تبليغاتX
یادداشت‏های زیرزمینی
سرد و نا امید نشو
بنام خدا

باز این چه ابر بود که مارا فرو گرفت

تنها نه من، گرفتگی عالم است این

یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی

چندین هزار امید بنی آدم‌ است این

چندین هزار امید بنی آدم را برباد دادند و قومی را داغدیده و دردمند
کردند و پای اهانت بر شعور و غرورشان نهادند و دست خیانت درصندوق امانت
شان بردند وبا نیرنگ وفریب، باطلی را بجای حق نشاندند تاد وباره عزت و
کرامت را پای‌مال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر
کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل در کار مدیریت کند و خرافه بگسترد و
سفاهت بپرورد و از چاه‌های نفت بردارد و در چاه‌های جمکران بریزد و آزادی
را خفه کند و آگاهی را بکشد و استبداد دینی و قراءت فاشیستی از دین را
قوام بخشد و دیانت را ملعبه‌ی ‌‌دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ
بگمارد و فرهنگیان را به دست سرهنگان بسپارد و دست تطاول در حقوق مردم
دراز کند و پشت به قبله حقیقت، به سوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را
ستاندن و آب دهان به رویشان افکندن. پلیدی و بی‌شرمی ازین بیشتر نمی‌شود.
آدمیان دزدی و دغلی را تحمل می‌کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان‌
را هرگز.

اینک روح مجروح و غرور رنجور ایرانیان به جوش آمده است و تا ننگ آن خیانت
زدوده نشود و تا غاصبان به دست عدالت سپرده نشوند التهاب‌شان فرو
نمی‌نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، «که بد بخاطر امیدوار ما نرسد». اجتماع
هزار در هزار زنان ومردان حق جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را بر تاریخ
آینده ما گشوده است و نوید گشایش به کار فروبسته ما می‌دهد.

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

به حقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به
زیر می‌کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم
می‌زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان
درهم می‌شکنید.

استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس
شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خاین بستاند و به
کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلتِ دوران ماست
و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.

همت پاکان دوعالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، «با همه کروبیان عالم
بالا».

درین معرکه حق و باطل، و جنایت و شهادت، آیا مشایخ و مراجع عظام احساس
تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی «بازار ساحری و ناموس سامری و قلب
ستمگری» را بشکنند؟

شمس و قمرِ این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که
«صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و بردر ارباب بی مروت دنیا نشستن که «خواجه
کی به در آید» شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست. به سواد اعظم رو آورند که
اسم اعظم در آنجاست. «نور ز خورشید خواه بو که برآید».

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده به در افتاده است من هم در
پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان دارم:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو
در توبه هنوز بازست. آب رفته را به جوی باز گردانید. قرعه‌‌ی فال به نام
شما زده‌اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید بر شانه‌های شما
نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره‌ی جهولان و ظلومان منشینید.
حقا کزین غمان برسد مژده‌ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش
خرداد ۱۳۸۸

بنا بر نظر شهرداری تهران دوشنبه 3 میلیون نفر در راهپیمایی تهران حضور داشته اند، این بار نوبت ماست که بگوییم "می شود، می توانیم"

در این لحظه ما فقط دو دشمن بزرگ داریم، نه دولت، نه نظام، بلکه نا امیدی و ترس... همراه شوید... شنبه ساعت 4 میدان انقلاب، و مکان های معین شده در شهرستان ها.

2 نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 16:53  توسط زیرزمین  | 

WARNING
WARNING
2 نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 13:40  توسط زیرزمین  | 

آینه بازی

* چند شب پیش بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم مشروب خوردم و بیشتر از هر وقت دیگری در عمرم احساس کردم دارم می میرم. انگار یک نفر سر تخت را گرفته بود و من را دور اتاق می چرخاند. چیزی برای بالا آوردن نمانده بود، جز شیره ی تلخ معده. می خوابیدم، کابوس می دیدم. نمی دانستم بیدار هستم یا خواب. اتاق تاریک بود. چند خط موازی نور روی کمد و تخت افتاده بود. که به کندی بالا می رفت و به سرعت پایین می پرید. من دور اتاق می چرخیدم، یا شاید اتاق دور من می چرخید. نفس می کشیدم بوی الکل بالا می آمد. نزدیک سه ساعت طول کشید تا اینکه کلن معده ام زیرو رو شد و ماهیچه هایش آنقدر خسته شدن که نتوانستند یکباره دیگر منقبض شوند. یاد فایت کلاب افتادم. "من معده ی تنبل و خسته ی رضا هستم"!

* خواب دیدم در پاساژ خیلی بزرگ هستم. مثل پاساژ های بالاشهر بود. همینطور خلوت و تازه تاسیس. دنبال چه می گشتم نمی دانم. از کنار مغازه ها می گذشتم که اکثرشان بسته بودند. بیرون پاساژ بیابان بود. دختری را در آنجا دیدم که می شناختم، حرف های بی ربط می زد من هم سرم را تکان می دادم و تاییدش می کردم. حس بدی داشتم. فکر کنم بقیه خوابم تا صبح با همین دختر در بیابان از این طرف به آن طرف می رفتیم.

* وقتی اول دبستان بودم یک جور پاک کن خریده بودم که سفید رنگ و مربع شکل بود. و تهش یک تیکه سبز رنگ داشت که بر خلاف بقیه پاک کن شفاف بود و آنطرفش دیده می شد و خیلی خوش بو بود و خیلی هم بد پاک می کرد. در واقع اصلن پاک نمی کرد بلکه تمام صفحه را سیاه می کرد و تا آخر که پاک کن تمام می شد باقی می ماند. امروز وقتی پاستیل می خوردم یکی از طعم هایش دقیقن بوی همان پاک کن بود. بعد وقتی داشتم می جویدم حس کردم بعد از ظهر جمعه است و من روی زمین دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی دفتر مشقم و چشم هایم را بسته ام و پاک کن را بو می کنم و هزار فلش بک دیگر تا آخر بسته ی پاستیل اتفاق افتاد.

