم.)

15. کی جبر اثبات میشود. به عبارتی کی اختیار ابطال میشود؟

16.  بالاخره آیا شبیه سازی انسان عملی میشود؟ آیا این عمل در ذات خودش ناممکن است؟ یا اینکه علم انسان برای به ثمر رساندنش بسیار ناچیز است؟ یا به زودی اتفاق میافتد؟

17. مهمتر از همه، ما کی نابود میشویم، گونه ی انسان کی منقرض میشود؟

18. در آینده بیش از هرچیزی برای چه تاسف خواهیم خورد؟ آلودگی؟ عدم کنترل مصرف؟ رای دادن به احمدی نژاد؟ کون گشادی؟

19. چطور از بیرون به خودم نگاه کنم؟ چطور به بیشترین درک در مورد طرف مقابلم برسم؟ چطور خودخواهی و خود مرکزی را کنار بگذارم؟

20. چطور با گشاد ترین حالت ممکن در حالی که اصلن به خودم زحمت نداده ام آدمیمشهور و پولدار و درست حسابی شوم؟  (این مهمترین و حیاتی ترین سئوال زندگی ام است)


پ.ن: وقت نیست ویرایش کنم، برای خطاهای احتمالی عذر میخواهم. جواب هرکدام از سئوال های من را میدانید بگویید، ثواب دارد. خودتان هم اگر دوست داشتید در وبلاگتان، یا در کامنت دانی همین پست سئوال های مهم زندگیتان را بگویید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:32  توسط خاشاک  | 

وات هپن تو دیز پیپول (یا چطور عقده هایتان را سر ابله ها خالی کنید)

چند وقت پیش خواهرم یه سی‎دی آورد که داخلش پر عکسهای جورواجور بود و گفت که یه نگاهی بیاندازم چون به نظرش خیلی جالب بودند. عکسهای حیوانات و خانهها و ماشینها و... عکس دیدن برای من یک سرگرمیدست اول به حساب میآید. نه عکسهای هنری، همین عکسهای معمولی که بعضیهایشان هم واقعن مبتذل هستند. اما داخل سی‎دی چیزهایی بود که من را خیلی بیشتر سرگرم کرد. گفتم یک تعدادی از آنها را اینجا بیاورم که شما هم ببینید. یک فولدر آنجا وجود داشت که اسمش آرتیست بود. خب حدس میزدم که چه جور آرتیستهایی آنجا باشند. احتمالن یک مشت عکس دی کاپریو در تایکتانیک و جنیفر لوپز و... اما خیلی بیشتر از اینها بود:

این نانسی است. بک گراند موبیایل نوکیای جوات خاله من همیشه یکی از عکسهای همین آدم است. من نمیدانم صورت پف کرده‎ و چشمهای ریزش برای چه کسی جذابیت دارد. فکر کنم اگر مرلین منسون خواهری داشته باشد همین شکلی باشد. الان دقت کنید اگر همین آدم یک لنز سفید به یکی از چشمانش بزند میشود خود منسون و آن روسری نکبتی را هم از کله‎اش بردارد. در این عکس خنده‎اش مشخص نیست، وقتی میخندد واقعن من میترسم، احساس میکنم الان به منسون ترنسفرم میشود. با آن دهان گشاد و لب‎های گوشتالواش. من هیچوقت از قیافه‎ی یک نفر اینقدر بدم نیامده است.

این را همه میشناسند. معین است. با خودش چی فکر میکرده که کت سبز با پیراهن مشکی پوشیده؟ عینکش را نگاه کنید. من شک دارم این عینک در هیچ بافت زمانی و مکانی زیبا بوده باشد. دقیقن مثل کت سبز. شده دقیقن شکل فلندر در سریال سیمپسونها. در نگاهش یکجور احساس گناه وجود دارد. شرط میبندم خودش هم راضی نیست از اینکه خواننده شده و الهه‎ی ناز میخواند. اگر اینجا بودید یکم صدایش را برایتان تقلید میکردم. خودتان به چهره‎اش نگاه کنید و بعد صدایش را در ذهنتان تجسم کنید.