* تا به حال با خودم جلوی آینه صحبت نکرده بودم. اولش خیلی سخت بود. گفتم: "خیلی سخته صحبت کردن" بعد سرخ شدم و قطره های عرق روی پیشانی ام نشست. به خودم نگاه کردم. گفتم اگر ادام بدهم حتمن دیوانه می شوم. بعد فکر کردم که خودم را خیلی جدی گرفته ام "یعنی باور کرده ام که وجود دارم؟!" بعضی وقتها این جمله خیلی معنا می دهد... "چی دارم میگم، آدم که با خودش حرف نمی زند." انگار وجود داشتنم مساله ای بود که تا به اینجا با بی اعتنایی از کنارش گذشته ام و بعد وقتی روبروی آینه برای اولین بار برای کاری جز تصور کردن تصویر خودم در ذهن دیگران حاضر شدم، مساله ی اساسی دوباره مطرح شد. بعد فکر کردم اینها را نمی توانم به خودم بگویم، مثل وقتی مثلا پسرعمویتان را بعد از 15 سال دیده اید، فقط می پرسید "کجایی پسر عمو، درسها رو چیکار کردی، چرا از ما یه خبری نمی گیری؟" و هیچوقت از حسادت ها، نامردی ها و و زیرآب زنی ها، کتک کاری ها و حرف های جدی دوران کودکیتان چیزی نمی گویید. من هم نمی توانستم چیزی جدی بگویم. فقط گفتم "چیه؟!" به راحتی حسی دوگانه از وجود خودم داشتم که سالها بود فراموشش کرده بودم... از زمانی که بچه بودم و جلوی آینه می ایستادم و مدتها به خودم نگاه می کردم تا جایی که قیافه ام برای خودم غریبه می شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:28  توسط زیرزمین  | 

درباره ی فلسفه

برتراند راسل. تاریخ فلسفه ی غرب. جلد سوم (واپسین سطور). ترجمه ینجف دریابندری.

... فلسفه در سرار تاریخ خود از دو جزء تشکیل شده که به طور ناهماهنگ ترکیب یافته اند؛ این دو جزء یکی تفکر دربارهی ماهیت جهان است و دیگری نظریهی اخلاقی یا سیاسی است دربارهی بهترین شیوهی زیستن. ناتوانی در جدا کردن این دو جزء با تمایز کافی، سرچشمهی تفکر مغشوش فراوان بوده است. فلاسفه، از افلاطون تا ویلیام جیمز، اجازه داده‎اند که عقایدشان دربارهی ساختمان جهان تحت تاثیر تمایل به تهذیب اخلاق واقع شود؛ یعنی چون بنا بر فرض خود میدانستند چه معتقداتی مردم را فضیلتمند خواهد ساخت، پس براهینی اختراع کردند، آن هم غالبن بسیار سفسطه‎آمیز، تا صحت این معتقدات را اثبات کنند. من به سهم خود این تمایل را، بنا بر مبانی اخلاقی و عقلی هر دو، مردود میدانم. فیلسوفی که صلاحیت حرفه‎ای خود را صرف امری غیر از پژوهش بیطرفانهی حقیقت کند، اخلاقن مرتکب نوعی خیانت میشود. و وقتی که پیش از تحقیق فرض بگیرد که معتقدات خاصی، صحیح یا غلط، چنانند که رفتار خوب را باعث میشوند دامنهی تفکر فلسفی را طوری محدود میسازد که فلسفه را از قدر و قیمت میاندازد. فیلسوف حقیقی کسی است که آمادهی بررسی همهی مفاهیم و تصورات باشد. همینکه آگاهانه یا ناآگاهانه حدودی معین کنیم، فلسفه از ترس فلج میشود. سانسور دولتی، که هر که را دهان به اظهار "افکار خطرناک" بگشاید به مجازات میرساند، زمینه پیدا میکند و در حقیقت خود فیلسوف قبلن این سانسور را بر تحقیقات خود تحمیل کرده است.

از لحاظ فکری، تاثیر ملاحضات اخلاقی غلط بر فلسفه عبارت بوده است از سد کردن راه ترقی، تا حد زیاد. من شخصن عقیده ندارم که فلسفه بتواند صحتیا ابطال احکام دینی را اثبات کند، اما از افلاطون تا کنون اکثر فلاسفه جزو وظیفهی خود دانسته‎اند که "دلایلی" برای اثبات بقای روح و وجود خدا بیاورند. و از دلایل اسلاف خود عیب جویی کرده‎اند. توماس قدیس دلایل انسلم قدیس را رد کرده است و کانت دلایل دکارت را. اما هر کدام دلایل جدیدی خاص خود فراهم کرده‎اند. و برای آنکه دلایل خود را معتبر جلوه دهند، ناچار شده‎اند در منطق مغالطه کنند و ریاضیات را به عرفانیات بیالایند، و مدعی شوند که تعصبات عمیق اشراقی است که از آسمان برایشان حواله شده است.

همهی اینها از نظر فلاسفه‎ای که تحلیل منطقی را وظیفهی عمدهی فلسفه قرار میدهند مردود است. این فلاسفه صراحتن اعتراف میکنند که عقل بشر براییافتن جوابهای قاطع بسیاری از مسائل که برای بشر اهمیت عمیق دارد قاصر است. اما حاضر نیستند باور کنند که یک طریق تفکر "عالی‎تر" هم وجود دارد که به واسطهی آن ما میتوانیم حقایقی را که از نظر علم و عقل پنهان است کشف کنیم. در ازای طرد این طرز فکر به پاداشی رسیده‎اند که عبارت است از کشف این امر که بسیاری از مسائل را، که سابقن در تیرگی مابعدالطبیعه نهفته بودند، اکنون میتوان به دقت، و به وسیلهی روشهای عینی که از مشرب فلاسفه هیچ چیزی جز میل به فهمیدن را در کار خود دخالت نمیدهد، جواب داد. مسائلی از این قبیل را در نظر بگیرید: عدد چیست؟ زمان چیست؟ روح چیست؟ ماده چیست؟ من نمیگویم که میتوانیم همینجا و هم اکنون به این مسائل کهن پاسخ دهیم، ولی میگویم روشی که کشف شده است به وسیلهی آن، مانند علم، میتوانیم مرتبن به حقیقت نزدیک شویم؛ و در این روش هر مرحلهی جدیدی از اصلاح مراحل گذشته- و نه رد کردن آن- نتیجه میشود.

در قیل و قال تعصبات متضاد، یکی از چند نیروی وحدت بخش انگشت شمار همانا صداقت علمیاست؛ و منظور من از آن عبارت است از عادات مبتنی ساختن معتقدات بر مشاهدات و استنباطاتی همانقدر غیرشخصی و همانقدر عاری از تمایلات محلی و مشربی که از عهدهی نوع بشر بر میآید. اصرار و ابرام برای داخل کردن این فضیلت در فلسفه، و اختراع روش نیرومندی که این فضیلت به واسطهی آن مثمر ثمر واقع میشود، محاسن عمدهی آن مکتب فلسفی است که من یکی از اعضایش هستم. عادت درستکاری دقیق که در اجرای این روش فلسفی کسب شده است میتواند در تمام عرصهی فعالیت بشر گسترشیابد، و هر جا وجود داشته باشد از تعصب بکاهد و بر ظرفیت همدردی و تفاهم بیفزاید. فلسفه، با رها کردن قسمتی از دعاوی جزمیخود، از راه الهام بخشیدن راه و رسم زیستن باز نمیماند.

2 نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 18:24  توسط زیرزمین  | 

چیزهایی که نمی‎دانم

1. انسان چگونه انسان شد. میخواهم بدانم به وضوح چه اتفاق (یا اتفاق هایی) باعث این تفاوت چشمگیر بین انسان و دیگر جانوران شده است. همان سئوال قدیمی، تفاوت انسان با بقیه ی حیوانات چیست؟

2. زبان چیست؟ چگونه کار میکند؟ چقدر اهمیت دارد؟ چطور شبیه سازی میشود؟

3. آگاهی (مفهوم من) و کیفیت ها، آیا وجود دارند؟ چطور با ماتریالیسم میتوان آنها را توضیح داد؟

4. چطور میشود اینها را کله پا کرد؟! (اینها به یک مشت آشغال در راس امور بر میگردد)

5. چطور میشود همه ی انسان ها در آزادی و رفاه زندگی کنند؟ (خیلی ایده آل است، بخوانید اکثر انسان ها)

6. ما دقیقن برای چه کارهایی از نظر ژنتیکی برنامه ریزی شده ایم؟ به عبارت دیگر دقیقن برای چه رفتارهایی پیش زمینه ی تکاملی داریم؟

7. در سیارات دیگر چه میگذرد؟ (چیزی جذاب تر از این هست که جایی دیگر در دنیا حیات وجود داشته باشد)

8. چطور با سه جمله مخ هر دختری را بزنم؟ (اگر کشف شود بزرگترین کشف تاریخ خواهد بود)

9. چطور میشود از شر دین برای همیشه راحت شد؟ (این هم لذت بخش ترین کشف تاریخ خواهد بود)

10. چرا از هنر لذت میبریم؟

11. چه چیز واضحی هنوز دورو بر ما وجود دارد که ندیده ایم؟ چیزی که یک روز درباره اش میگویند: "این همه سال جلوی چشممان بود اما ندیدیمش!"

12. بزرگترین بیراهه ای که کماکان داخلش هستیم و فکر میکنیم که به ترکستان نیست کدام است؟ به عبارتی بزرگترین نظریه ای که پذیرش همگانی یافته اما به زودی رد میشود چیست؟ (به نظر علیش بیگ بنگ!)

13.  چطور به وزن دلخواه برسم؟!

14. خارج از این نقطه نظر لعنتی دنیا چه شکلی است؟ (این پرسش بیراه است اما نمیتوانم نپرسم.)

15. کی جبر اثبات میشود. به عبارتی کی اختیار ابطال میشود؟

16.  بالاخره آیا شبیه سازی انسان عملی میشود؟ آیا این عمل در ذات خودش ناممکن است؟ یا اینکه علم انسان برای به ثمر رساندنش بسیار ناچیز است؟ یا به زودی اتفاق میافتد؟

17. مهمتر از همه، ما کی نابود میشویم، گونه ی انسان کی منقرض میشود؟

18. در آینده بیش از هرچیزی برای چه تاسف خواهیم خورد؟ آلودگی؟ عدم کنترل مصرف؟ رای دادن به احمدی نژاد؟ کون گشادی؟

19. چطور از بیرون به خودم نگاه کنم؟ چطور به بیشترین درک در مورد طرف مقابلم برسم؟ چطور خودخواهی و خود مرکزی را کنار بگذارم؟

20. چطور با گشاد ترین حالت ممکن در حالی که اصلن به خودم زحمت نداده ام آدمیمشهور و پولدار و درست حسابی شوم؟  (این مهمترین و حیاتی ترین سئوال زندگی ام است)


پ.ن: وقت نیست ویرایش کنم، برای خطاهای احتمالی عذر میخواهم. جواب هرکدام از سئوال های من را میدانید بگویید، ثواب دارد. خودتان هم اگر دوست داشتید در وبلاگتان، یا در کامنت دانی همین پست سئوال های مهم زندگیتان را بگویید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:32  توسط زیرزمین  | 

وات هپن تو دیز پیپول (یا چطور عقده هایتان را سر ابله ها خالی کنید)

چند وقت پیش خواهرم یه سی‎دی آورد که داخلش پر عکسهای جورواجور بود و گفت که یه نگاهی بیاندازم چون به نظرش خیلی جالب بودند. عکسهای حیوانات و خانهها و ماشینها و... عکس دیدن برای من یک سرگرمیدست اول به حساب میآید. نه عکسهای هنری، همین عکسهای معمولی که بعضیهایشان هم واقعن مبتذل هستند. اما داخل سی‎دی چیزهایی بود که من را خیلی بیشتر سرگرم کرد. گفتم یک تعدادی از آنها را اینجا بیاورم که شما هم ببینید. یک فولدر آنجا وجود داشت که اسمش آرتیست بود. خب حدس میزدم که چه جور آرتیستهایی آنجا باشند. احتمالن یک مشت عکس دی کاپریو در تایکتانیک و جنیفر لوپز و... اما خیلی بیشتر از اینها بود:

این نانسی است. بک گراند موبیایل نوکیای جوات خاله من همیشه یکی از عکسهای همین آدم است. من نمیدانم صورت پف کرده‎ و چشمهای ریزش برای چه کسی جذابیت دارد. فکر کنم اگر مرلین منسون خواهری داشته باشد همین شکلی باشد. الان دقت کنید اگر همین آدم یک لنز سفید به یکی از چشمانش بزند میشود خود منسون و آن روسری نکبتی را هم از کله‎اش بردارد. در این عکس خنده‎اش مشخص نیست، وقتی میخندد واقعن من میترسم، احساس میکنم الان به منسون ترنسفرم میشود. با آن دهان گشاد و لب‎های گوشتالواش. من هیچوقت از قیافه‎ی یک نفر اینقدر بدم نیامده است.