این را هم همه میشناسند. مهستی. کاور آلبوم "خدا خواسته!" باز به قیافه اش دقت کنید و موهایش که مثل یال شیر شانه شده میماند و سینههایش که مثل پستان گاو شیرده است. هیچ کس نمیداند چه در ذهنش میگذشته وقتی این عکس را گرفته؟ مثلن میگفته: خدا خواسته، خدا خواسته که من باز آلبوم جدید بدم که هوادارام بیشتر از این منتظر نمونن. خدا خواسته... چه تیپی زدم. (در ضمن آن فونت انگلیسی که در کاور مشاهده می‎شود گمانم جند.ه ترین فونت انگلیسی جهان باشد، در نصف کاورها و کلیپ‎های لوس انجلسی‎ها از همین فونت استفاده شده).

این هم شادمهر است. من متاسفانه که از اخبار کارهایش عقب ماندم. حتمن اگر کسی خبری از این بنده خدا دارد من را در جریان بگذارد. در ضمن کسی تا به حال عکسی از شادمهر دیده که نیمه‎ی چپ صورتش در آن عکس مشخص باشد؟! من که ندیدم. فکر کنم نیمه‎ی دیگر صورتش سوخته باشد. حالا هرچی هست خواننده پاپ حداقل باید یک ریزه اعتماد به نفس داشته باشد. یعنی چه اتفاق وحشتناکی میافتد اگر چهارتا عکس تمام رخ منتشر کند؟

و اما این گوگوش است. کماکان به قیافه‎اش نگاه کنید. دو سه روز پشت سر هم که آدم بخوابد صورتش اینقدر پف نمیکند. اما خب در عوض اعتماد به نفسش را داشته که به نظر خودش خیلی خوشگل میرسد و واقعن هم همین کافی است تا در هشتاد سالگی دوباره هوس کند روی صحنه برود و صدایش را به سرش بکشد.

شکیلا. کاور اشک مهتاب. به نوع نگاه و لبخند ظریفش توجه کنید و آن قطره آبی که آن وسط چکیده شده. و مدل موها و لباسی که تمام گردن را پوشانده. چقدر خانم است این شکیلا. حجب و حیائش همه را تحت تاثیر قرار میدهد. الان اگر دهن باز کند چیزی جز شعر حافظ و مدح علی بیرون نمیآید. جدن جمهوری اسلامیتر و خوشک را با هم سوزانده. ببینید چه جواهری در لس انجلس زندگی میکند و ذره‎ای هم تحت تاثیر فرهنگ غربی قرار نگرفته است.

شاه و خانواده سلطنتی. علی‎رغم همه زلم زیمبوهایی که ممد رضا و خانواده به سروکله‎شان آویخته‎اند نمیدانم چرا اینقدر بدبختی‎شان توی چشم میزند. قیافه‎ی فرح مثل زنهای کتک خورده است. انگار تا همین ده دقیقه قبل از عکس مشغول کلفتی بوده است. بچهها را نگاه کنید. همین الان مادرشان با دامنش دماغشان را گرفته است. صورتهای سوخته و مات و موهای بهم ریخته. مثل ندیدهها دهانشان وا مانده و آینه کاریهای سقف را نگاه میکنند. ممد رضا معلوم نیست این بیچارهها را کجا بزرگ کرده. قیافه‎ی شاه را نگاه کنید. مثلن شاه یک مملکت است. همین الان تاج و لباسش را در آورید با شوهر خاله‎ی قوزپشت من هیچ فرقی ندارد. یک مشت مدال بیخود هم به گردنش آویخته که معلوم نیست نشان دهنده کدام دلاوریهایش است. مرده شور اشراف را ببرند اما اینها تهی از هرگونه اشرافیت هستند. بدبختند. دقیقن مثل سوپر استارهای آن زمانمان که مثلن همین گوگوش باشد. آدم دلش برایشان میسوزد. قیافهها را نگاه کن!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 13:24  توسط خاشاک  |