این را همه میشناسند. معین است. با خودش چی فکر میکرده که کت سبز با پیراهن مشکی پوشیده؟ عینکش را نگاه کنید. من شک دارم این عینک در هیچ بافت زمانی و مکانی زیبا بوده باشد. دقیقن مثل کت سبز. شده دقیقن شکل فلندر در سریال سیمپسونها. در نگاهش یکجور احساس گناه وجود دارد. شرط میبندم خودش هم راضی نیست از اینکه خواننده شده و الهه‎ی ناز میخواند. اگر اینجا بودید یکم صدایش را برایتان تقلید میکردم. خودتان به چهره‎اش نگاه کنید و بعد صدایش را در ذهنتان تجسم کنید.

این را هم همه میشناسند. مهستی. کاور آلبوم "خدا خواسته!" باز به قیافه اش دقت کنید و موهایش که مثل یال شیر شانه شده میماند و سینههایش که مثل پستان گاو شیرده است. هیچ کس نمیداند چه در ذهنش میگذشته وقتی این عکس را گرفته؟ مثلن میگفته: خدا خواسته، خدا خواسته که من باز آلبوم جدید بدم که هوادارام بیشتر از این منتظر نمونن. خدا خواسته... چه تیپی زدم. (در ضمن آن فونت انگلیسی که در کاور مشاهده می‎شود گمانم جند.ه ترین فونت انگلیسی جهان باشد، در نصف کاورها و کلیپ‎های لوس انجلسی‎ها از همین فونت استفاده شده).

این هم شادمهر است. من متاسفانه که از اخبار کارهایش عقب ماندم. حتمن اگر کسی خبری از این بنده خدا دارد من را در جریان بگذارد. در ضمن کسی تا به حال عکسی از شادمهر دیده که نیمه‎ی چپ صورتش در آن عکس مشخص باشد؟! من که ندیدم. فکر کنم نیمه‎ی دیگر صورتش سوخته باشد. حالا هرچی هست خواننده پاپ حداقل باید یک ریزه اعتماد به نفس داشته باشد. یعنی چه اتفاق وحشتناکی میافتد اگر چهارتا عکس تمام رخ منتشر کند؟

و اما این گوگوش است. کماکان به قیافه‎اش نگاه کنید. دو سه روز پشت سر هم که آدم بخوابد صورتش اینقدر پف نمیکند. اما خب در عوض اعتماد به نفسش را داشته که به نظر خودش خیلی خوشگل میرسد و واقعن هم همین کافی است تا در هشتاد سالگی دوباره هوس کند روی صحنه برود و صدایش را به سرش بکشد.

شکیلا. کاور اشک مهتاب. به نوع نگاه و لبخند ظریفش توجه کنید و آن قطره آبی که آن وسط چکیده شده. و مدل موها و لباسی که تمام گردن را پوشانده. چقدر خانم است این شکیلا. حجب و حیائش همه را تحت تاثیر قرار میدهد. الان اگر دهن باز کند چیزی جز شعر حافظ و مدح علی بیرون نمیآید. جدن جمهوری اسلامیتر و خوشک را با هم سوزانده. ببینید چه جواهری در لس انجلس زندگی میکند و ذره‎ای هم تحت تاثیر فرهنگ غربی قرار نگرفته است.

شاه و خانواده سلطنتی. علی‎رغم همه زلم زیمبوهایی که ممد رضا و خانواده به سروکله‎شان آویخته‎اند نمیدانم چرا اینقدر بدبختی‎شان توی چشم میزند. قیافه‎ی فرح مثل زنهای کتک خورده است. انگار تا همین ده دقیقه قبل از عکس مشغول کلفتی بوده است. بچهها را نگاه کنید. همین الان مادرشان با دامنش دماغشان را گرفته است. صورتهای سوخته و مات و موهای بهم ریخته. مثل ندیدهها دهانشان وا مانده و آینه کاریهای سقف را نگاه میکنند. ممد رضا معلوم نیست این بیچارهها را کجا بزرگ کرده. قیافه‎ی شاه را نگاه کنید. مثلن شاه یک مملکت است. همین الان تاج و لباسش را در آورید با شوهر خاله‎ی قوزپشت من هیچ فرقی ندارد. یک مشت مدال بیخود هم به گردنش آویخته که معلوم نیست نشان دهنده کدام دلاوریهایش است. مرده شور اشراف را ببرند اما اینها تهی از هرگونه اشرافیت هستند. بدبختند. دقیقن مثل سوپر استارهای آن زمانمان که مثلن همین گوگوش باشد. آدم دلش برایشان میسوزد. قیافهها را نگاه کن!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 13:24  توسط زیرزمین  | 

بستنی برای لباس شویی

بیش از صد سال پیش پاولف با آزمایش بر روی سگ‎هایش به قوانین اساسی یادگیری و شرطی شدن پی‎برد. قوانینی که به نظر می‎رسد به روان‎شناسی بیش از هرچیز جهت داد. خوش‏بختانه اصول پاولف در روان‏شناسی به اندازه یافته‏های داروین مورد طرد واقع نشد و خیلی زود باعث شکل‏گیری روان‏شناسی رفتاری در آمریکا شد. پس از آن نیز درمان‏های درخشانی برای بسیاری از اختلالات از آن استخراج شد. اما باور کردنی نیست که کار پاولف چقدر خلاقانه و اصولی که بدست داد چقدر ساده بوده است. همان قدر ساده که سیبی از آسمان بر زمین میافتد.

پاولف دریافت هنگامی که برای سگش غذا میبرد او شروع میکند به بزاق ترشح کردن، حال اگر از این پس قبل از غذا بردن زنگی را به صدا در آورد و بعد به او غذا بدهد و این کار را چند روز مداوم تکرار کند از آن به بعد سگ تنها با شنیدن صدای زنگ (حتا اگر غذایی هم در کار نباشد) شروع به ترشح بزاق میکند.

این اتفاق ساده منجر به یک سری آزمایش‏های فوق العاده دقیق و کم نظیر توسط پاولف شد که داده‏های آن هنوز بعد از صد سال دست نخورده اند. پاولف جایزه نوبل دریافت کرد و برتراند راسل او را با داروین مقایسه کرد.

این را به عنوان مقدمه نگه دارید تا من دوباره به آزمایش پاولف باز گردم.

مدتی بود دائم به این فکر میکردم که ما چرا لذت میبریم و درد میکشیم. آیا تکامل جور دیگری نمیتوانست موجود زنده را به سمت رفتار خاص هدایت کند. آیا اگر درد و لذت را از موجودات زنده حذف کنیم خللی در رفتارشان ایجاد میشود؟ اصلن آیا درد و لذت وجود دارد؟!

شاید جواب این سئوال ها به نظرتان بدیهی میرسد. اما دقت کنید که منظور من ادراک کاملن سوبژکتیو (درونی، ذهنی) از درد و لذت است. این احساس ذهنی درد و لذت چه نفعی برای تکامل ما موجودات زنده داشته است؟ آیا یک سیستم دست و پاگیر و اضافی است یا کاملن انطباقی است یا یک محصول فرعی است؟ تکامل تا جایی که قدرتش را داشته است اقتصادی عمل کرده است. یعنی موجودات زنده از اندام ها و اجزاء و حتی ویژگیهای روانی اضافی و بدون کاربرد تهی شده‎اند. علی‎رغم اینکه این صرفه‏جویی مطلق عمل نکرده است میتوان به عنوان یک اصل آن را پذیرفت. پس اول باید این احتمال را در نظر گرفت که احساس درونی ما از درد و لذت کارکرد خاصی داشته است. ممکن است که بگوییم بله کاملن بدیهی است که کار کرد خاصی دارد. مثلن اگر من از خوردن غذا لذت نبرم چه دلیلی دارد که دوباره غذا بخورم؟ و نخوردن غذا باعث مرگ موجود زنده میشود. پس کسانی باقی مانده‎اند که هنگام خوردن غذا لذت میبردند و به این ترتیب لذت بردن یک کارکرد تکاملی پیدا میکند. برای درد نیز همینطور اگر من بعد از خوردن غذای فاسد یا گزیده شدن توسط عنکبوت (اگر زنده بمانم) دچار درد (همان حس ذهنی) نشوم چه چیزی باعث میشود در آینده از آنها پرهیز کنم؟ پس اینجا هم درد به روشنی مفید است. اما سئوالی که پیش میآید این است که مگر موجود زنده میتواند کار دیگری انجام دهد؟ یک میمون از خوردن میوه‎ی شیرین لذت میبرد، آیا تکامل نمیتوانست رفتارِ خوردنِ میوه‎ی شیرین را در میمون بدون لذت شکل دهد؟ تکامل میتوانست میمونهایی را انتخاب کند که میوه‎ی شیرین میخوردند، فقط همین! یعنی اینکه، میوه‎ی شیرین (یا هر چیز شیرین دیگر) حاوی ملکولهای خاصی است که روی زبان با بزاق حل شده و ترکیب شیمیایی آنها توسط سلولهای مخصوص چشایی تشخیص داده میشود و مغز دستور میدهد تا رفتار خوردن ادامه پیدا کند. میبینیم که اینجا همان اتفاق میافتد بدون اینکه احساس درونی لذت وجود داشته باشد. تکامل موجود زنده را بوجود میآورد. چه چیزی باعث میشود موجود زنده خلاف آن چیزی که برایش برنامه ریزی شده است عمل کند؟ اگر من یک روبات بسازم، چه چیزی باعث میشود او کاری را انجام دهد که خلاف اراده و میل من باشد؟ چرا باید به روبات پاداش بدهم؟ من فقط به روبات میگویم چه کاری بکند یا نکند. پاداش زمانی معنا دارد که روبات بطور بالقوه بتواند خدمت کس دیگری (از جمله خودش) را بکند و این پاداش او را تشویق میکند که همچنان پایبند به اصول من باشد و کاری که من میخواهم انجام دهد. اما در این دنیا موجودات زنده چه انتخابهای دیگری دارند؟ شاید شما بگویید موجودات زنده از روبات‎ها خیلی پیشرفته‎ترند. من هم موافقم. بعضی‎ها مساله را اینطور ادامه میدهند:

وقتی محیطِ موجود زنده از حدی پیچیده‎تر و متنوع‎تر و سیستم عصبی او نیز از حدی پیشرفته‎تر شد، دیگر تنها نمیتوان با یک سری کد نویسی ساده رفتار موجود زنده را شکل داد و توقع بقا و تولید مثل داشت. یعنی پستانداران پیچیده، دیگر موجودات هیپنوتیزم شده‎ی تکاملی نیستند که مغزشان تنها دارای یک سری کدهای ساده برای جفت‎گیری و غذا دادن به جوجه‎ها و پرهیز از دشمن باشد. در محیطهای پیچیده دشمن تنها پرنده بزرگی که از آسمان فرود میآید نیست. دشمن تاریکی است، دشمن غریبه‎ها هستند، دشمن ناشناخته‎هاست، دشمن کسی است که جفت را از چنگش در آورد یا او را به چیزی منفی مشهور کند. حال تکامل باید برای انبوهی از مسائل پیچیده و متغیر کد نویسی کند! این کار محال است. خلق موجودی که بطور غریزی بداند در هر حالتی باید چه کند نه ممکن است و نه اقتصادی. پس بهتر است تکامل موجودات پیچیده‎تری خلق کند که بسیار انعطاف پذیر باشند و بتواند بسیار تحت تاثیر محیطش قرار گیرد و به فراخور آن رفتارش شکل گیرد، تصحیح شود و پیچیده گردد. و این یعنی یادگیری و شرطی شدن.

حال باز گردیم به پاولف و اصول شرطی. پس به اینجا رسیدیم که ادعا شد حداقل برای یادگیری ما احتیاج به سیستم درد و لذت داریم. بطور کلی شرطی کلاسیک (پاولفی) بیان میکند هرگاه محرکی پاسخی را در موجود زنده فرا بخواند و آن محرک اولیه با محرک دیگری همراه گردد پس از مدتی محرک ثانویه نیز میتواند به تنهایی آن پاسخ را فرابخواند. بیان نورولوژیک این اصل میشود: هنگامیکه دو دسته نورون در مغز همزمان آتش کنند پاسخی را که یکی فرا میخواند دیگری نیز بعد از همراهیهای مکرر فرا خواهد خواند (دو دسته نورون به هم متصل میشوند). این مساله ساختار نورونی مغز را روشن میکند. وقتی مسیری در مغز بارها پیام الکترو شیمیایی را منتقل میکند آن مسیر برای انتقالهای بعدی روان‎تر میشود. خب، برای اینکه موجود زنده از این اصل پیروی کنند آیا احتیاج به درد و لذت است؟ چرا این نتواند خود به تنهایی باعث یادگیری گردد؟ به نظر میرسد در سطح بیولوژیک خود ساختار نورونی مستعد انجام این عمل است و هیچ معلوم نیست حس سوبژکتیو ما در مورد لذت و درد این وسط چه نقشی دارد. آیا بدون درد و لذت مسیرهای نورونی کمرنگ و پرنگ نمیشوند؟ دیدیم که این مساله تنها به همراهی ها و همزمانی ها در شلیک نورون‎ها بر میگردد. اگر شما هنگام حس کردن بوی عطری مشابه عطر دوست دخترتان (یا پسرتان) در خیابان از خود بی خود میشوید، همین اتفاقِ ساده‎ی نورونی عامل آن است. یا از بوی شیرینی بعد از سه سال کار کردن در کارگاه شیرینی پزی حالتان به هم میخورد! همینطور شما پاسخ مثبت به عطر و گلاب در حرم را به خود حرم و گنبد و بارگاه و امام رضا تعمیم میدهید.

پس ما اگر بخواهیم روباتی بسازیم که یاد بگیرد یا شرطی شود چندان به صرفه نیست که به دنبال مکانیزمهای لذت و درد بگردیم و آن را در روبات شبیه‎سازی کنیم و بعد بخواهیم به او چیزی بیاموزیم. عاقلانه‎تر است که سیستمی مشابه سیستم نورون‎ها طراحی کنیم که با تکرار همزمان محرک‎ها پاسخ‎ها را تعمیم دهد. و این کد ساده (همراه با چند اصل ساده‎ی دیگر) با گذشت زمان نسبتن طولانی به شرط وجود یک سیستم پویا بسیار متنوع و انطباقی عمل خواهد کرد. از یک سری کد ساده اولیه شبکه‎ای پیچیده از روابط نورونی شکل خواهد گرفت. و در این سیستم هیچ جایی برای ادراک سوبژکتیو درد و لذت وجود ندارد.

بی. اف. اسکینر در اوخر دهه 60 و اویل دهه 70 نوعی نظام یادگیری دیگر را بطور منسجم معرفی کرد (کار او بسیار تحت تاثیر یافتههای ثرندایک و هال بود). اسکینر بعد از آزمایشهای مکرر بر روی موش‎ها، گربه‎ها و کبوترها دریافت همیشه برای یادگیری یک رفتار احتیاج به همراهی دو محرک نیست، بلکه گاهی ما صبر میکنیم تا رفتاری بروز کند (پاسخ) بعد آن رفتار را با پاداش تقویت میکنیم (محرک). در واقع چیزی که محرک رفتار است بعد از پاسخ میآید! شما صبر میکنید گربه روی دوپایش بشیند بعد به او کمیغذا میدهید. بعد دوباره این کار را تکرار میکنید. بعد از چند بار تقویت شدن گربه یاد می‎گیرد برای دریافت غذا باید روی دو پایش بنشیند. یا من اینجا در وبلاگم مطلب مینویسم و شما کامنت میگذارید و باعث میشوید رفتار من (نوشتن) تکرار شود. در واقع شما به رفتار من شکل داده‎اید! به این نکات ریز دقت کنید، اگر هوش اجتماعی بالایی داشته باشید میتوانید هر کسی را تقریبن به هر کاری وادار کنید فقط باید دید احتیاجات طرف چیست!

خب به نظر میرسد این ایده که حس سوبژکتیو درد و لذت کارکردی ندارند اینجا دیگر به گِل مینشیند: این احساس لذت و دردِ درونی است که باعث میشود انسان (بطور کلی موجود زنده) تصمیم بگیرد رفتاری را تکرار کند. اگر مکانیسم درد ما از کار افتاده باشد فرضن اگر بخشی از بدنمان بی حس باشد لطمه وارد کردن به آن بخش (مثلا شوک برقی خفیف) باعث نمیشود ما یادبگیریم که رفتاری انجام دهیم که از شوک پرهیز کنیم، چون درد نکشیدیم و از حس درد آگاه نیستیم.

باید به مساله‎ی بی‎حس شدن با دقت بیشتری نگاه کنیم. بی‎حسی چیست؟ جلوگیری از انتقال ایمپالس عصبی به سیستم عصبی مرکزی (بیشتر مغز). تزریق یک ماده خاصِ بی حسی مثلن به پا باعث میشود پیامهای عصبی (پیام مربوط به گرما، سرما، درد، فشار و...) به مغز منتقل نشوند، یعنی موقتن این ارتباط عصبی با مغز قطع میشود. پس ملاحظه میکنید که ناتوانی ما در ادراک درد (حس درونی) محصول فرعی نرسیدن پیام به مغز است. از طرفی در حالت متضاد این، یعنی زمانی که ما آگاه نیستیم اما پیام به مغز میرسد ما یاد میگیریم! بدون اینکه بدانیم و بدون اینکه آن حس سوبژکتیو از درد و لذت را داشته باشیم. آزمایشهای مفصلی وجود دارد که نشان میدهد فرد بطور ناخودآگاه تشویق به انجام رفتاری میشود و بدون اینکه خودش بداند فراوانی انجام آن رفتار در او بالا میرود. اسکینر نقل میکند: در گفتگویی با اریک فروم روان‎کاو انسان‎گرا هر زمان او دست چپش را در هوا تکان میداد من به او لبخند میزدم و با سر تاییدش میکردم. فروم مشغول اعتراض به رفتارگرایی بود و میگفت انسان‎ها کبوتر و گربه نیستند که بی‎اراده شرطی شوند. ده دقیقه بعد فروم چنان دست چپش را در هوا تکان میداد که هر آن ممکن بود ساعت از مچ دستش کنده شود!

حرف من بطور کلی این است ادراک درونی لذت و درد اگر واقعن وجود دارند معلوم نیست که چه کارکردی دارند. به نظر میرسد که خود ما هم بدون این احساس درونی هیچ مشکلی برای هیچ کجای رفتارمان به وجود نیاید. از طرفی فکر کردن به اینکه چرا باید موجود زنده توسط درد و لذت رفتارش شکل گیرد به نتایج عجیبی میسد. "برای اینکه کاری که تکامل و ژنها از او انتظار دارند را انجام دهد"؟ چه دلیلی دارد که موجود زنده کار دیگری انجام دهد؟! مگر ماموریت دیگری هم دارد؟ مثل این میماند که من به ماشین لباس شویی برای انجام کارش پول بدهم. او تنها احتیاج به انرژی دارد و زمانی که روشن میشود ماموریتش را انجام میدهد. چون من اینطور ساختمش. چون این ماشین واسطه‎ای در راه تبدیل انرژی پتانسیل به گرماست. همانطور که ما موجودات زنده هستیم. ما ماشین تبدیل انرژی هستیم. و طراحی هرقدر هم که میخواهد پیچیده باشد باز هم در نهایت همین کار را میکند و این ماشین‎ها توسط تکامل طراحی شده‎اند پس چه دلیلی دارد که تکامل به ما برای انجام کاری که میکنیم دست مزد بدهد؟

در مورد درد و لذت هم تقریبن به همان جایی رسیدم که در مورد من رسیده بودم. اینکه واقعن فراتر از حواس ما و فراتر از این عینک سوبژکتیو چه میگذرد و واقعیت چه شکلی است چیزی است که هرگز نخواهیم فهمید. چون تا زمانی که میفهمیم از پشت همین عینک به دنیا نگاه کرده‎ایم و تا زمانی که تجربه میکنیم احتیاج به همین عینک داریم و بدون آن نیستیم که ببینیم.

 

نوشتن این متن را در آخرین دقایق سال 87 تمام کردم. و در اولین دقایق سال 88 پست کردم!

2 نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 16:3  توسط زیرزمین  | 

!Chaos therapy

افسرده شده ام. فکر کنم دوباره باید تغییر رشته بدهم! من رشته ی روان شناسی بالینی می خوانم. بعد از این دو سال می توانم برای خودم مطب باز کنم و ملت را درمان کنم. یعنی همه ی هم رشته ای ها و هم دوره ای های من می توانند. از این کار زیاد [و فعلن] خوشم نمی آید. به نظر می رسد مسئولیت بزرگی باشد و تبحر زیادی بخواهد. اما واقعیت این است که علی رغم پیشرفت های چشم گیرش به نظر من اصلن آبژکتیو* نیست و دستورالعمل سر راستی ندارد. یکجور آشفتگی بر تمام مراحلش حاکم است. از تشخیص تا درمان تا رابطه ی درمانی تا همه چیز. روشن نیست بلاخره در این مرحله چه باید کرد. نمی توان کل ماجرا را به چند اصل یا قانون کلی فروکاست (چیزی که در علم مطلوب است) و نمی توان یک کلیت منسجم و یکپارچه در آن دید. تقریبن در برابر هر کنشی باید دقیقن دانست که چگونه باید واکنش نشان داد. انگار باید پیش از شروع درمان تمام حالت های ممکن برخورد با بیمار را آموخته باشیم و این یعنی اصلن مشخص نیست ما بر چه مبنایی داریم عمل می کنیم. اگر بیمار بپرسد "آیا من خوب می شوم؟" چه باید گفت؟ اگر بگوید "من از تو متنفرم!" چه باید جواب داد. اگر بگوید "خودم را می کشم" اگر بگوید "دیگر برای درمان نمی آیم" اگر بگوید "تو هیچی بلد نیستی" اگر بگوید "می خواهم یکی را بکشم" و هزار کنش عجیب دیگر که آدم واقعن نمی داند بر اساس آموخته های قبلی اش چه باید بکند. برای همین است که بعد از 5 سال روان شناسی خواندن پاسخ همه ی ما طیف بیمعنایی از جواب ها را در بر می گیرد. هیچکس واقعن نمی داند که اینجا چه باید بگوید یا اگر باید این را بگوید دقیقن دلیلش چیست! برای همین بارها به توصیه های ضد و نقیض در کتاب ها و گفته های استاد بر می خوریم. همانطور که گفتم دقیقن باید برای هر سئوال یا حرفی قبلن جوابی آماده کرده باشی و متاسفانه روان شناسی بالینی با همین ها پیش می رود و درمان می کند. هیچ استراکچر ساده و سرراستی در کار نیست. گاهی آنقدر ماجرا به نظر پیچیده می رسد که من احساس می کنم پاسخ های توصیه شده یک سری بکن نکن بی دلیل و کاملن سوبژکتیو باشد که کم از تشریفات مذهبی ندارد. اما تفاوت در اثر بخشی درمان ها نمی گذارد زیاده روی کنم. برخی از همین برخورد ها واقعن موثر و مهم هستند. مثلن همدلی و توجه مثبت نامشروط که راجرز مطرح می کند گفته می شود بسیار پیش برنده و موثر است. نه تنها در روان شناسی بلکه روان پزشکان هم این اصول رعایت می شود. راجز می گوید نباید برای ما مهم باشد که بیمار چکاره است، افسرده است، اسکیزوفرن است، منحرف جنسی است، قاتل همه ی اعضای خانواده اش است یا... باید به او بطور مثبت توجه داشت. باید به او عمیقن احترام گذاشت و کاملن پذیرفت. هرجور عقیده یا تمایلی دارد ما حق نداریم او را طرد کنیم یا تنها زمانی به او توجه کنیم که او دست به رفتار مورد قبول ما و جامعه بزند. صرف انسان بودن آن فرد لایق توجه و احترام ماست. و در جامعه ای که افراد تنها زمانی مورد احترام و توجه قرار می گیرند که رفتارهای مورد پسند انجام دهند هر فردی نیاز دارد که برای لحظاتی از مورد قضاوت بودن رها شود و مورد پذیرش بدون شرط قرار گیرد. واقعن وقتی دست به رفتار های ناراحت کننده می زنیم چیز بهتر از این می تواند باشد که یکی ما را بپذیرد و در گفتار و نگاهش سرزنش نباشد؟

این ها را گفتم که بگویم روان درمانی علی رغم همه ی این پیچیدگی (یا آشفتگی) دارای اصولی نیز هست اما این اصول نمی تواند قابلیت تعمیم زیادی داشته باشد و ما را مجهز به نوعی مداخله موثر نمی کند. در هر حال باید رعایت شود و پیچیدگی را در نظر گرفت.

حال وسط این دردسر من دوتا همکلاسی پسر دارم که دیگر بودن در این کلاس ها را واقعن برایم سخت کرده اند. من دوست ندارم درمانگر شوم اما متاسفم که بگویم این دو نفر خیلی مصر هستند. چند روز پیش در راستای اظهار نظرهای یک ریز و تمام نشدنی یکیشان گفت که "دکتر من واقعن مطمئنم که هر بیماری، هر نوعی که می خواهد باشد، فقط یک درمان دارد، آن هم این است که ده روز بفرستیمش کارگری! هر کسی که می خواهد باشد خوب می شود" بعد هم همه شروع کردند به خندیدن و خب طرف هم تقویت شد که باز هم اظهار نظر کند (دفعه ی بعد گفت باید کله پا از سقف آویزانشان کنیم و باز هم همه خندیدند، کلن همه می خندند). بعد از کلاس هم آمد کنار من و دوباره همین را تکرار کرد. دو روز قبل هم سر کلاس استاد داشت از شیوع حشیش و مضرات آن می گفت (همه ی اساتید ما تحت تاثیر توهم حشیش و مضرات من در آوردی آن هستند) و از ما پسرها پرسید درست است که زیاد مصرف می شود، بعد همکلاسی های بامزه ام تایید کردند و یکی شان (همان قبلی) از تحت دل و با لحنی حماسی (و ته لهجه ی کردی) گفت: "استاد یعنی... یعنی... نجس تر و کثیف تر از حشیش ما هیچی نداریم. یعنی آدم هر کاری بکند فقط حشش نکشد". نمی شود یک بحثی باشد و قرار باشد بچه ها اظهار نظر کنند و این آدم پوسیده ترین و مامان بزرگی ترین حرف را نزند. هیچکس هم از حشیش نجس تقاضای رفرنس ندارد. همه یک پا فیلسوف و اندیشمند بزرگ هستند.

خلاصه مراقب روان شناسی که برای مراجعه انتخاب می کنید باشد. ممکن است علی رغم شکنجه های قرون وسطی از روش های مدرن تر هم استفاده کند. فعلن که همه چیز بانمک است.

 

پانوشت: با این وجود بسیار اصرار دارم که اگه ذره ای احساس نیاز می کنید روان درمانی را تجربه کنید. من هیچ احساس خویشاوندی با این جماعت ندارم برای همین بدون سوگیری می گویم که واقعن تجربه ی بزرگیست. با خودتان بیشتر آشنا می شوید. از این حرفها هم نزنید که من خودم مشکل خودم را می دانم و باید خودم درستش کنم. چیزی که "درست می کند" رابطه است. رابطه ی شما با شخصی حرفه ای که از بیرون می بینتتان، ارزش گذاری نمی کند و سعی می کند واقع بینانه کمکتان کند. اگر پول و وقتش را دارید امتحان کنید و در انتخاب درمانگر دقت کنید.

*این متن قبل از جن ده شدن آبژکتیو و سوبژکتیو (توسط علیش و یکمی هم خودم) نوشته شد!

2 نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 0:45  توسط زیرزمین  | 

200th
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 4:48  توسط زیرزمین  | 

تمام روز STABBED IN THE HEART جیم وایت را گوش کرده بودم. شاید بیشتر از 20 بار. یکم از لیریکش را می فهمیدم. بقیه را حدس می زدم. حس خوبی نداشتم. همه چیز به نظرم افتضاح بود شده بود، امتحان ها، دانشگاه، خوابگاه... اما این ترانه آرامش بخش بود. وقتی برگشتم اتاق لیریکش را خواندم و دراز کشیدم و فکر کردم. جمله ها توی سرم مثل لته از بند آویزان شده بودند. ازشان آب می چکید. این جمله "why blood is running down my shirt" را با خودم می خواندم. حس خوبی بهم دست می داد. انگار توی شعر هستم:

Upon awakening I find myself lying in some woods,
and for the longest time I’ve sat here, just trying to remember
why I feel like I am floating, why blood is running down my shirt
then my memory returns to me as the pain comes flooding;
into my heart,
my baby she stabbed me in my heart.
left me here to die,
my baby she stabbed me in my heart
and I know why
...
 

یک ساعت و نیم بعد که از خواب بیدار شدم خیلی گیج تر از قبل بودم. خواب دیدم لباس سفید محلی تنم است و وسط برف ها در یک بیایان کنار یک روستا به هوش آمده ام. از لباسم خون تازه می چکد و برفها قرمز بودند. شال بلندی داشتم که تلاش می کردم دور زخمم بپیچم. دور مچم نوار پارچه ای سفید رنگی بسته بودم. فکر می کردم یک گروه سیاه پوش با داس های بلند من را زخمی کرده اند و رهایم کرده اند. چوب دستی ام چند متر آنطرف تر افتاده بود. صدایم در نمی آمد. نمی توانستم تکان بخورم:

 

I hear the sound of distant footsteps, and I know that she is running
from that past which will pursue her until the day that she dies.
’Cause I know about her family, and their crimes upon her body...
so I guess it wasn’t me at all that she was trying to kill...
when she drove that knife
into my heart
...
 

پیرمردی خمیده نزدیک آمده بود به دیوار کاهگلی تکیه داده بود و دوتار می زد. چشمهایم به سختی او را می دید. توجهی به من نداشت و شعرش را می خواند. یک شعر عجیب بود. ترکیبی از ذهن درهم خودم بود. دو تارش شبیه به گیتار همین ترانه بود. اما خیلی تیره و تار. همه چیز با هم قاطی شده بود. فکر می کردم که کاملن طبیعی است که به من توجهی نکند، مثل اینکه این اتفاق باید می افتاد. توی بیابان، در حالی که یک دیوار من و برفها را از چیزهایی که می دانستم جدا کرده بود. هیچ چیز نمی دانستم. کی هستم و اینجا چه می کنم، چرا زخمی شده ام و این پیرمرد چکاره است. تنها حدس های بی ربطی زده بودم و به دقت به آسمان خیره شده بودم. ابرها به هم بافته شده بودند و دوست داشتم آخرین چیزهایی باشند که می بینم.

 

Over the hill there is a highway, now I hear a truck is stopping...
she’s flagged somebody down and asked ’em for a ride.
And I would try to follow her, but I don’t seem to be able
to lift this heavy body anymore, as the light fails, and the darkness falls
into my heart
my baby she stabbed me in my heart
left me here to die
my baby she stabbed me in my heart
so now I’ll just, I’ll just close my eyes
close my eyes as the darkness falls
into my heart
I’m falling, I’m falling, I’m falling
...
 

من تنها بودم و دوست داشتم حداقل علت مرگم را می دانستم. این بیابان ذهن خودم بود که خالی و سفید بود. احساس می کردم که ازش کنده می شوم. صدای ذهن خودم را به دقت می شنیدم. و با وسواس تلاش می کردم سرو سامانش بدهم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 19:31  توسط زیرزمین  |